| آمار |
ميهمانان آنلاين : 2
هيچ كاربري آنلاين نيست
تعداد اعضا : 2
جديدترين عضو : doctor
|
|
| سوره قصص |
سوره قصص :
بسمِ اللَّهِ الرّحْمن الرّحِيم
(طسم* تِلْكَ آيَاتُ الْكِتَابِ الْمُبِينِ* نَتْلُوا عَلَيْكَ مِن نَبَإِ مُوسَى وَفِرْعَونَ بِالْحَقِّ لِقَومٍ يُؤْمِنُونَ* إِنَّ فِرْعَونَ عَلَا فِي الْأَرْضِ وَجَعَلَ أَهْلَهَا شِيَعاً يَسْتَضْعِفُ طَائِفَةً مِنْهُمْ يُذبِّحُ أَبْنَاءَهُمْ وَيَسْتَحْيي نِسَاءَهُمْ إِنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ) «4».
اين داستان نيز با توجه به سورهها و آيات گذشته روشن است جز در مواردى كه بايد چند جملهاى در شرح و بيان آن افزود. آيه آخر - بر خلاف روايات وارده - افاده مىكند كه كشتن پسران بنىاسرائيل، يعنى آنان كه صددر صد با فرعونيان همراه نبودند، براى تضعيف نيروى رزمنده آنان اعمال مىشده است نه براى آنكه از شرّ موسى رها شوند كه حكومت آنان سرنگون نگردد.
(وَنُرِيدُ أَن نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ) «5».
اين اراده به صورت فعل مضارع آمده است و زمان حال و استمرار آن را در گذشته و حال و آينده افاده مىكند. يعنى اين تصميم ما است كه بر مستضعفان منّت بگذاريم و آنان را پيشرو ديگران و الگوى سايرين قرار دهيم و وراثت ملك و دولت را به اختيار آنان بگذاريم. يك روز موسى و فرعون، يك روز ابراهيم و فلسطين، يك روز خاتم رسولان و قريش، و براى نمونه اين اراده، داستان موسى و هرون را نقل مىكنيم.
(وَنُمَكِّنَ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَنُرِيَ فِرْعَونَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا مِنْهُم مَا كَانُوا يَحْذَرُونَ) «6».
عطف بر همان جمله «أن نمنّ» خواهد. يعنى (ونريد أن نمكِّن لهم في الأرض). بنابراين نسبت به مستضعفين بنىاسرائيل كه موسى و قوم او باشند، حكايت گذشته خواهد بود و براى فرعونصفتان و دستيارانشان كه در عصر نزول قرآن و تاريخهاى آينده به عرصه مىرسند جنبه وعده خواهد داشت. و در حال حاضر كه عصر نزول هم سپرى شده است نسبت به آنان جنبه حكايت دارد، و نسبت به آينده مهدى عليه الصلاة والسلام جنبه وعده خواهد داشت. نظير اين اراده كه با لفظ مضارع آمده است ولى آينده را نيز شامل مىشود، آيه تطهير است كه بحث آن را در سوره احزاب بايد ملاحظه نمود.
(وَأَوحَيْنَا إِلَى أُمِّ مُوسَى أَنْ أَرْضِعِيهِ) «7».
اين وحى به معناى معروف آن است كه اشارات رؤيا باشد. مادر موسى مثلاً در رؤيا مىبيند كه خانمى فرزند نوزاد خود را كه در حدود سه ماه دارد و نگران است، كاملاً شير داد سپس - بر اساس آنچه در سوره طه آيه 39 گذشت - او را با قنداقهاش در يك جعبه چوبى نهاد و به رود نيل انداخت چيزى نگذشت كه درب خانه او را ملازمان سلطان كوبيدند و همان كودك را به او سپردند تا در مقابل دريافت اجرتى وافر او را شير بدهد و بزرگ كند. مادر موسى كه با حكاياتى از اين دست كه اراده خدا را ارائه مىكند آشنا بود، چارهاى جز اين نديد كه تا سه ماهگى نوزاد خود را از ديد مردم نهان بدارد و موقعى كه از جاسوسان خائف شود نوزاد خود را به همان صورتى كه در رؤيا ديده بود به نيل اندازد. آيات اين سوره بايد با آيات سوره طه برابر شود و از همه آنها، كلّ داستان مكشوف گردد.
