| آمار |
ميهمانان آنلاين : 3
هيچ كاربري آنلاين نيست
تعداد اعضا : 2
جديدترين عضو : doctor
|
|
| سوره احزاب - ۱ |
سوره احزاب :
بسمِ اللَّهِ الرّحْمن الرّحِيم
(يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ اتَّقِ اللَّهَ وَلَا تُطِعِ الْكَافِرِينَ وَالْمُنَافِقِينَ إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلِيماً حَكِيماً) «1».
در اين سوره كريمه مسائل اجتماعى فراوانى مطرح شده است و احكام مهمّى كه برخلاف سيره و سنّت جاهليّت است ابلاغ شده است كه هم كافران مكه و مدينه و هم منافقان مكه و مدينه با آن احكام، مخالفت جدّى داشتند و مايل نبودند كه سنّتهاى آنان شكسته شود.
در سورههاى مكى جمله (وإن تُطِعْ أكثَرَ مَن في الأرضِ) (انعام/ 116) وتعبير: (ولا تُطِعْ مَن أغفَلْنا قَلْبَهُ عَن ذِكرِنَا) (كهف/ 28) و (فَلا تُطِعِ الكافِرِينَ وَجَاهِدهُم بِهِ جِهاداً كَبِيراً) (فرقان/ 52)، (فَلاتُطِعِ المُكذِّبِينَ) (قلم/ 8)، (فَاصبِر لِحُكمِ ربِّك ولاتُطِع منهم آثِماً أو كَفُوراً) (دهر/ 24) و امثال آن به چشم مىخورد ولى تنها تعبيرى كه مناسب اين آيه مورد بحث، يعنى آيه اول اين سوره است در آيه 48 همين سوره ملاحظه مىشود: به اين عبارت:
(وَلَاتُطِعِ الْكَافِرِينَ وَالْمُنَافِقِينَ وَدَعْ أَذَاهُمْ وَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ وَكَفَى بِاللَّهِ وَكِيلاً) «48».
آيه كريمه نشان مىدهد كه رسول خدا در ابلاغ احكام سنّتشكن اين سوره با كافران و منافقان درگيرى فكرى و اجتماعى داشته است، نزول اين آيه و خطاب «اتّق اللَّه» به همگان هشدار مىدهد كه بايد از كنكاش در اين مسائل دم فرو بندند و اطاعت محض را پيشه كنند و لا اقل سكوت را. در خلال آيات اين سوره شما خود به رمز و راز اين تعبير خشونتآميز پى مىبريد. البتّه داستانهاى مختلفى كه در ذيل آيه به عنوان اسباب النزول آمده است گواه اضطراب مفسّرين است كه بايد ديده شود.
(وَاتَّبِعْ مَا يُوحَى إِلَيْكَ مِن رَبِّكَ إِنَّ اللَّهَ كَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيراً* وَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ وَكَفَى بِاللَّهِ وَكِيلاً) «3».
اين آيه كريمه نيز نمودار همان آيه 48 سوره است. قسمت آخر اين آيه صريحاً و عيناً همان قسمت آخر آيه 48 مىباشد و جمله اول از نظر معنى عين همان جمله اوّل آيه 48 مىباشد و تنها ديدگاه آن عوض شده است و كاملاً روشن مىكند كه معناى (لا تطع الكافرين والمنافقين ودَعْ أذاهُم) اين است كه (اتّبع ما يُوحى إليك من ربّك) و چه بهتر كه هر دو جمله را كنار هم قرار بدهيم و بگوئيم: (واتَبِعْ ما يُوحى إلَيكَ مِن رَبِّكَ ولا تُطِعِ الكافرينَ والمنافِقِينَ وَدَعْ أذاهُمْ إنّ اللَّهَ كانَ بِما تَعْملُونَ خَبِيراً) كه هم از نظر لفظ و هم از نظر معنى انسجام قرآنى را حفظ كرده است.
(مَا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِن قَلْبَيْنِ فِي جَوفِهِ) «4».
منظور آيه آن است كه يك تن واحد داراى دو نطفه و داراى دو شخصيت نيست. اين نكته در زمان حال و در زمان گذشته مورد بحث و كنكاش و يا مورد ترديد دانشمندان قرار نگرفته است حتى در افراد جنزده و مصروع. علّت اينكه قرآن مجيد اين مسئله را عنوان مىكند آن است كه مسائل بعدى را بر آن تمثيل كند به صورتى كه مردم جاهل و عرب جاهلى نيز از راز تمثيل، به واقعيت منتقل گردند.
يعنى همانطور كه يكتنواحد دو نفر نخواهند بود ودو شخصيت ودو مسئوليت ندارد، اگر با همسرت ظهار كنى و او را به نام مادر خطاب كنى و اصطلاحاً بگوئى «أنتِ عَلَيَّ كظهرِ اُمِّي» يعنى مباشرت با تو آن چنان بر من حرام است كه مباشرت با مادرم بر من حرام است، مباشرت تو با آن خانم حرام نخواهد شد. و اگر كسى رإ؛5ظظو به فرزندى اتّخاذ كنى و يا به برادرى اتّخاذ كنى، عنوان برادر واقعى و فرزند واقعى را نخواهند داشت. مىتوانى با دختر و يا مادر آن كسى كه با او عقد برادرى دارى، ازدواج كنى و يا دخترت را با او تزويج كنى، و مىتوانى با همسر پسر خواندهات، بعد از طلاق و گذشتن عدّه لازم، ازدواج كنى و هلمّ جرّا.
(النَّبِيُأَولَىبِالْمُؤْمِنِينَمِنْأَنفُسِهِمْوَأَزْوَاجُهُأُمَّهَاتُهُمْوَأُولُواالْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَولَى بِبَعْضٍ فِي كِتَابِ اللَّهِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُهَاجِرِينَ...) «6».
كلمه (اُولوا الأرحَام) به قرينه مقام و قرينه لفظ قبلى كه گفت: (وأزواجه)، به معناى (اُولوا أرحامه) خواهد بود، كه از نظر ادبى ألف و لام آن عوض مضاف اليه است. كلمه «أولى» كه أفعل تفضيل است در اينجا با «من» تمام شده است كه بر سر (المؤمنين والمهاجرين) درآمده است و افاده مىكند كه در جمع خويشان پيامبر يك نفر هست كه بر آنان اولويّت دارد مانند اولويّتى كه رسول اللَّه بر همه مردم داشت و هيچ يك از مؤمنين و مهاجرين حقّ ولايت بر خاندان رسول اللَّه را ندارد.
