تدبری در قرآن
صفحه اصلي · دريافت فايل · مقالات · انجمن هاي سايت · لينك ها چهارشنبه ۱۷ شهريور ۱۳۸۹ - ۰۸:۵۸
فهرست
صفحه اصلي
دريافت فايل
مقالات
انجمن هاي سايت
لينك ها
آلبوم تصاوير
جستجو
آمار
ميهمانان آنلاين : 2
هيچ كاربري آنلاين نيست

تعداد اعضا : 2
جديدترين عضو : doctor
سوره مريم
سوره مريم :


بسمِ اللَّهِ الرّحْمن الرّحيم‏

(كهيعص* ذِكْرُ رَحْمَتِ رَبِّكَ عَبْدَهُ زَكَرِيَّا* إِذْ نَادَى‏ رَبَّهُ نِدَاءً خَفِيّاً) «3».
شرح مختصرى درباره زكريا و تقاضاى فرزند، در سوره آل‏عمران آيه 38 - 42 گذشت مراجعه شود. شرح بيشتر آن را در جزوه ردّ تحريف ملاحظه نمائيد. خلاصه مطلب آن است كه زكريا در سوره آل‏عمران آيه 39 مى‏گويد: (هَبْ لِي مِن لَدُنك ذُرِّيَّة طَيِّبَة) و بر اساس پيرى و فرتوتى و پوكى استخوان كه اميدى به دارا شدن فرزند نبوده است، به تقاضاى ذرّيه يعنى فرزند فرزند مى‏پردازد. و خداوند به او بشارت مى‏دهد كه خودت صاحب پسر خواهى شد و او شگفت مى‏آورد و مى‏گويد:
(أَنَّى‏ يَكُونُ لِي غُلَامٌ) «7».
اگر خودش فرزند پسر خواسته بود، به هر صورتى كه شخصاً تصوّر مى‏كرد و اميد مى‏برد، قهراً جاى اين تعجّب و استفهام نبود. در سوره انبياء آيه 89 كه مى‏گويد: (ربّ لاتَذرنِي فَرداً وأنتَ خَير الوَارِثِين) معلوم مى‏كند كه در موقع دعا وارث نداشته است، همسرش كه از او ارث نمى‏برد. دخترانش كه به خانه شوهر رفته‏اند، از او ارث نمى‏برند، خصوصاً توليت اوقاف معبد را. فقط دعا مى‏كند كه تنها و بى‏وارث نماند.
پس اگر شخصاً انتظار عطاى پسر از صلب خودش ندارد، و نياز به وارث دارد گرچه به عنوان ذرّيه باشد و از نسل دخترانش، معلوم مى‏شود - لا اقل - يك دختر دارد كه هنوز صاحب پسر نشده است و در ضمن، شوهر او از خاندان يعقوب است كه اين يعقوب هم مقام و منزلتى در معبد دارد و يا صاحب مال و منال است. و اگر خداوند به اين دخترش پسرى عطا كند هم از زكريا ارث مى‏برد، زيرا فرزند جاى مادرش را مى‏گيرد، از پدرش هم كه از خاندان يعقوب است، ارث مى‏برد. معلوم مى‏شود كه زكريا خواسته خود را دقيق و كامل عرضه كرده است و منظورش از هر سه عبارت همين وارث معهود است و لذا تقاضا مى‏كند كه:
(وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيّاً) «6».
يعنى و آن ولىّ وارث، صالح و مرضى باشد كه از جنايت او خائف نباشم.
منظور از (خِفْتُ الْمَوَالِيَ) «5».
موالى ارث است، چنانكه قرآن مجيد مى‏گويد: (ولكلٍّ جَعَلنا مَوالِيَ ممّا ترك الوالدان والأقرَبون) (نساء/ 34) نه آنكه روزى روزگارى برده ديگران بوده است و خواجه‏اش او را آزاد كرده است و اينك مى‏تواند ارث او را حائز شود، چه در اين صورت -كه‏محال وناممكن‏است- كلمه «مَولى»را مفرد مى‏آورد، نه به‏صورت جمع. در روايات هم وارد شده است كه از عموزادگانش وبرادرزادگانش كه مى‏توانستند، ارث اورا صاحب‏شوند خائف بوده‏است ازآن‏رو كه آنان‏را امين و مرضى نمى‏دانسته است.