بنابراين جمله بعدى كه مىفرمايد:
(فَإِذَا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِي الْيَمِّ وَلَا تَخَافِي وَلَا تَحْزَنِي إِنَّا رَادُّوهُ إِلَيْكِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِينَ) «7».
تمام اين شرح و بيان حامل دوامر، دو نهى و دو بشارت، تماماً در عالم رؤيا و به صورت فيلم و تصوير زندگى و مقدّرات الهى به او ارائه شده است نه آنكه فرشتگان به او خطاب نمايند.
(وَقَالَتْ لِأُخْتِهِ قُصِّيهِ) «11».
آيه كريمه به داستان قبلى باز مىگردد تا آنچه را در خانواده موسى مىگذرد به تصوير بكشد. آنجا كه گفت: (فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَونَ) با فاى تفريع، نشان داد كه مادر موسى نوزاد خود را به همان كيفيت به آب انداخت و خانواده فرعون جعبه را از آب گرفتند و ناگهان با كودكى اسرائيلى مواجه شدند و خانواده فرعون را باخبر كردند و او كودك را به فرزندى نگه داشت و مانع كشتن او شد. و اينك داستان را از نظر مادر موسى دنبال مىكند كه كودك را به آب مىسپارد و به خواهر موسى مىگويد: جعبه را دنبال كن و ببين چه پيش مىآيد.
خواهر موسى ديد كه رود نيل آنجا كه يك شعبه كوچك آن به كاخ فرعونى وارد مىشد، كودك را چرخاند و به آن شعبه وارد كرد و جعبه وارد كاخ شد. خواهر موسى آمد و بر درب كاخ به انتظار نشست و چون كودك پستان هيچ خانمى را نمىگرفت به ناچار او را از كاخ بيرون آوردند تا در ميان بنىاسرائيل به جستجوى دايه برآيند، خواهر موسى با آنان همراه شد و از كم و كيف قضيّه كه چرا اين كودك بىتابى مىكند، وا پرسيد و به آنان گفت:
(هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلَى أَهْلِ بَيْتٍ يَكْفُلُونَهُ لَكُمْ وَهُمْ لَهُ نَاصِحُونَ* فَرَدَدْنَاهُ إِلَى أُمِّهِ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُهَا...) «12».
طبيعى است كه در ايام كودكى، موسى با قوم بنىاسرائيل و آداب ايمانى آنان و دين توحيد آنان آشنا شده باشد خصوصاً كه برادر ناتنى او هرون رهبرى مذهبى آنان را به عهده داشت و اغلب براى ديدن مادر خود مىآمد و با كودك در دوران خردسالى او مأنوس بود و او را از واقعيت امر آگاه كرده بود و لذا است كه در طور سيناء موسى از ذات ربوبى درخواست مىكند كه برادرم هرون را به وزارت من انتخاب كن كه او زبانآورى خوش كلام است و بر قوم من رهبرى دارد. چون در غير اين صورت، پذيرش امّت اسرائيل نيز نسبت به شخص من دچار اشكال مىگردد.
بر اساس همين مراتب علم و ايمان است كه قرآن مجيد مىگويد:
(وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَاسْتَوَى آتَيْنَاهُ حُكْماً وَعِلْماً وَكَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ) «14».
يعنى موقعى كه موسى در كاخ فرعونى به جوانى رسيد او را به كارهائى گماشتند و او در همه احوال نيكانديش و نيكوكار بود و به بردگان اسرائيلى كمك مىكرد، بىآنكه فرعونيان از روحيه و آمال او باخبر باشند و بعد از آنكه به سن كمال سىو سهسالگى رسيد خداوند بهاو دانشلازمرا عطاكرد بادرك و درايتى لازمه حكومت و قضاوت، چنانكه با ساير انبياء همين ملاطفت برقرار بوده است.
به همين جهت است كه وقتى مىبيند يك تن از قوم او در چنگال يك مصرى قبطى گرفتاراست بهكمك او مىشتابد ويك مشت برسر او مىكوبد و اورا مىكشد. چنانكه مىگويد:
(وَدَخَلَ الْمَدِينَةَ عَلَى حِينِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِهَا فَوَجَدَ فِيهَا رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلَانِ هذَا مِن شِيعَتِهِ وَهذَا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِي مِن شِيعَتِهِ عَلَى الَّذِي مِنْ عَدُوِّه فَوَكَزَهُ مُوسَى فَقَضَى عَلَيْهِ) «14».