طبيعى است كه آن امامى كه بر خاندان رسول ولايت و اولويّت دارد و ولايت او مورد تأييد قرآن و خدا و رسول باشد، اهل حق است و اهل نجات است. و اگر ساير امّت دست به دامن آن امام بزنند آنها نيز اهل حق و اهل نجات خواهند بود. و اين است همان معنى كه در بيعت يوم الدار بدان با صراحت اعلام شد: «أيُّكُم يُوازِرُنِي عَلى أنْ يَكُونَ أخِي ووصَيِّي ووارثي وخَلِيفَتي في أهْلي».
(إِلَّا أَن تَفْعَلُوا إِلَى أَولِيَائِكُم مَعْرُوفاً كَانَ ذلِكَ فِي الْكِتَابِ مَسْطُوراً) «6».
«فَعَل» به «إلى» متعدّى شده است، و ظاهراً با معناى «تُقدِّمُوا» چاشنى شده باشد، يعنى شما مهاجرين و انصار و مؤمنين هيچ كدامتان حقّ ولايت و فرماندهى بر خاندان رسول نداريد، مگر آنكه بر اساس عرف و شناخته شده مسائل مذهبى خدمتى به آنان كه اولياء شما مىباشند تقديم كنيد.
كلمه «أولياء» فى حدّ نفسه عموم دارد چنانكه در سوره توبه آيه 71 مىفرمايد: (والمؤمنون والمؤمنات بعضهم أولياء بعض يأمرون بالمعروف وينهون عن المنكر ويقيمون الصّلاة ويؤتون الزّكاة ويطيعون اللَّه ورسوله أولئك سيرحمهم اللَّه). ولى موقعى كه اين ولايت از يك جانب منحل شود، يعنى مهاجر و انصار و مؤمنين بعدى بر خاندان رسول حق ولايت نداشته باشند، ولايت خاندان رسول بر آنان نفى نمىشود و كما كان در مسائل امر به معروف و نهى از منكر و اقامه نماز و ايتاء زكات بر ولايت منصوص خود برقرار خواهند بود.
(وَإِذْ أَخَذْنَا مِنَ النَّبِيِّين مِيثَاقَهُمْ وَمِنكَ وَمِن نُوحٍ وَإِبْرَاهِيمَ وَمُوسَى وَعِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ وَأَخَذْنَا مِنْهُم مِيثَاقاً غَلِيظاً) «7».
ميثاق نبيّين مربوط به نصرت همين رسولان اولىالعزم است كه صاحب رسالت و كتاب وفرمان جديدند چنانكه درسوره آلعمران آيه81 گفت: (وإذ أخذ اللَّه ميثاق النبيِّين لما آتيتكم من كتاب وحكمة ثمّ جاءكم رسول مصدّقٌ لما معكم لتُؤمِنُنّ به ولَتَنصُرُنّه قال أأقررتم وأخذتُم على ذلكم إصري قالوا أقررنا).
و ميثاق اين پنج تن رسولان اولىالعزم كه در پيشاپيش نام آنان، نام رسول خاتم ياد شده است، مربوط به اقامه دين و رفع اختلافات قومى و مذهبى است چنانكه در سورهشورى آيه 13 مىگويد: (شرع لكم منالدِّين ماوصّى بهنوحاً والّذي أوحينا إليك وما وصّينا به إبراهيم وموسى وعيسى أن أقيموا الدِّين ولا تتفرّقوا فيه).
بنابراين مسئوليت الهى يك مسئوليت قاطع است كه بر دوش انبياء اولىالعزم بيشتر از انبياء درجه دوم سنگينى مىكند و همه رسولان و انبياء و وارثان انبياء و همه مردان خدا بايد در راه احياء دين و پاكسازى مذهب از پيرايه خرافات و اوهام كوشا باشند و در مقابل دشمنان دين و مذهب بايستند و صبور و پايدار بمانند تا به تكليف خود عمل كرده باشند و لذا است كه مىگويد:
(لِيَسْأَلَ الصَّادِقِينَ عَن صِدْقِهِمْ وَأَعَدَّ لِلْكَافِرِينَ عَذَاباً أَلِيماً) «8».
اين دو آيه درسى است و تذكارى براى مسئوليتپذيرى مسلمين كه چگونه بايد در راه احياى مكتب قرآن جانفشانى كرد و در مقابل دشمن ايستادگى نمود و چگونه بايد با سنّتهاى جاهلى و حاميان آن سنّتها مبارزه نمود و از پيروزى جبهه انبيا مطمئن بود.
قرآن مجيد در آيات بعدى به صورت نمونه گزارشى از جنگ احزاب بدست مىدهد كه سران شرك و حاميان احكام پوشالى جاهليت دست به دست هم دادند و با تمام قوا براى براندازى اسلام و قرآن به عاصمه مدينه حملهور شدند، ولى مسلمين در عوض فداكارى در راه قرآن و ايمان به اضطراب و دغدغه افتادند و جمعى در اثر نفاق و جمعى ديگر در اثر ضعف ايمان كار اسلام و قرآن را تمام شده انگاشتند و تصورات ناهنجارى در روح و روان آنان جا گرفته بود و تنها عدّه معدودى ثبات قدم نشان دادند و با شهامت به مقابله و مبارزه پرداختند.
(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جَاءَتْكُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ رِيحاً وَجُنُوداً لَمْ تَرَوهَا وَكَانَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيراً) «9».
جمله «إذ جاءتكم» افاده مىكند كه مدّتها از جنگ احزاب و محاصره مدينه مىگذرد و اينك به تناسب برخى از مسائل حادّ اجتماعى گزارش آن را تذكار مىكند. جنگى كه با يارى طوفان فرشتگان به نفع اسلام و قرآن پايان گرفت و مسلمين در پيروزى آن نقش چندانى نداشتند.
(إِذْجَآءُوكُمْمِنْ فَوقِكُمْ وَمِنْ أَسْفَلَ مِنكُمْ وَإِذْ زَاغَتِ الْأَبْصَارُ وَبَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنَاجِرَ وَتَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا* هُنَالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ وَزُلْزِلُوا زِلْزَالاً شَدِيداً) «11».
ترجمه آيات كريمه در معانى القرآن روشن است. اين جنگ به نام جنگ خندق شهرت دارد زيرا مسلمين نيمى از جلگه شمالى را با كندن خندق و نيم ديگر را تا كوه سِلْع با انباشتن خاك خندق به صورت تپهاى درآوردند كه بعدها به آن صماد مىگفتند و در نتيجه راه هجوم را بستند.