(وَسَلَامٌ عَلَيْهِ يَومَ وُلِدَ وَيَومَ يَمُوتُ وَيَومَ يُبْعَثُ حَيّاً) «15».
منظور آيه، طهارت ميلاد و حيات و ممات يحيى است مانند كلام عيسى كه در آيه 32 مى‏گويد: (وَالسَّلام عَليَّ يَوم وُلِدْتُ ويَوم أَمُوتُ ويَوم أُبعَثُ حيّاً).

(وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ مَرْيَمَ) «16».
اين قبيل عبارت، تنها پنج نوبت و آن پنج نوبت هم در همين سوره آمده است و به ترتيب نام مريم، ابراهيم، موسى، اسماعيل و ادريس مذكور شده است. منظور از «في الكتاب» نمى‏تواند قرآن باشد زيرا اگر اين كلمه هم نمى‏بود، باز هم نام مريم در قرآن بود، هم در اينجا و هم در ساير موارد و از جمله در سوره آل‏عمران كه با شرح و بيان تفصيلى، شرح حال او از ابتداى ولادت و بشارت يافتن به ولادت مسيح‏بن مريم مذكور است به همين ترتيب نام ابراهيم و موسى و ادريس، و نيز نام اسماعيل، اگر ناظر به اسماعيل‏بن ابراهيم باشد، در قرآن فراوان آمده است و همه جا مى‏توان گفت كه (واذكر في الكتاب). حتى نام آن پيامبران ديگر كه در قرآن آمده است، مى‏توان نام و ياد آنان را در چنين قالبى پرداخت.
اگر منظور از «في الكتاب» كتاب تكوين و لوح محفوظ هم باشد، باز همين نقدها و ايرادها وارد است. بنابراين منظور از كلمه «في الكتاب» كه در اين سوره آمده است و با نام مريم آغاز مى‏گردد و سپس نام انبياء را بدون ترتيب و خصوصاً نام ادريس را كه تصوّر مى‏شود از انبياء بنى‏اسرائيل باشد در آخر آورده است و به هيچ وجه در رديف ابراهيم خليل و موسى‏بن عمران نخواهد بود، بايد معناى ديگرى داشته باشد، و چه بسا نام و ياد اين پنج تن با نام و ياد پنج تن از امامان امّت اسلامى رمز شده باشد. به هر حال شايد جالب توجه باشد كه رموز اوّل سوره هم: ك. ه'. ي. ع. ص. پنج است و كلمات: ذكر. رحمة. ربّك. عبده. زكريا. پنج است.

(وَلِنَجْعَلَهُ آيَةً لِلنَّاسِ وَرَحْمَةً مِنَّا) «21».
عطف بر مقدّر است به اين صورت: (لنجعله كلمة من روحنا وآية للناس ورحمة منّا).
جمله (قَدْ جَعَلَ رَبُّكِ تَحْتَكِ سَرِيّاً) «24».
و جمله (تُسَاقِطْ عَلَيْكِ رُطَباً جَنِيّاً) «25».
پاسخى است به همراه دلدارى به شكواى مريم كه قابله ندارد و يار غمخوارى ندارد كه در گرفتن فرزند و تهيه آب و غذا به او يارى برساند. نكته‏هاى لازم در ترجمه منعكس است.

(فَقُولِي إِنِّي نَذَرْتُ لِلرَّحْمَانِ صَوماً فَلَنْ أُكَلِّمَ الْيَومَ إِنسِيّاً) «26».
اين نوع صيام ويژه دين يهود است. نظير اين صيام در سالهاى اوّل هجرت ماهى سه روز بر مسلمين مكتوب شد و بعد از مدت قليلى كه روزه ماه رمضان فرض شد، شرائط روزه دارى هم محدود شد به خوردن و آشاميدن و مباشرت با نسوان كه بايد ترك شود، و ساير شرائط به عنوان سنّت برقرار ماند كه اينك بايد در روزهاى اعتكاف سه روزه رعايت گردد. اين روزه بر زنان بنى‏اسرائيل فرض و مكتوب نبود، فقط اگر نذر مى‏كردند وفاى به نذر لازم مى‏شد، خصوصاً كه در مورد مريم، روح القدس از زبان عيسى كودك نوزادش به او امر كرد كه بايد نذر كند و روزه بگيرد و اگر با قوم بنى‏اسرائيل روبرو شد با آنان حرف نزند و پاسخ ندهد فقط بگويد -البتّه با اشارت- كه من روزه دارم.