كه معلوم مىشود نسبت به قوم بنىاسرائيل تا آن حدّ حسّاس است كه دشمن او را مىكشد و تن به آوارگى مىدهد.
(قَالَ هذَا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبِينٌ) «15».
چنانكه در جزوه تاريخ انبيا نوشتهام و شواهد تاريخى ديگر نشان مىدهد فرعونِ اوّل كه موسىرا بهفرزندى پذيرفت، تصميمگرفت كه همورا بعداز خود به جانشينى برقرار كند، موسى بااين تصوّر انتظار اينرا مىكشيد كه بر مقدّرات مردم مصر حاكم شود و قوم خود را بنوازد و از زندگى با رفاهى برخوردار سازد و به آنان حقوق مساوى با حقوق قبطيان بدهد. لذا از اين عمل خود كه آن مرد قبطى را كشت بسيار متأسّف شد.
البتّه طبيعى است كه موسى به قصد كشتن او نبوده است زيرا نه آلت قتّاله بكار برده است و نه ضربات او پىدر پى بوده است. لذا قتل را به شيطان نسبت مىدهد كه به خاطر گرفتارى موسى و محكوميت او، قلب قبطى را از كار انداخته باشد و يا مغز او را آسيب رسانده باشد. و اينكه مىگويد:
(رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي فَاغْفِرْ لِي) «16».
ناظر به اين نيست كه نفس زكيّهاى را كشتم، بلكه مىگويد از تكليف قانونى خود خارج شدم و در اثر خشم و كينهاى كه از اين نابكاران دارم به او مشت زدم و موقعيت والاى خود را از دست دادم و چه بسا كه ديگران در كمين بودهاند و مرا ديده باشند. و چه بسا كه آن شيعه من مرا لو بدهد و يا عملاً درگيرى ايجاد كرده باشد تا مرا متّهم سازد و در اين صورت جان من به خطر افتاده است. در هر صورت من مرتكب قتل نفس شدم و اگر چه قتل خطا بود، ولى تعرّض من بيمورد بود و به فرمان تو اجرا نشد و در اين صورت تقاضاى مغفرت دارم كه طبعاً تقاضاى او پذيرفته شد (فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ) «16».
(قَالَ رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَيَّ فَلَنْ أَكُونَ ظَهِيراً لِلْمُجْرِمِينَ) «17».
اين كلام موسى تعهّدى است كه به ذات اقدس ربوبى مىسپارد كه از اين پس يار و پشتيبان مجرمين نباشم و به كاخ فرعونى باز نگردم و لذا شب را در ميان قوم خود و داخل شهر سپرى كرد و فردا صبح با حال خوف و حذر در كوچهها مىگشت كه ماجراى ديگرى رخ داد و نزديك بود كه قتل ديگرى رخ دهد و متوجه شد كه قتل ديروز او فاش شده است. حتى قبطيان به افكار اصلاحى او واقف شدهاند و حتماً كارهاى او را زير نظر داشتهاند كه قتل ديروزى فاش شده است و اين نكتهاى است كه از زبان آن قبطى روشن مىشود كه گفت:
(أَتُرِيدُ أَنْ تَقْتُلَنِي كَمَا قَتَلْتَ نَفْسَاً بِالْأَمْسِ إِن تُرِيدُ إِلَّا أَن تَكُونَ جَبَّاراً فِي الْأَرْضِ وَمَا تُرِيدُ أَن تَكُونَ مِنَ الْمُصْلِحِينَ) «19».
يعنىتو بااينگونهكشتارىكهدرپيشگرفتهاى كار بنىاسرائيلرا سامان اصلاحى نخواهى داد بلكه اين شيوه شيوه جبّاران زورمدار است نه شيوه اصلاحگران قانون مدار.
(قَالَ عَسَى رَبِّي أَن يَهْدِيَنِي سَوَاءَ السَّبِيلِ) «22».
به اعتبار آن است كه گذشتن از صحراىسينا ودشت شنزار آن كار بسيار مشكلى است و بايد صحراى سينا را از حاشيه آن طى كرد كه بسيار راه طولانى است و يا بايد از طريق شمال سينا كه اينك كانال سوئز از آن مىگذرد راهى مدين شود كه در مسير راه شام بوده است و به تناسب درياى مديترانه بايد دامنه كوهستانهاى آن بسيار سبز و خرم و جنگلى باشد كه به آن أيكه مىگفتهاند. به هر حال، راهى كه انسان پيموده نباشد راه بردن به مقصد كار مشكلى است جز با راهنمائى و هدايت حق كه البتّه موسى بن عمران از آن برخوردارى كامل داشت. تصور مىرود كه محلّ مدين سابق، در فلسطين باشد مقابل غزّه.