(وَإِذْ يَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَرَضٌ مَا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ إِلَّا غُرُوراً) «12».
منظور از منافقين، منافقينمدينهاند ومنظور از (الّذينفيقلوبهم مرض)منافقين طمّاع و نفوذى مكهاند. باز هم كلمه «إذ» افاده مىكند كه اين آيات مدّتها بعد از جنگ احزاب نازل شده است. الفاظ آيات در ترجمه معانى القرآن روشن است. و به همين ترتيب آيه بعدى:
(وَإِذْ قَالَت طَائِفَةٌ مِنْهُمْ يَا أَهْلَ يَثْرِبَ لَا مُقَامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا...) «13».
و جالب است كه مىگفتهاند «يا أهل يثرب» و نام مدينه را به رسميّت نمىشناختهاند در حالى كه لفظ «مدينه» در همين سوره نيز به اين نام مذهبى رسميّت داده است.
(وَلَقَدْ كَانُوا عَاهَدُوا اللَّهَ مِن قَبْلُ لَا يُوَلُّونَ الْأَدْبَارَ وَكَانَ عَهْدُ اللَّهِ مَسْؤُولاً) «15».
آيه كريمه ناظر به آيات سوره انفال است كه مسلمين را متعهّد كرد كه حق فرار از جنگ را ندارند جز موقعى كه در مقابل بيش از دو برابر دسته مهاجم قرار بگيرند ولى در جنگ خندق امكان تهاجم نبود.
(قَدْ يَعْلَمُ اللَّهُ الْمُعَوِّقِينَمِنكُمْ وَالْقَائِلِينَ لإِخْوَانِهِمْ هَلُمَّ إِلَيْنَا وَلَايَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلَّا قَلِيلاً) «18».
اين آيه كريمه و آيه بعدى، ظرف زمان خندق را تصوير نمىكند بلكه حالت نفاق و بىايمانى مردم مدينه و مكه را تصوير مىكند كه قبل از جنگ احزاب و بعد از جنگ احزاب هماره بر اين سيره و روش بودهاند.
(يَحْسَبُونَ الْأَحْزَابَ لَمْ يَذْهَبُوا وَإِن يَأْتِ الْأَحْزَابُ يَوَدُّوا لَو أَنَّهُمْ بَادُونَ فِي الْأَعْرَابِ يَسْأَلُونَ عَنْ أَنبَائِكُمْ وَلَو كَانُوا فِيكُم مَا قَاتَلُوا إِلَّا قَلِيلاً) «20».
نشانمىدهد كهاينان در معركهجنگ خندق حاضر نمىشدهاند جز اندك لحظاتى و لذا بعد از بازگشت احزاب مهاجم كه خبر آن در مدينه شهرت يافت. باور نمىكردهاند كه احزاب مهاجم به محاصره خود پايان داده باشند. دنباله آيه، اين معنى را روشن مىكند.
(لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَن كَانَ يَرْجُوا اللَّهَ وَالْيَومَ الْآخِرَ وَذَكَرَ اللَّهَ كَثِيراً) «21».
منظور آيه مقاومت و پايدارى رسول خدا بود كه جبهه را ترك نكرد. البتّه آيه كريمه ناظربه مؤمنين است نه منافقين ولذا در آيه بعدى صدقايمان آنان را مىستايد و مىگويد:
(وَلَمَّا رَأَى الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزَابَ قَالُوا هذَا مَا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَصَدَقَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَمَا زَادَهُمْ إِلَّا إِيمَاناً وَتَسْلِيماً) «22».
چند آيه قبلى وصفالحال منافقان و بىمايگان بود و اين آيه وصفالحال مؤمنان است كه اخطار قرآن را راجع به جنگ احزاب شنيده بودند و وعده خدا را داير به نصرت و پيروزى بر احزاب مشركين باور داشتند آنجا كه در سوره انفال آيه 36 گفت: (إنّ الّذين كفروا يُنْفِقُون أموالهم لِيَصُدُّوا عن سبيل اللَّه فَسَيُنفِقُونها ثمّ تكونُ عليهم حَسرَةً ثمّ يُغْلَبون).
(مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُم مَن قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَن يَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلاً) «23».
آيه كريمه به شهداء جنگ احد و خصوصاً شهداء جنگ احزاب نظر دارد كه در رأس آنان سعدبن معاذ نقيب أوس به شهادت رسيد.
(وَأَنزَلَ الَّذِينَ ظَاهَرُوهُم مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ مِن صَيَاصِيهِمْ وَقَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الْرُّعْبَ فَرِيقاً تَقْتُلُونَ وَتَأْسِرُونَ فَرِيقاً) «26».
آيه كريمه ناظر به يهود بنىقريظه است كه عهد خود را با مسلمين شكستند و بعد از رفتن احزاب به قلاع خود پناه بردند و بالاخره در اثر مرعوب بودن و نااميدى از پيروزى بر مسلمين، تن به حكميّت حليف و همپيمان قديمى خود سعدبن معاذ دادند، بدين اميد كه لااقل جان آنان محفوظ بماند، گرچه مانند يهود بنىنضير، كوچ داده شوند.
ولى سعدبن معاذ كه از كار عهدشكنى و جسارت آنان بسيار خشمگين بود و ضمناً از همين جنگ احزاب زخمى بر ران خود داشت كه خون آن بند نيامد تا بعد از چندى شهيد شد، حكم صادر كرد كه تمام مردان بالغ آنان را از 13 ساله تا صدو چند ساله بكشند و هرچه زن و دختر و پسر نابالغ دارند به اسارت و غلامى و كنيزى درآيند.
چنانكه آيات كريمه صراحت داشت، قرآن مجيد تصوير جنگ احزاب را مطرح كرد تا موقعيت كفّار و منافقين را روشن كند و به همگان بفهماند كه جائى براى مماشات و هميارى و سخنپذيرى از كفّار و منافقين وجود ندارد. و رسول ما مكلّف است كه مماشات با آنان را به كنار نهد و فقط از وحى الهى پيروى كند، چنانكه در اوّل سوره گذشت.
و لذا در همان اوّل سوره به رسول خدا فرمود كه بر خدا توكّل كن و از كفّار و منافقين مهراس كه بعد از شكست احزاب كارى از پيش نمىبرند و لذا در تعقيب آن چند حكم از احكام رائج جاهليت ملغى شد و يك حكم شرعى اجتماعى بسيار مهم كه مسئله ولايت امامان باشد - خواه بيعت بكنند و خواه بيعت نكنند - به همگان ابلاغ گشت.
