تدبری در قرآن
صفحه اصلي · دريافت فايل · مقالات · انجمن هاي سايت · لينك ها چهارشنبه ۱۷ شهريور ۱۳۸۹ - ۰۸:۵۲
فهرست
صفحه اصلي
دريافت فايل
مقالات
انجمن هاي سايت
لينك ها
آلبوم تصاوير
جستجو
آمار
ميهمانان آنلاين : 3
هيچ كاربري آنلاين نيست

تعداد اعضا : 2
جديدترين عضو : doctor
سوره طه
سوره طه :


بسمِ اللَّهِ الرّحْمن الرّحيم‏

(طه* مَا أَنزَلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَى‏) «2».
منظور از شقاء، سختى و مرارت زندگى است. اين سختى و مرارت به حدّ أعلى در آن روزها، بلكه ماهها و سالهاى انزواى مسلمين بود كه در شعب ابى طالب از دريافت توش و توان محروم بودند. و تمام قوم قريش بر عليه آنان متّحد شده بودند و به حصر اقتصادى و تحريم اجتماعى كشانده بودند. شرح آن را در كتابهاى سيره بايد ديد. اين سوره با لطافت و زيبائى و حسن انسجام و دلربائى، به دلدارى رسول خدا و اصحاب او پرداخته است و بعد از يك مقدّمه كوتاه، به شرح داستان موسى مى‏پردازد كه تا چه حد در برابر سختيها و مرارتها و محروميّتهاى اجتماعى و اقتصادى صبور ماند و بالاخره بر فرعون طاغى پيروز گشت.

(فَقَالَ لِأَهْلِهِ امْكُثُوا إِنِّي آنَسْتُ نَاراً لَعَلِّي آتِيكُم مِنْهَا بِقَبَسٍ أَو أَجِدُ عَلَى النَّارِ هُدىً) «10».
كلمه «هُدىً» افاده مى‏كند كه موسى با خانواده‏اش راه را گم كرده‏اند. ترديد آيه با كلمه «أو» ترديد واقعى نيست بلكه ترديد مرحله‏اى است. يعنى اگر كسى بر سر آتش بود و مسافران كوچ نكرده بودند هم راه را از آنان مى‏پرسم و هم قطعه سنگ چخماقى از آنان مى‏گيرم كه آتش برفروزيم و لا اقل يك قطعه آتش با خود مى‏آورم و بعد از گرم شدن به راه خود ادامه مى‏دهيم و اگر مسافران كوچ كرده بودند، به همان قطعه آتش اكتفا مى‏كنم و به هر حال دست خالى باز نخواهم گشت.
(فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوىً) «12».
كلمه «طُوىً» موقعيت درّه را روشن مى‏كند كه كوهى مانند يك پشته در وسط درّه قرار دارد و راه درّه از دو جانب آن به هم مى‏پيوندد. قسمت «طُوَى» به منزله كعبه است كه ورود به آن بايد با پاى برهنه باشد. تصوّر كرده‏اند كه نعلين موسى از پوست مردار بوده است كه فرمان «خلع نَعْلَيْن» صادر شده است. اين تصوّر، كاملاً تصوّر باطلى است زيرا در وادى مقدّس آوردن پوست مردار هم حرام است. در آن صورت لازم بود كه بفرمايد: نعلين را به پائين درّه پرتاب كن نه آنكه از پا درآور.

(وَأَقِمِ الصَّلَاةَ لِذِكْرِي) «14».
از اين حكم براى نماز قضاء استفاده مى‏شود، زيرا در اسلام، نمازها وقت و هنگام مشخّصى دارد و اگر قضا شد، هرگاه كه به ياد خدا بيفتند و متوجه شوند كه نماز آنان قضا شده است، بايد به نماز بپردازند.

(إِنَّ السَّاعَةَ آتِيَةٌ أَكَادُ أُخْفِيهَا) «15».
تعبير «أكاد» به خاطر آن است كه قبل از قيام ساعت، علاماتى ظاهر مى‏شود كه وقت و هنگام آن فاش مى‏شود. و لذا وعده نمى‏دهد كه حتماً وقت و هنگام آن را مخفى نگاه خواهم داشت.