(وَأَبُونَا شَيْخٌ كَبِيرٌ) «23».
عطف بر مقدّر است به اين صورت: «ما لنا إلّا أخ صغير وأبونا شيخ كبير».
(قَالَ لَاتَخَفْ نَجَوتَ مِنَ الْقَومِ الظَّالِمِينَ) «25».
اين جمله حاكى از استجابت دعاى موسى است كه در آيه 21 گفت: (فَخَرَجَ مِنْهَا خَائِفاً يَتَرَقَّبُ قَالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَومِ الظَّالِمِينَ) «21».
(لَعَلِّي آتِيكُم مِنْهَا بِخَبَرٍ أَو جَذْوَةٍ مِنَ النَّارِ لَعَلَّكُمْ تَصْطَلُونَ) «29».
در اينكه موسى به هنگام مراجعت به مصر راه خود را گم كرده است ترديدى نيست، چنانكه در سوره طه آيه 11 گذشت كه گفت: (أو أجد على النار هُدًى). در اين قسمت به وضوح روشن مىشود كه موسى به هنگام آمدن از مصر، راه معمولى نوار غزّه را طى كرده است زيرا عبور از قلزم ممكن نبوده است ولى در مراجعت كه از كنار كوه طور مىگذرد، و كوه طور در انتهاى دماغه سينا قرار داشته است، معلوم مىشود كه راه درّهها را گم كرده است و بالاخره از راه ساحل درياى قلزم به كوه طور رسيده و مقام و فرمان رسالت يافته است.
البتّه روشن نيست كه بعداً همان راه ساحلى و كوهستانى درياى قلزم را به سوى شمال طى كرده و خود را به خليج سوئز رسانده است يا اينكه راه آمده را بازگشته و خود را به راه غزّه و ساحل درياى مديترانه رسانيده و راهى مصر شده است.
(فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِيَ مِن شَاطِئِ الْوَادِ الْأَيْمَنِ فِي الْبُقْعَةِ الْمُبَارَكَةِ) «30».
كلمه «شاطئ» گواهى مىدهد كه آن درّه كه در سمت راست طور واقع بوده است به صورت رودخانه جارى بوده است. و اين آبگاه و به عبارت ديگر (جانب الطور الأيمن) (طه / 80) كه در فرار از مصر وعدهگاه موسى و قوم او بود، راه عبور از دماغه سينا بوده است.
اين درّه از شمال به جنوب و يا بالعكس جارى بوده است كه در همين سوره مىخوانيم:
(وَمَا كُنتَبِجَانِبِالْغَرْبِيِّ إِذْ قَضَيْنَا إِلَى مُوسَى الْأَمْرَ وَمَا كُنتَ مِنَ الشَّاهِدِينَ * ... وَمَا كُنتَ بِجَانِبِ الطُّورِ إِذْ نَادَيْنَا) «46».
كه معلوم مىشود سمت راست كوه طور، درّه آبى وجود داشته كه ضمناً در غرب زمين واقع مىشده است. به هر حال ساير آيات سوره به كمك ترجمه و انطباق آن با ساير سورهها روشن است. آنچه شايد مفيد باشد تذكّر اين نكته است كه موسى بايد راه را گم كند و از درّه طور سر درآورد تا هم به مقام رسالت برسد و طور مقدّس را زيارت كند و هم با ادامه همان راه به سوى شمال، صحراى سينا را دور بزند تا به هنگام فرار از مصر، بتواند مردم خود را از آن راه به فلسطين برساند و راه را شناسائى كرده باشد.
(وَلكِن رَحْمَةً مِن رَبِّكَ لِتُنْذِرَ قَوماً مَا أَتَاهُم مِن نَذِيرٍ مِن قَبْلِكَ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ) «46».
كلمه «لكن» براى استدراك است. استدراك لكن، در مورد دو شىء متقابل مىآيد و لذا افاده مىكند كه تقدير آيه كريمه چنين است: «وما كنتَ بجانب الطّور إذ نادينا ولكن كنت ثاوياً في بكّة فنزّلنا عليك القرآن رحمة من ربّك...».