اينك يعنى بعد از آنكه يك آزمون مهم جنگى تذكار شد و موقعيت مؤمنين صادق، و منافقين پرمدّعا، روشن گشت، موقعيت همسران رسول خدا مطرح مىشود كه برخى صالح و قانت بودند و برخى ناصالح و ناسازگار، و در يك آزمون همه آنان رودر روى رسول خدا ايستادند و بالاخره با تشويق و تهديد پدرانشان سر تسليم فرود آوردند و راه ستيز را كنار نهادند، برخى از روى اكراه و نفاق و برخى از راه ايمان و صلاح.
شرح ماجرا از زبان قرآن بدين صورت است:
(يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُل لِأَزْوَاجِكَ إِن كُنتُنَّ تُرِدْنَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا وَزِينَتَهَا فَتَعَالَيْنَ أُمَتِّعْكُنَّ وَأُسَرِّحْكُنَّ سَرَاحاً جَمِيلاً* وَإِن كُنْتُنَّ تُرِدْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالدَّارَ الْأَخِرَةَ فَإِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِنَاتِ مِنكُنَّ أَجْراً عَظِيماً) «29».
در صدر داستان و ماجرا رسول خدا مكلّف مىشود كه با همسران خود اتمام حجّت كند و پيشنهاد كند كه دست از دنياپرستى بردارند و خواهان كلفت و غلام و خانه و كاشانه و كاخ و زر و زيور نباشند.
معلوم مىشود كه توطئه ناسازگارى و نشوز به همگان حتى خوبانشان رسوخ كرده بود كه حتى اُمّ سلمه و زينب دختر عمّه رسول خدا و ميمونه كه نفس خود را به رسول خدا هديه كرده بود نيز به جمع پرخاشگران ملحق شده بودند و اين نشان مىدهد كه از آينده خود بيمناك بودند كه بعد از رسول خدا وسلطه ويا نفوذ كافران و منافقان براى ما همسران رسول چه مىماند جز يك كلبه دو مترى با ديوار حصيرى گلاندود، و يك چند كاسه و زيرانداز و روانداز. بدون پشتوانه و بدون درآمد و بدون فرزندى كه اقلّاً موقعيت ما را بعد از رسول خدا تحكيم كند.
پاسخ قرآن به آنان اين است كه رسول خدا به آنان بگويد: اگر دنيا و زينت دنيا را خواهان شدهايد، چارهاى جز طلاق وجود ندارد و اگر خواهان پاداش آخرت باشيد، مطمئن باشيد كه از رحمت خدا نصيب كافى خواهيد داشت. و بعد از آنكه همسران رسول خدا تسليم مىشوند و شرافت زندگى با رسول خدا را انتخاب مىكنند، براى اوّلين بار و آخرين بار همسران رسول خدا مورد خطاب قرآن قرار مىگيرند بدين صورت:
(يَا نِسَاءَ النَّبِيِّ مَن يَأْتِ مِنكُنَّ بِفَاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ يُضَاعَفْ لَهَا الْعَذَابُ ضِعْفَيْنِ وَكَانَ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيراً) «30».
قرآن مجيد شرائط صلح و مصالحه را در ضمن چند آيه تعيين مىكند و بدكاران را تهديد مىكند وصالحان وسازگاران پرمهر و وداد را نويد مىدهد كه به خاطر همين خطاب قرآنى پاداش و كيفر شما دو چندان خواهد بود و از جمله مىفرمايد:
(وَقَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَلَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الْأُولَى وَأَقِمْنَ الصَّلَاةَ وَآتِينَ الزَّكَاةَ وَأَطِعْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً) «33».
براى اوّلين بار و آخرين بار، به خانمها كه البتّه همسران رسول خدا و مادران مؤمنين باشند خطاب الهى صادر شده است كه نماز را اقامه كنند و زكات بپردازند، در حالى كه قبل از نزول اين آيه هيچ خانمى مورد خطاب الهى و خصوصاً خطاب اقامه صلاة و ايتاء زكات قرار نگرفته است و تنها تكليف اولياء آنها است كه خانمهاى خود را به نماز و زكات فرمان بدهند. در اينباره شرح مختصرى در ذيل آيه 132 سوره طه گذشت، مراجعه شود.
امّا از نيمه دوم اين آيه كه روى سخن از خانمها بر مىگردد و خطاب آيه رسماً به مردان خاندان رسول متوجّه مىشود، نكته ظريفى دنبال مىشود كه اصل داستان خانمها و ستيزهگرى آنان به خاطر اعلام همين نكته نقل شده است.
بعد از آن تهديد و وعيد و نويدى كه آيات كريمه، خطاب به همسران رسول خدا صادر كرد، گويا رسول خدا و ساير مردان خانواده و نيز ساير مردم نگران شدهاند كه چرا تا اين حد براى همسران رسول خدا محدوديّت مىگذارند و بدين گونه تهديد و نويد مىدهند كه هرگونه ايهام و شبهه را بر مىانگيزد.
آيه كريمه با كلمه «إنّما» كه هماره ما بعد خود را اثبات مىكند و همان معنى را از ديگران نفى مىكند، چنين پاسخ مىدهد كه علّت اين تهديد و وعيد و سختگيرى در شرايط آشتى، آن است كه اراده خداوند ربّ العزّه فقط بر اين قرار گرفته است كه شبهه هرگونه رجس و پليدى را از ساحت شما اهل بيت ويژه كه اينك صاحب دو پسر هستيد بزدايد و وجود شما را از هرگونه آلودگى پاك و مطهّر اعلام بدارد. اراده خداوند ربّ العزّه بر اين قرار نگرفته است كه همسران رسول خدا مقدّس باشند و صاحب عصمت وطهارت اعلام شوند. با اعلام اين نكته است كه مصداق مقام امامت و خلافت در خاندان رسول كه آيه ششم همين سوره بيان كرد، شناخته خواهد شد. قرآن مجيد بعد از اين پاسخ سؤال مقدّر و اعلام نكته رهبرى، مجدّداً به خانمهاى رسول خدا خطاب مىكند و مىفرمايد:
(وَاذْكُرْنَ مَا يُتْلَى فِي بُيُوتِكُنَّ مِنْ آيَاتِ اللَّهِ وَالْحِكْمَةِ إِنَّ اللَّهَ كَانَ لَطِيفاً خَبِيراً) «34».