(قَالَ‏هِيَ عَصَايَ‏أَتَوَكَّؤُا عَلَيْهَاوَأَهُشُ‏بِهَا عَلَى‏غَنَمِي‏وَلِيَ‏فِيهَامَآرِبُ أُخْرَى‏) «18».
توضيحات بيشتر موسى به خاطر آن است كه موسى با خود گفت: عصا كه عيبى ندارد و مايه بى‏حرمتى نخواهد بود. فكر كرد كه با توضيح خود معلوم كند كه با عصا كارى انجام نمى‏دهد كه مايه آلودگى عصا گردد. در جمله آخر هم كه مى‏گويد: كارهاى ديگرى هم دارم كه با عصا انجام مى‏دهم. وشرح نمى‏دهد؛ به خاطر آن است كه پرحرفى نكرده باشد. از جمله اين كارها آن است كه اگر خواب عميقى بر چوپان غلبه كند عصاى خود را به زمين فرو مى‏كند تا مانند شمع مستقر شود، سپس جوخه نمدى‏را بر بالاى آن استوار مى‏كند كه گويا چوپان ايستاده است، در نتيجه گوسفندان كه در حال چرا هستند، گاه‏گاهى به جوخه ايستاده بر سر پا مى‏نگرند و از دور شدن و متفرق شدن و حمله گرگها در امان مى‏مانند.

(قَالَ خُذْهَا وَلَا تَخَفْ) «21».
نهى «لاتخف» گواهى مى‏دهد كه موسى از تكاپوى مار هراسان شد چنانكه در سوره‏نمل‏آيه‏10مى‏گويد: (فلمّا رآها تهتزُّ كأنّها جانٌ‏ولّى مُدبِراً ولم‏يُعقِّب. يا موسى لاتخف إنِّي لايخاف لديّ المرسلون). كه شرح بيشتر آن در سوره نمل خواهد آمد.

(وَاضْمُمْ يَدَكَ إِلَى‏ جَنَاحِكَ تَخْرُجْ بَيْضَاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ آيَةً أُخْرَى‏) «22».
در سوره قصص آيه 32 از اين آيت شرح ديگرى مى‏دهد كه قدرى اسرار آن را روشن مى‏كند. مى‏فرمايد: (اسلك يدك في جَيْبِك تخرج بيضاء من غير سوء واضمم إليك جناحك من الرّهب) يعنى بايد دست خود را در داخل گريبان خود سازى و به زير بغل بچسبانى و چون حالت رهبت و لرزى بر تو عارض مى‏شود، بازو را به روى دست خود و به بغل خود فشار دهى گويا كه مى‏خواهى لرزش خود را تسكين دهى. و اين شايد حاكى از يك نوع موج الكتريكى باشد كه پنجه او را سفيد و تابان سازد مانند نئون سفيد.

(لِنُرِيَكَ مِنْ آيَاتِنَا الْكُبْرى‏) «23».
لام تعليل با اين عبارت روشن مى‏شود كه از سوره قصص آيه 33 و سوره نمل آيه 11 برداشت شده است: «فهذان آيتان من ربّك في تسع آيات لنريك من آياتنا الكُبرى». شرح نه آيت در سوره اسرى آيه 101 گذشت.

(قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي) «25».
وزان آيه كريمه وزان آيه 13 شعراء است كه به اين صورت حكايت شده است: (ويضيق صدري ولا ينطلق لساني فأرسل إلى هارون). راجع به شرح صدر و ضيق آن به سوره انعام آيه 125 مراجعه شود. ضيق صدر در اين مورد به معناى دلتنگى در اثر بى‏انصافى و سيهكارى طرف مقابل است كه باعث مى‏شود زبان در اثر عصبانيّت درست در دهان نچرخد و زبان آدم بگيرد و يا لكنت بيابد چنانكه در سوره حجر آيه 97 مى‏گويد: (ولقد نعلم أنّك يضيق صدرك بما يقولون) و منظور از بازگشائى عقده زبان نيز همين است كه مى‏گويد:

(وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِن لِسَانِي* يَفْقَهُوا قَولِي) «27».
نه آنكه اصلاً لكنت زبان داشته باشد در اثر آنكه آتش را بر دهان گرفته است. در سوره قصص مسئله به اين صورت عنوان شده است كه: (وأخي هارون هو أفصح منِّي لساناً فأرسله معي رِدْءاً يصدّقني) و اين همان تعبيرى است كه از زبان فرعون در سوره زخرف آيه 54 آمده است كه مى‏گويد: (أم هذا الّذي هو مَهين. ولا يكاد يُبين) يعنى نمى‏تواند حرف خود را روشن بزند. و اين در زمانى است كه موسى به مصر آمده است و با فرعون درگير شده است. به ترجمه معانى القرآن توجه شود.

(وَلَقَدْ مَنَنَّا عَلَيْكَ مَرَّةً أُخْرَى‏* إِذْ أَوحَيْنَا إِلَى‏ أُمِّكَ مَا يُوحَى‏) «37».
نيمه داستان موسى را از روز اعطاى نبوّت و رسالت توضيح داد و با اين عبارت به زمانهاى پيشين باز مى‏گردد و زندگى موسى را از كودكى تا لحظات تشرُّف به وادى طور روشن خواهد ساخت.

(فَلْيُلْقِهِ الْيَمُّ بِالسَّاحِلِ يَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لِي وَعَدُوٌّ لَهُ) «39».
كلمه «يَأْخُذْه» مجزوم است و افاده مى‏كند كه نيل بايد كودك را به ساحل بيفكند و فرعون كه‏هم دشمن من است و هم دشمن موسى است حتماً او را از ساحل خواهد گرفت. اين نوع اطمينان، به صورت نمايش در خواب كه جنبه وحى دارد به مادر موسى داده شد و در عين حال، رباط قلب او را مهار كرد تا به اضطراب و دغدغه نيفتد چنانكه در سوره قصص آيه 10 مى‏گويد: (وإن كادت لتبدى به لولا أن ربطنا على قلبها لتكون من المؤمنين).

(وَاصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسِي) «41».
عطف بر مقدّر است به اين صورت: «فاجتبيتك لي واصطنعتك لنفسي».

(فَقُولَا لَهُ قَولاً لَيِّناً لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَو يَخْشَى‏) «44».
صورت اين مكالمه نرم و ملايم در سوره نازعات آيه 17 - 19 چنين آمده است: (اذهب إلى فرعون‏إنّه طغى. فقل هل‏لك إلى‏أن تزكّى. وأهْدِيكَ إلى ربّك فتخشى).

(فَأَخْرَجْنَا بِهِ أَزْوَاجاً مِن نَبَاتٍ شَتَّى‏* كُلُوا وَارْعَوا أَنْعَامَكُمْ) «53».
تا آيه بعدى حاشيه‏اى است كه قرآن براى هدايت امّت، بر كلام موسى مى‏افزايد و به عبارتى ديگر كلام موسى را به عبارتى ديگر بر مى‏گرداند تا نتيجه‏اى از كلام موسى و محاوره او با فرعون بگيرد.

(وَمَا أَعْجَلَكَ عَن قَومِكَ يَا مُوسَى‏) «83».
عطف بر مقدّر است به اين صورت: «ولمّا جاء موسى لميقات ربّه وتمّ ميقاته أربعين ليلة قال: وما أعجلك عن قومك يا موسى».