آيات كريمه اين سوره بعد از اين احتجاجات و نقل داستان موسى و پيروزى او بر فرعون كه خود فى حدّ نفسه از آيات الهى است و شرح آن در سوره شعراء گذشت، به شرح و بيان آيات عقلى و پرورشى مىپردازد كه هدف اصلى از نزول قرآن معجز همين است. در اين آيات كريمه بعدى كه با پند و موعظه، سيره نيكان و بهانهجويان را شرح مىدهد نيازى به توضيح و تفسير ديده نمىشود و ترجمه معانى القرآن در حدّ نياز به توضيح آن پرداخته است.
در پايان سوره داستان قارون كه از قوم خود بريده بود و به قوم قبط پيوسته بود و با آنان همراه، و در حمايت آنان بسر مىبرد، و بر عليه قوم خود قوم بنىاسرائيل با فرعونيان همداستان بود، مطرح شده است. نقل اين داستان به منزله نتيجهگيرى و جمعبندى از دروس اين سوره است، خصوصاً اين آيه كريمه:
(تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوّاً فِي الْأَرْضِ وَلَا فَسَاداً) «83».
كه جاهطلبى را همطراز فساد مىشناسد و بالاخره به آيه اوّل سوره باز مىگردد كه گفت: (ونريد أن نمنّ على الّذين استضعفوا في الأرض) و ايفاى اين وعد را به زمان رجعت موكول مىكند و مىگويد:
(إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لَرَادُّكَ إِلَى مَعَادٍ) «85».
اين سوره جزء سورههاى مكّيه است و الفاظ سوره نيز به نزول آن در مكه صراحت دارد. در آن تاريخ صحبت از هجرت و برون راندن رسول خدا در ميان نبود و اگر بود، قطعاً عملى نشده بود كه تعبير (لرادُّك إلى معاد) ناظر به مكه باشد. نكته اصلى تنها مربوط به كلمه معاد نيست كه به معناى بازگشت به جاى اوّل است. قرآن مجيد مىگويد: (كما بدءكم تعودون) (اعراف/ 29) يعنى آغاز آفرينش به هر صورتى كه پى افكنده شد و شما پا به عرصه حيات نهاديد، بعد از مرگ شما كه قطعى و مسلّم است مجدّداً به همان مرحله باز مىگرديد و لباس حيات مىپوشيد.
به هر حال، تنها كلمه معاد نيست كه بايد به معناى رجعت به دنيا باشد زيرا معاد روز قيامت كه اصطلاح متشرّعه و متكلمين است - نه ريشه لغت عرب - نيازى به اينتأكيدندارد چنانكه ربطى به فرض قرآن ندارد زيرا ما مسلمين بلكه همه مشركين به عرصه قيامت وارد مىشويم با آنكه مشركين قرآن را نپذيرفتهاند، و با آنكه قرآن بر ساير مسلمين فرض نشده است. پس بايد رابطهاى ميان فرض قرآن و بازگشت به معاد باشد و آن رجعت است كه رسول خدا تمام احكام قرآن را به كرسى بنشاند.
باز هم بايد گفت تنها مسئله «معاد» نيست كه رجعت را تأييد مىكند، بلكه كلمه «لرادُّك» مفهوم معاد را مشخّص مىكند و در واقع معناى رجعت از كلمه «لرادُّك» قابل استنباط است، منتهى كلمه «إلى معاد» محل آن را معيّن مىكند كه همان جاى اوّل باشد يعنى حيات زمينى.
برخى گفتهاند كه منظور از معاد، مكه است ولى مكه فقط براى چند روزى مسكن رسول خدا شد، آنهم رسول خدا در داخل مكه چادر نزد، بلكه در ابطح كه خارج شهر مكه بود چادر زد و متوقّف شد. معاد به آنجائى گفته مىشود كه مانند سابق مركز توقّف باشد. بارى به هر حال، دلالت آيه بر رجعت رسول خدا روشن است.
|
نوشته شده توسط admin
در تاريخ دوشنبه ۵ دي ۱۳۸۴ - ۰۴:۱۰
|
0 نظر -
تعداد بازديد : 81 -
|
|
|
| پيغامگير |
براي ارسال بايد وارد سيستم كاربري خود شويد.
|
|