رسول خدا صلوات اللَّه عليه و آله نافلههاى شبانه را كه بلند خوانده مىشود در منزل مىخواند و اين خود سنّت است. با آنكه اگر پا را از اطاق خانه بيرون مىنهاد وارد مسجد مىشد. در نتيجه خانمهاى رسول خدا تلاوت رسول خدا را در شبهاى نوبت خود استماع مىكردند و برخى در قسمتهائى از نافله شب به آن حضرت اقتدا مىكردند.
به هر حال، قرآن مجيد به تناسب مسائلى كه درباره خاندان رسول مطرح شد و توصيههاى مؤكّدى كه به آنان ايراد شد، ساير خانوادهها را نيز مورد تفقد قرار مىدهد و مىگويد: آنچه ما از ساير مردم انتظار داريم آن است كه داراى اين ويژگيها باشند:
(إِنَّ الْمُسْلِمِينَ وَالْمُسْلِمَاتِ وَالْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ وَالْقَانِتِينَ وَالْقَانِتَاتِ وَالْصَّادِقِينَ وَالْصَّادِقَاتِ وَالْصَّابِرِينَ وَالْصَّابِرَاتِ وَالْخَاشِعِينَ وَالْخَاشِعَاتِ وَالْمُتَصَدِّقِينَ وَالْمُتَصَدِّقَاتِ وَالصَّائِمِينَ وَالصَّائِمَاتِ وَالْحَافِظِينَ فُرُوجَهُمْ وَالْحَافِظَاتِ وَالذَّاكِرِينَ اللَّهَ كَثِيراً وَالذَّاكِرَاتِ أَعَدَّ اللَّهُ لَهُم مَغْفِرَةً وَأَجْراً عَظِيماً) «35».
ترجمه آيه در معانى القرآن روشن است. و بايد توجّه داشت كه بحث آيه كاملاً استطرادى است، وتكليف ساير خانوادهها را كه قهراً از زنان ومردان تشكيل مىشود روشن كرده است، بىآنكه سخن از تهديد و وعيد به ميان آورد. به اين نكته ديگر هم بايد توجّه داشت كه مشاجره رسول خدا با همسرانش در سال نهم هجرت بوده است. و اين خود گواهى مىدهد كه سوره احزاب بعد از سال نُهم نازل شده است يعنى سال دهم كه رسول خدا در آستانه رحلت است و بايد بدون ترس از منافقين، آخرين سخنان لازم را بزند و احكام اجتماعى لازم را صادر كند.
لذا بود كه در آيات گذشته - چنانكه در آيات بعدى ناظر مىشويم - مسائل سالهاى چهارم و پنجم به عنوان تذكاريّه با قيد: «وإذ» عنوان مىشد كه زمينهساز احكام الهى باشد.
از جمله داستان زيد بن حارثه كلبى است كه پسرخوانده رسول خدا بود و در اوّل سوره مقرّر شد كه پسرخواندهها با پدرخوانده خود و اعضاء خاندان او بيگانهاند و اينك مسئله ازدواج همان زيد را كه با دختر عمّه رسول خدا و به فرمان رسول خدا صورت گرفته بود مطرح مىكند تا آنچه را كه در سال پنجم هجرت اتفاق افتاده است، و به صورت فرمان رسول و اجراى سنّت عملى شده است رسميت بدهد و به عنوان فريضه و تكليف قطعى اعلام كند. به اضافه برخى ملاحظات ديگر كه مسلمين بايد به خاطر بسپارند و به آن سرور تأسّى نمايند.
رسول خدا ضَباعَه دختر عموى خود زبيربن عبدالمطّلب را با مِقداد بن أسود كِندى تزويج كرد و زينب بنت جَحْش دختر عمّه خود اُمَيمه بنت عبدالمطّلب را با زيد بن حارثه پسرخوانده خود تزويج كرد تا سنّتى باشد كه اشراف قوم از ازدواج با افراد مؤمن نيكنفس كه در اثر حوادث به بردگى و آوارگى كشانده شدهاند، امتناع نكنند.
ضباعه و زينب هر دو از ازدواج با اين دو تن امتناع كردند ولى رسول خدا به آنان فرمود كه بايد بپذيرند و پذيرفتند. ازدواج در سال پنجم صورت گرفت.
چيزى نگذشت كه رسول خدا به خانه زيد پسر خوانده خود آمد و او در منزل نبود و رسول خدا اتفاقاً با خانم زيد، يعنى دختر عمه خود زينب بنت جحش، مواجه شد و از زيبائى او به اعجاب و شگفت آمد و گفت: «سُبحانَ بَارِيكِ» زينب اين سخن را درك نكرد و بعد از آمدن زيد براى او حكايت كرد كه رسول خدا به دنبالت آمده بود. زيد پرسيد: چيزى نگفت و پيغامى نگذاشت. زينب سخن رسول خدا را برايش نقل كرد.
زيد بر اساس علاقه خاصّى كه به رسول اللَّه داشت و آيه 221 سوره بقره را در خاطر داشت، خدمت رسول خدا آمد و اصرار مىكرد كه من همسرم را طلاق مىدهم تا شما بتوانيد با او ازدواج كنيد، و رسول خدا به خاطر ترس از زبان مردم او را نهى مىكرد، تا بالاخره زيد از همسرش زينب جدا شد و رسول خدا با زينب ازدواج كرد.
در تاريخ وقوع اين مسائل تنها رسول خدا از آيات كريمه اين سوره باخبر بود. ديگران از اين آيات كريمه باخبر نبودند از آنرو كه اجازه ابلاغ سوره صادر نشده بود. اينك آيات كريمه 36 تا 40 همان مسائل را با قيد زمان گذشته به امضا مىرساند و حكم آن را فرض و تصويب مىكند، به اين صورت:
(وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَن يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَن يَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالاً مُبِيناً) «36».
بنابراين آيهكريمه عطفبر همان آيهقبلىاست كهگفت: (إنّ المسلمين والمسلمات والمؤمنين والمؤمنات...) و پاداش طاعت هر مرد مؤمن وزن مؤمن را ابلاغ كرد.
در اين آيه كه زمينهساز مسائل بعدى است، تكليف ديگرى را بر آن مىافزايد به اين صورت كه علاوه بر اسلام و ايمان و قنوت و صداقت و صبر و خشوع و پرداخت صدقات و روزه گرفتن و حفظ عفّت و زياد به ياد خدا بودن كه ضامن سعادت زن و مرد مؤمن است يك شرط ديگر نيز وجود دارد كه بايد رعايت شود. آن شرط آن است كه در برابر اوامر مولوى خدا و رسول خدا كه درباره امور شخصى شما صادر مىشود تسليم باشيد.