(فَقَذَفْنَاهَا فَكَذلِكَ‏أَلْقَى‏السَّامِرِيُّ* فَأَخْرَجَ‏لَهُمْ‏عِجْلاً جَسَداً لَهُ خُوَارٌ) «88».
قذف و القاء مفهوم واحدى دارند، با اين تفاوت كه مرد و زن بنى‏اسرائيل دورتر از كوره ريخته‏گرى ايستاده و طلا آلات خود را در آن قذف و پرتاب كردند ولى سامرى كه صاحب كوره و سازنده گوساله بود، در كنار كوره ايستاده بود كه او هم سرّ حيات را در كوره القاء كرد. سند ديگر اين اتّحاد معنى لفظ «فكذلك» خواهد بود كه با صراحت اعلام مى‏كند كه سامرى هم چيزى را كه مردم نمى‏شناختند در كوره انداخت.
جمله «فأخرج لهم» صراحت كامل دارد كه پاى كوره‏اى در ميان است كه طلا آلات را درون آن انداختند و سامرى هم سرّ حيات را در آن انداخت و محصول كار خود را به صورت يك گوساله طلائى از داخل قالب خارج كرد: گوساله طلائى مانند ساير مجسّمه‏ها بود ولى بانگ گوساله منوط به آن سرّ حياتى بود كه سامرى در آن انداخت. كلمه «جسداً» روشن مى‏كند كه گوساله حركت نداشت و اندام او ثابت بود، فقط بانگ او آثار حيات را در او نشان مى‏داد اين قسمتهاى داستان را سوره اعراف با شرح و بيانى ديگر روشن مى‏سازد. بايد مراجعه نمود.

(قَالَ فَمَا خَطْبُكَ يَا سامِريُّ* قَالَ بَصُرْتُ بِمَا لَمْ يَبْصُرُوا بِهِ فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ أَثَرِ الرَّسُولِ فَنَبَذْتُهَا وَكَذلِكَ سَوَّلَتْ لِي نَفْسِي) «96».
موسى‏بن عمران بعداز فرودآمدن ازطور، يك‏مؤاخذه باقوم خوددارد ومى‏گويد:
(أَلَمْ يَعِدْكُمْ رَبُّكُمْ وَعْداً حَسَناً أَفَطَالَ عَلَيْكُمُ الْعَهْدُ أَمْ أَرَدتُّمْ أَن يَحِلَّ عَلَيْكُمْ غَضَبٌ مِن رَبِّكُمْ فَأَخْلَفْتُم مَوعِدِي) «86».
و يك مؤاخذه با برادرش دارد:
(يَاهَارُونُ مَامَنَعَكَ إِذْ رَأَيْتَهُمْ ضَلُّوا* أَلَّا تَتَّبِعَنِ أَفَعَصَيْتَ أَمْرِي* قَالَ يَبْنَؤُمَّ لَا تَأْخُذْ بِلِحْيَتِي وَلَا بِرَأْسِي) «92».
كه گواه خشم و تأسف شديد او بود كه چرا بعد از شك و فتنه اسباط كه گفتند: حتماً موسى مرده است، به طور نيامدى كه خبر سلامتى مرا بياورى. مؤاخذه آخر با آتش‏بيار معركه است كه سامرى باشد. شرح داستان را در مجله كيان شماره مسلسل 19 ملاحظه نمائيد.
سران اسباط به اين فكر بودند كه گوساله‏اى بسازند كه خداى كشاورزان باشد و بلافاصله به مصر برگردند و تن به كار كشاورزى بدهند خصوصاً كه مصر از سپاهيان و جنگجويان خالى شده است و معارضى نخواهند داشت، اين كار به عهده سامرى قرار گرفت كه شغل او ايجاب مى‏كرد و يا به عهده چند تن ديگر كه شغل آنان ريخته‏گرى بود.
سامرى كه با سرّى از اسرار حيات آشنا شده بود، موقعى كه بايد مانند ديگران سهميّه طلا و نقره لازم را در كوره بريزد، يك چيز ديگرى هم در آن افكند كه همان خاك اكسير شده از ردّ پاى روح القدس بود، در حالى كه نمى‏دانست چه خواهد شد و آيا گوساله طلائى جان نيز خواهد گرفت يا نه. البتّه گوساله كه از طلا بود و نه از خاك، جان نگرفت بلكه فقط بانگ گوساله سر مى‏داد. سران بنى‏اسرائيل شادمان شدند و به رقص و پايكوبى پرداختند كه صددر صد موفّق شديم و بعد از اين، خدائى خواهيم داشت كه از خدايان ديگر سر است و همه را به آئين خود دعوت مى‏كنيم و همگان را به گوساله خود و معبد خود تبليغ مى‏كنيم و خود متولّى آن خواهيم بود.