اين تكليف بر اساس همان مسئله ولايتى است - با قيد اولويّت - كه در آيه ششم سوره گفت: (النَّبيُّ أولى بِالمُؤْمِنِينَ مِن أنْفُسِهِم) و هم مصداق است و بيان بر اعمال ولايت و نمونه آن كه در مورد ضباعه دختر عموى رسول خدا و درباره زينب دختر عمّه رسول خدا به اجرا درآمد. البتّه نمونههاى آن فراوان است. و از جمله «مَن أحْيا أرْضاً مِيْتَةً فَهِي لَهُ قَضاءً مِنَ اللَّهِ ورَسُولِه» كه رسول خدا از همين ماده قانون استفاده كرده است.
به هر حال طرح اين حكم و فرض آن كه عطف بر آيه قبلى عنوان شده است زمينه است براى يكى از مصاديق آن كه سالها قبل اتفاق افتاده است به اين صورت:
(وَإِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَأَنْعَمْتَ عَلَيْهِ أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوجَكَ وَاتَّقِ اللَّهَ. وَتُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ. وَتَخْشَى النَّاسَ وَاللَّهُ أَحَقُّ أَن تَخْشَاهُ. فَلَمَّا قَضَى زَيْدٌ مِنْهَا وَطَراً زَوَّجْنَاكَهَا لِكَيْ لَا يَكُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فِي أَزْوَاجِ أَدْعِيَائِهِمْ. إِذَا قَضَوا مِنْهُنَّ وَطَراً. وَكَانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولاً) «37».
كه ترجمه آن را بايد در معانى القرآن ملاحظه نمائيد. در اين زمينه به كتاب بحار الأنوار مجلسى ج16 ص393 و كتاب نكاح تذكره علامه مقدّمات نكاح مراجعه نمائيد.
نكته اصلى اين است: همچنانكه داستان ازواج پيامبر كه صددر صد مسئله خصوصى و مقطعى بود و به خاطر جمله (إنّما يُريدُ اللَّه لِيُذْهِبَ عَنكُم الرِّجسَ أهْلَ البَيت) مطرح شده بود، داستان نكاح رسول اللَّه با زينب دختر عمّه آن سرور به خاطر طرح اين نكته اصلى است كه در آيه بعدى مطرح شده است و مىگويد:
(مَا كَانَ عَلَى النَّبِيِّ مِنْ حَرَجٍ فِيَما فَرَضَ اللَّهُ لَهُ سُنَّةَ اللَّهِ فِي الَّذِينَ خَلَوا مِن قَبْلُ وَكَانَ أَمْرُ اللَّهِ قَدَراً مَقْدُوراً) «38».
تعبير (فيما فَرَض اللَّه له) كه «فَرَض» با لام «له» تمام شده است، نشان مىدهد كه اين نوع ازدواج كه بعد از شگفتى و اعجاب صورت بگيرد، حقّ رسول اللَّه است، يعنى رسول خدا حق دارد كه از اين ماده قانونى و شرعى استفاده كند. منتهى رسول اللَّه حاضر نبود كه از اين ماده استفاده كند و لذا به فرزندخوانده خود زيد سفارش مىكرد كه مبادا همسر خود را طلاق بگويد. ولى خداوند ربّ العزّه اراده فرمود كه شخصاً دست بكار شود و خواسته رسول خود را عملى سازد كه چنان هم كرد.
در اين زمينه غير از آيه 221 سوره بقره كه شرح آن گذشت، در آيه مورد بحث و نيز در آيه 52 همين سوره مجدّداً اين حق را به رسميّت مىشناسد و تأييد مىكند تا زبان منافقان بسته شود.
قرآن مجيد افاده مىكند كه اين حقّ قانونى و شرعى براى همه انبياء لحاظ شده است و اغلب از اين نكاح اختصاصى بهره گرفتهاند كه داستان آنها را در قرآن حكايت نكردهايم، جز داستان داود را كه در سوره ص براى شما حكايت كردهايم و به خاطر اينكه شخصاً براى استفاده از اين حقّ قانونى اقدام كرده بود، او را ملامت كردهايم بىآنكه اعتراض ما جدّى و اصولى باشد.
به هر حال قرآن مجيد اضافه مىكند كه اين سنّت سنيّه درباره انبياء پيشين نيز سابقه دارد و فرمان قضا و قدر بر آن حاكم است و در آيه بعدى وجه آن را توضيح مىدهد و مىگويد:
(الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسَالَاتِ اللَّهِ وَيَخْشَونَهُ وَلَا يَخْشَونَ أَحَداً إِلَّا اللَّهَ وَكَفَى بِاللَّهِ حَسِيباً) «39».
يعنى ما به خاطر مشاكل تبليغ و ايفاى رسالت كه هماره با تنش و معارضه مردم و ضرب و جرح و شتم جاهلان همراه است، اين حكم شرعى و ترخيص قانونى را براى رسولان خود منظور كرديم كه بعد از مراجعت به منزل و برخورد با انيس محبوب خود آرامش بيابند. كسانى كه در راه خدا از همه چيز خود مىگذرند و بايد محروميتهاى اجتماعى را تحمّل كنند تنها راه طبيعى براى ترميم روحيه و آرامش اعصاب آنان همين است و البتّه حساب رسولان خدا با خدا است.
(مَا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِن رِجَالِكُمْ وَلكِن رَسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ وَكَانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيماً) «40».
كلمه «لكن» براى استدراك بكار مىرود و ما قبل و ما بعد آن با هم متقابل مىآيند. منظور آيه حرمت نهادن به رسول اللَّه است كه هنگام خطاب و نام بردن آن سرور چه بايد گفت.
در ميان امّت عرب مرسوم و متداول بوده و هست كه بزرگان جامعه را با كنايه «ابوفلان» ياد كنند. قرآن مىگويد: محمد رسول ما، پدر فلان مرد، از مردان جامعه شما نيست كه مثلاً او را ابوالقاسم بخوانيد و يا ابو ابراهيم كه رسول خدا روزى فرزندى به نام قاسم داشت و از آن روز به عنوان ابوالقاسم شهرت يافت و يا چندى قبل صاحب فرزندى به نام ابراهيم شد، كه اگر مسئله رسالت مطرح نبود، اعراب شهر و روستائى او را به عنوان ابو ابراهيم مىخواندند. و چه بسا كه او را به نام پسرخواندهاش زيدبن حارثه ابوزيد بخوانند و يا از پيش خود كنايهاى براى او انتخاب نمايند كه عنوانلقب نيز داشته باشد مانند ابوالمكارم، ابوالفضائل، ابوالمعالى و يا مانند يك خانم عرب كه خطاب كرد و گفت يا ابا البطحاء.