(قَالَ فَاذْهَبْ فَإِنَّ لَكَ فِي الْحَيَاةِ أَن تَقُولَ لَا مِسَاسَ. وَإِنَّ لَكَ مَوعِداً لَن تُخْلَفَهُ) «97».
جمله اوّل كه مى‏گويد: «فانّ لك» افاده مى‏كند كه بدن سامرى در اثر آشنا شدن با اكسيرحيات، و چه‏بسا بلعيدن مقدارى‏از اكسير حيات، داراى‏الكتريسيته مخصوصى شد كه اگر كسى به او دست مى‏داد و يا با پوست بدن او تماس مى‏گرفت، هر دو تن به تب و لرزه دچار مى‏شدند، مانند ماهى رعّاده كه هر كس به آن دست بزند و يا آن را در دست بگيرد تا آن ماهى نمرده است، دچار لرز مى‏شود. جمله دوم، حاكى از آن است كه آن مرد و يا ديگران تصور مى‏كرده‏اند كه چون با اكسير حيات آشنا شده است و يا آن را بلعيده است، هرگز نخواهد مرد و موسى به او مى‏گويد: گرچه عمرت طولانى شود، بالاخره خواهى مرد.

(وَانظُرْ إِلَى‏إِلهِكَ‏الَّذِي‏ظَلْتَ عَلَيْهِ عَاكِفاً لَنُحَرِّقَنَّهُ‏ثُمَ‏لَنَنسِفَنَّهُ فِي الْيَمِّ نَسْفاً) «97».
آتش زدن گوساله به خاطر آن بود كه طلا و نقره آن آب شود و جدا گردد و خاك و اكسير آن را به دريا بريزد تا حل شود و پراكنده گردد.

(يَومَ يُنفَخُ فِي الصُّورِ وَنَحْشُرُ الْمُجْرِمِينَ يَومَئِذٍ زُرْقاً) «102».
شرح اين مسائل را در جزوه معاد ملاحظه نمائيد.

(وَلَاتَعْجَلْ‏بِالْقُرْآنِ‏مِن‏قَبْلِ‏أَن‏يُقْضَى‏إِلَيْكَ‏وَحْيُهُ‏وَقُل‏رَبِ‏زِدْنِي‏عِلْماً)«114».
شاهد قاطعى است كه قبل از ابلاغ آيات قرآن، رسول خدا قرآن را با تنزيل روح القدس بر قلب او، مى‏دانسته است و چه بسا با پيش آمدن موقعيّتهاى مناسب تصوّر مى‏كرده است كه بايد آيات مناسب آن واقعه را بر مردم تلاوت كند تا از حكم و حكمت آن باخبر شوند ولى قرآن با ابلاغ و نزول اين آيه، دست رسول خدا را بسته بود ونمى‏توانست بدون اشارات وحى و در واقع بدون اجازه رسمى، آيات و سوره‏ها را بر مردم تلاوت كند.

(وَلَقَدْ عَهِدْنَا إِلَى‏ آدَمَ مِن قَبْلُ فَنَسِيَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً) «115».
منظور آيه آشنائى آدم با ارواح انبياء و اولياء بود و شهود عينى او در مراسم تقديس كه شيطان حاضر نشد خدا را به تقديس و تكريم اين آفرينش بديع سجده برد و بالاخره عداوت شيطان با آدم و تهديد نسل و ذرّيه او و خصوصاً سفارش ذات اقدس احديّت كه در آيات بعدى مى‏فرمايد:

(فَقُلْنَا يَا آدَمُ إِنَّ هذَا عَدُوٌّ لَكَ وَلِزَوجِكَ فَلَا يُخْرِجَنَّكُمَا مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقَى‏) «117».
كه آدم اين سفارش و توصيه را زير پا نهاد و با فريب شيطان از ميوه آن درختى تناول كرد كه موجب اخراج آدم و حوا و شيطان و فرشته‏ها شد كه شرح آن را در سوره بقره آيات 35 و 36 و در سوره اعراف آيات 11 - 27 بايد ملاحظه نمائيد. شرح ساير آيات تا آنجا كه مى‏فرمايد:

(فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُم مِنِّي هُدىً فَمَنِ اتَّبَعَ هُدَايَ فَلَا يَضِلُّ وَلَا يَشْقَى‏) «123».
و صراحت دارد كه مدّتها نسل بشر بعد از هبوط به اين زمين بدون حجّت بسر بردند و تنها حجّت بر آنان حجّت عقل و وجدان بود و تنها مسئوليت آنان نيز بر اساس همان عقل و وجدان بوده است، در همان آيات سوره بقره و سوره اعراف گذشت.

(وَأْمُرْ أَهْلَكَ بِالصَّلَاةِ وَاصْطَبِرْ عَلَيْهَا) «132».
به خاطر اينكه خانمها در متن قرآن به اداى نماز مكلّف نشده‏اند، تكليف اين فرمان به عهده اولياء آنان نهاده شده است. در اين آيه كريمه فرمان، تنها به رسول خدا خطاب مى‏كند ولى از باب تأسّى سايرين بايد مواظب خانواده خود باشند و آنان را به نماز وا بدارند، در آيه 55 همين سوره در باب اسماعيل صادق الوعد گذشت كه: (وكان يأمر أهله بالصّلاة والزّكاة وكان عند ربّه مرضيّاً).

(وَقَالُوا لَولَا يَأْتِينَا بِآيَةٍ مِن رَبِّهِ أَوَلَمْ تَأْتِهِم بَيِّنَةُ مَا فِي الصُّحُفِ الْأُولَى‏) «133».
جمله «أَوَلَم» عطف بر مقدّر است به اين صورت «ألم تأتهم بيِّنة ما في القرآن. أوَلَم تأتهم بيِّنة ما في الصحف الاُولى» نكته اصلى در پاسخ مشركان اين است كه اگر شما معجزه‏اى مانند عصاى موسى و يد بيضاء و يا آيات ديگرى كه همه از يك عصا نشئت مى‏گرفت خواهان شده‏ايد و يا معجزه‏اى مانند معجزه عيسى مى‏طلبيد و يا الواح آسمانى مى‏خواهيد، بايد تا كنون به دين موسى درآمده باشيد و يا به دين عيسى كه هر دو دين با كتاب آسمانى و سنّتهاى پايدار و كهن بر دوام مانده‏اند. و چون شما هنوز بر شرك خود پايداريد و خود را بر حق مى‏دانيد، بايد گفت كه شما نه به عصاى موسى اعتقاد داريد و نه الواح او را حجّت مى‏شناسيد و نه عيسى را كلمه خدا و روح او مى‏شناسيد، بلكه براى بهانه‏جوئى هماره مى‏گوئيد: چرا مانند انبياء سلف ادّعاى رسالت دارى ولى مانند آنان معجزه نمى‏آورى؟
نوشته شده توسط admin در تاريخ دوشنبه ۵ دي ۱۳۸۴ - ۰۴:۰۱ 0 نظر - تعداد بازديد : 82 -  نسخه چاپي
ميهمان
شناسه كاربري

رمز عبور

ورود بصورت اتوماتيك



بازيابي رمز عبور
پيغامگير
براي ارسال بايد وارد سيستم كاربري خود شويد.

doctor
سه شنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۴ - ۰۸:۳۲
سلام

45680 بار بازديد از اين سايت صورت گرفته است

Powered by PHP-Fusion v5.00 - Translated & Modified by IR-Script © 2004-2005