قرآن مجيد مىگويد: اينگونه كنايهها و القاب عرفى، شايسته بزرگان ملّتهاى شما است. شما بايد رسول ما را به عنوان «رسول اللَّه» و يا «خاتم النبيّين» خطاب كنيد و به اين صورت نام ببريد.
البتّه بايد توجه داشت كه بزرگان عرب از مردانى دون مرتبه خود به نام كوچك ياد مىكردند و اگر در اثر توجّه و التفات، او را به كنيه او خطاب مىكردند مايه شرافت او بود، مثلاً ابن النجاشى در شرح حال محمدبن ابى عمير ازدى كه شخصيّتى والا و عظيم دارد مىگويد: اين مرد با ابوالحسن موسىبن جعفر (عليهما السلام) ملاقات كرده است و از آن سرور روايت مىكند. در برخى از اين احاديث ابوالحسن امام كاظم او را با كنايه خطاب مىكند و مىگويد «يا أبا أحمد».
نقل اين نكته در شرح حال ابن ابى عمير، مدحى است كه بر شرافت او مىافزايد و چون ابن النجاشى خودش عرب است، و از مرسومات عرب مطّلع است، به نقل اينگونه مسائل پرداخته است، در حالى كه شيخ طوسى و شيخ كشّى به اين مسائل نپرداختهاند. يكى از اين احاديث را در كتاب بحار الأنوار ج8 ص351 ملاحظه مىتوان كرد كه امام ابوالحسن كاظم مىگويد: «يا أبا أحمَد! مَا مِنْ مُؤْمِنٍ يَرتكِبُ ذَنباً إلّا ساءه ذلك ونَدِمَ عليه، وقد قال النبيُّ (ص): كَفَى بالنَّدم توبة».
(وَسَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَأَصِيلاً) «42».
اشاره به نافله ضحى و نافله عصر دارد كه سنّت انبياء از قديم الأيام بر همين بوده است ولى نماز ضحى در غير از مشاهد مشرّفه روا نيست.
(وَلَاتُطِعِالْكَافِرِينَوَالْمُنَافِقِينَوَدَعْأَذَاهُمْوَتَوَكَّلْعَلَىاللَّهِوَكَفَىبِاللَّهِوَكِيلاً) «48».
شرح اين آيه در اوّل سوره گذشت و اينك به عنوان تجديد مطلع ياد مىشود كه قرار است احكام جديدى درباره نكاح رسول اللَّه با ازواج او مطرح شود، و حرمت تازهاى درباره آن سرور اعمال گردد. ابتدا مؤمنان را مورد خطاب خود قرار مىدهد و يك تكليف جاهلى را از دوش زنان بر مىدارد به اين صورت:
(يَاأَيُّهَاالَّذِينَآمَنُوا إِذَا نَكَحْتُمُالْمُؤْمِنَاتِثُمَّ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِن قَبْلِ أَن تَمَسُّوهُنَّ فَمَا لَكُمْ عَلَيْهِنَّ مِنْ عِدَّةٍ تَعْتَدُّونَهَا فَمَتِّعُوهُنَّ وَسَرِّحُوهُنَّ سَرَاحاً جَمِيلاً) «49».
در سورهبقرهآيه236 گذشت كه: (لاجُناحَ عَليكُمإنْ طَلّقتُمالنِّساءَ مَالَم تَمَسُّوهُنّ أو تَفْرِضُوا لَهُنَّ فَرِيضةً ومَتِّعُوهُنّ عَلَى المُوسِعِ قَدَرُهُ وعَلَى المُقْتِرِ قَدَرُهُ مَتاعاً بِالمَعرُوفِ حَقّاً عَلَى الُمحسِنِينَ) در آيه سوره بقره تكليف خانمهاى مطلّقه را در صورتى كه صداق آنان مشخّص نشود و زفاف هم صورت نگرفته باشد، از حيث مالى مشخص كرد كه بايد به آنان هديهاى تقديم شود، ولى تكليف آنان از حيث عدّه به درك مفاهيم قرآنى محوّل شد به اين جهت كه چون زفافى صورت نگرفته است قهراً عدّه سه ماهه نيز براى براءت رحم لازم نيست و چون مهريّه مشخّص نشده، مهريهاى لازم نيست جز اينكه بايد هديهاى تقديم گردد و لزوماً احسانى صورت بگيرد.
گويا مردم نكته اصلى را كه عدّه سه ماهه لزومى ندارد درك نكردند و انتظار آن را داشتند كه اينان نيز بايد احتراماً و يا لزوماً عدّه نگه دارند. شايد كه شوهرشان بلكه بايد گفت نامزدشان پشيمان شود و طلاق خود را پس بگيرد.
لذا در اين سوره، يعنى سوره احزاب و اين آيه مورد بحث، صريحاً اعلام مىكند كه اگر طلاقى صورت بگيرد در حالى كه زفافى صورت نگرفته باشد، خانمها نبايد عدّه نگه دارند و نه شوهرانشان حق دارند كه آنان را مكلّف كنند كه بايد عدّه نگه دارند. بلكه با اجراى صيغه طلاق، زن و شوهر از هم جدا مىشوند و خانم مىتواند لحظه بعدى براى خود شوهر بگيرد.
جمله (فما لكمعليهنّمنعدّة تعتدُّونها) گواهىمىدهد كهمردانادّعامىكردهاند كه بايد همسر مطلّقه من - گرچه زفافى صورت نگرفته است - عدّه طلاق نگه دارد و خودشان شمار عدّه را از حيث اقراء ثلاثه، يعنى سه نوبت قاعده شدن به ناحق، محاسبه و تكليف مىكردهاند. به هر حال اين نكته قانونى كه عموميّت دارد زمينهساز مسائل رسول اللَّه مىشود كه تكليف رسول اللَّه را كه با تكليف سايرين جدا است بدين صورت مشخّص نمايد كه:
(يَاأَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَحْلَلْنَا لَكَأَزْوَاجَكَاللَّاتِيآتَيْتَأُجُورَهُنَّ وَمَامَلَكَتْ يَمِينُكَ مِمَّا أَفَاءَ اللَّهُ عَلَيْكَ وَبَنَاتِ عَمِّكَ وَبَنَاتِ عَمَّاتِكَ وَبَنَاتِ خَالِكَ وَبَنَاتِ خَالَاتِكَ اللَّاتِي هَاجَرْنَ مَعَكَ وَامْرَأَةً مُؤْمِنَةً إِن وَهَبَتْ نَفْسَهَا لِلنَّبِيِّ إِنْ أَرَادَ النَّبِيُّ أَن يَسْتَنكِحَهَا خَالِصَةًلَكَمِن دُونِ الْمُؤْمِنِينَ قَدْ عَلِمْنَا مَا فَرَضْنَا عَلَيْهِمْ فِي أَزْوَاجِهِمْ وَمَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُمْ لِكَيْلَا يَكُونَ عَلَيْكَ حَرَجٌ وَكَانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً) «50».
با توجّه به كلمه «أجُورَهُنّ» كه در موارد ديگر گذشت منظور از اين ازواج، ازواجى خواهند بود كه به صورت تمتّع و موقّت، يعنى صيغه، ازدواج كردهاند، گرچه اينك مدّت آنها سپرى شده باشد.
(وَمَا مَلَكَتْ يَمِينُكَ مِمَّا أَفَاءَ اللَّهُ عَلَيْكَ...) مفاد آيه روشن است و در معانى القرآن توضيح كافى ضميمه ترجمه قابل توجه است البتّه اين قسمت اطلاق دارد و حتى در آينده رسول اللَّه را محدود نمىكند در حالى كه جمله قبلى با قيد «آتَيْتَ أجُورهنّ» آن سرور را محدود مىكند كه بعد از اين - چنانكه در آيه بعدى به صراحت اعلام مىشود - حق ندارد غير از آنان همسر ديگرى را به صورت موقّت به نكاح درآورد.
(وَبَنَاتِ عَمِّكَ...) مانند «سُؤْدَة» بنت زَمْعَة كه از نسل عامربن لُؤَىّ است و مانند «عايشه» كه از نسل تَيْمبن مُرّةبن كعببن لُؤَىّ است و مانند «حَفْصَة» كه از نسل عَدِىّ بن كعب بن لُؤىّ است و مانند «اُمّ سَلِمَة» كه از نسل مخزومبن يَقَظَةِ بن مُرّةبن كعببن لُؤَى است و مانند «اُمِّ حبيبة» دختر ابوسفيان كه از نسل عبدشمس ابن عبدمناف بن قُصَىِبن كِلاببن مُرّةبن كعببن لُؤَىّ است.
البتّه در وهله اوّل «خديجه» همسر رسول خدا شد كه از نسل عبدالعُزّى بن قُصَىّ ابن كلاببن مُرّةبن كعببن لُؤَىّ است، ولى در تاريخ نزول اين آيه به رضوان الهى ملحق شده بود.
(وَبَنَاتِ عَمَّاتِكَ) تنها «زينب» بنت جَحْش اسديّه است كه دختر عمّه رسول خدا أُمَيْمَةبن عبدالمطّلببن هاشمبن عبدمنافبن قُصىّ است كه در تاريخ نزول آيه در نكاح رسول خدا بود و از مهاجرين است.
(وَبَنَاتِ خَالِكَ) مانند «جُوَيْرية» بنت حارثبن أبى ضِرار خُزُاعيّه كه نسب آنان بهعمروبن عامر مىرسد وانصار مدينه كه از اخوال وخالات رسولاللَّه مىباشند نسبت آنان به همين عمروبن عامر مىرسد.
(وَبَنَاتِ خَالَاتِكَ) كه از جمله «مَيْمونة» بنت حارث از نسل عامربن صعصعةبن معاويةبن بَكْربن هوازن است كه رسول خدا در ميان زنان اين قبيله با حليمه سعديّه نسبت رضاعى دارد و در سال هفتم هجرت در سفر عُمرة القضاء همراه رسول خدا به مدينه هجرت كرد؛ و لذا است كه در تعقيب آيه مىفرمايد: (اللَّاتِي هَاجَرْنَ مَعَكَ) و غير از اين خانمها كه از بنات عم و عمّات و بنات خال و خالات نام برديم، كس ديگرى در نكاح رسول خدا نبود كه هجرت كرده باشد و لذا موقعى كه اُمّ هانى دختر ابوطالب خود را به رسول اللَّه عرضه كرد و تقاضاى نكاح نمود، رسول خدا گفت: امّا الآن فلا. از آن رو كه جزء مهاجرين نيستى.
و امّا «صَفِيّة» بنت حُيَىّبن أخْطَب كه نهمين همسر بازمانده از رسول خدا است و در سال نزول اين سوره، در نكاح رسول خدا بود؛ جزء صفايا و كنيزان انتخاب شده رسول خدا بود كه در سال ششم هجرت در فتح خيبر اسير شد و رسول خدا براى او مَهرى مقرّر نكرد، بلكه مهريه او همان آزادى او بود كه با ازدواج و نكاح او توأم بود.
بنابراين صَفِيّه در رديف آن خانمهائى است كه به ملك يمين رسول اللَّه درآمده بودند مانند ريحانه كه از يهود بنىنضير بود ولى شوهر او از يهود بنىقُرَيظه بود كه در سال پنجم قتل عام شدند و ريحانه به عنوان كنيز به عنوان صفايا به رسول اللَّه تعلّق گرفت ولى در زمان حيات رسول اللَّه به دار بقاء رفت.
و امّا «ماريه قبطيه» كه در سال هفتم هجرت از جانب پادشاه اسكندريه به رسول خدا هديه شد، رسول خدا به عنوان ملك يمين او را به همسرى پذيرفت و بعد از حسادت ساير خانمها او را به نخلستان كوچكى به نام عاليه متنقل كرد و چون حامله شد و تحت عنوان اهل به بيت رسول اللَّه وارد گشت، دستور حجاب براى او صادر شد.
اين خانم، فرزند خود ابراهيم را در ذيحجه سال هشتم به دنيا آورد. ابراهيم بعد از حدود يكسال وفات يافت و بعد از رحلت رسول اللَّه ماريه در همان عاليه ساكن ماند و در سال 16 هجرت فوت كرد.
|
نوشته شده توسط admin
در تاريخ دوشنبه ۵ دي ۱۳۸۴ - ۰۴:۱۴
|
0 نظر -
تعداد بازديد : 75 -
|
|
|
| پيغامگير |
براي ارسال بايد وارد سيستم كاربري خود شويد.
|
|