(يَا أُخْتَ هارُونَ) «28».
هرون برادر ناتنى موسى خواهرى داشت تنى، كه به عنوان رهبر مذهبى به ارشاد بانوان بنى‏اسرائيل مى‏پرداخت. تورات موجود او را به عنوان پيامبر «نبيّه» معرفى مى‏كند كه منظور عبارت‏پردازان تورات، خبرگزارى از مذهب است نه آنكه مكلّف به امر الهى باشند. به اين تناسب در ميان قوم بنى‏اسرائيل، به خواهران روحانى «خواهر هرون» مى‏گفتند. كه در اينجا عنوان استهزاء دارد كه اراذل بنى‏اسرائيل او را به مسخره گرفتند كه اين خانم معتكف معبد بود و خود را در شمار كاهنان معبد مى‏شمرد و اينك با يك كودك نوزاد آمده است كه پدر ندارد.

(فَأَشَارَتْ إِلَيْهِ) «29».
اشارت به خاطر آن است كه نمى‏تواند با كسى سخن بگويد و ناچار است كه با اشاره دست و دهان بگويد «من روزه دارم و شما بايد از خود اين نوزاد بپرسيد كه كيست و پدرش كيست».

(وَلَمْ يَجْعَلْنِي جَبَّاراً شَقِيّاً) «32».
جبّار، به معناى گردنكش و سركش است كه با ديگران با ستيزه برخورد مى‏كند. شقى يعنى بدبخت و بدفرجام، كه در آيات قرآن ناظر به شقاوت در آخرت است. لازمه اين عبارت آن است كه من در برخورد با مادرم به هيچ وجه كار دوزخيان را كه عاقّ مادر و يا عاقّ پدر و مادر مى‏شوند روا نخواهم داشت. وزان اين جمله در كلام مسيح، وزان آن جمله‏اى است كه در داستان يحيى گذشت و از كلام خدا بدين صورت، آمده بود: (وبَرّاً بِوَالدَيه ولَم يَكُن جَبّاراً عَصِياً).

(وَالسَّلَامُ عَلَيَّ يَومَ وُلِدتُّ وَيَومَ أَمُوتُ وَيَومَ أُبْعَثُ حَيّاً) «32».
وزان آيه وزان آن آيه‏اى است كه در شأن يحيى گذشت و مشروح شد: (وسَلام عَليه يَوم وُلِدَ ويَوم يَمُوت ويَوم يُبْعَث حَيّاً).

(وَإِنَّ اللَّهَ رَبِّي وَرَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ هَذا صِرَاطٌ مُسْتَقِيمٌ* فَاخْتَلَفَ الْأحْزَابُ مِن بَيْنِهِمْ فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مِن مَشْهَدِ يَومٍ عَظِيمٍ) «37».
اين جمله با آيه 33 كه گفت: (والسَّلام عليَّ) ارتباط دارد و بعد از آن دو آيه 34 و 35 حاشيه قرآن است. البتّه آيه مزبور عطف بر مقدّر است به اين صورت: «ولمّا جاء عيسى بالبيِّنات قال قد جئتكم بالحكمة ولأبيِّن لكم بعض الّذي تختلفون فيه فاتّقوا اللَّه وأطيعون. وإنّ اللَّه ربِّي وربّكم فاعبدوه هذا صراط مستقيم فاختلف الأحزاب من بينهم فويل للّذين ظلموا من عذاب يوم أليم» كه از سوره زخرف آيات 63 تا 65 برداشت شد. و تفصيل بيشتر آن در سوره آل‏عمران آيات 49 تا 51 فرا آمده است.

(وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّهُ كَانَ صِدِّيقاً نَبِيّاً) «41».
از مقامات عاليه ابراهيم خليل كه امامت ونبوّت ورسالت وخلّت وهجرت است، تنها دو مقام او ياد شده است به عنوان «صدِّيق ونبي» تا بتواند معرّف بهترى باشد براى آن كسى كه بايد با او منطبق گردد.

(وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ مُوسَى‏ إِنَّهُ كَانَ مُخْلَصاً وَكَانَ رَسُولاً نَبِيّاً) «51».
كلمه «مُخْلَصْ» به فتح لام كه در ساير موارد نيز بر انبياء اطلاق شده است، گواهى مى‏دهد كه اينان را خداوند عزّ و جل براى خود گزين كرده است و به دليل اينكه در سوره ص آيه 83 مى‏گويد: (قال فبعزّتك لأغوينّهم أجمعين إلّا عبادك منهم المخلَصِين) اينان فريب شيطان را نمى‏خورند و از ولايت شيطان بدورند و به دليل اينكه درباره يوسف مى‏گويد: (كذلك لنصرف عنه السُّوء والفحشاء. إنّه من عبادنا المخلَصِين) (يوسف / 24) عصمت اينان از جانب خداوند عزّت تأمين است.

(وَاذْكُرْ فِي‏الْكِتَابِ‏إِسْمَاعِيلَ‏إِنَّهُ كَانَ‏صَادِقَ‏الْوَعْدِوَكَانَ رَسُولاً نَبِيّاً) «54».
مفهوم صادق الوعد را در مقاله «قرآن و حماسه خونين كربلاء» ملاحظه نمائيد.

(وَاذْكُرْ فِي‏الْكِتَابِ‏إِدْرِيسَ‏إِنَّهُ كَانَ‏صِدِّيقاً نَبِيّاً* وَرَفَعْنَاهُ مَكَاناً عَلِيّاً) «56».
كلمه «إدريس» را از دراست دانسته‏اند اگر چنين باشد، مصداق اين دراست صادقانه را در مقام رفيع ابو عبداللَّه امام صادق مى‏توان يافت.

(أُولئِكَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِم مِنَ النَّبِيِّينَ مِن ذُرِّيَّةِ آدَمَ، وَمِمَّنْ حَمَلْنَا مَعَ نُوحٍ، وَمِن ذُرِّيَّةِ إِبْرَاهِيمَ وَإِسْرَائِيلَ وَمِمَّنْ هَدَيْنَا وَاجْتَبَيْنَا، إِذَا تُتْلَى‏ عَلَيْهِمْ آيَاتُ الرَّحْمنِ خَرُّوا سُجَّداً وَبُكِيّاً) «58».
بحث پاكسازى نسل بشر و خصوصاً تيره انبياء را در تفسير آيه 26 سوره اعراف ملاحظه نمائيد. خلاصه مفاد آيه آن است كه اين نامبردگان كه مورد نعمت رسالت و رحمت قرار گرفتند از ذرّيه آدم مصطفى بوده‏اند و موقعى كه نسل بشر در طوفان نوح معدوم شد، و تنها ذرّيه نوح از نسل كشتى نشستگان برجا ماندند، اين نامبردگان از ذرّيه نوح، به توارث، ژنها را صاحب شدند و موقعى كه ذرّيه ابراهيم و ذرّيه اسرائيل كه يعقوب باشد با بركات الهى برقرار ماندند، اين نامبردگان به توارثِ ژنهاى صالح آنان توفيق يافتند.
با توجه به اينكه ذرّيه ابراهيم در كنار ذرّيه اسرائيل ياد شده است و اين دو ذرّيه اتحاد زمانى دارند، بايد گفت كه منظور از ياد كردن ذرّيه ابراهيم، توجه دادن به ذرّيه ابراهيم از نسل اسماعيل است گويا كه گفته باشند، «ومن ذرِّيّة إسماعيل وإسحاق». بنابراين گزين شده از گزينها به اين صورت است: گزيده ذرّيه آدم، گزيده ذرّيه نوح كه همگان را شامل مى‏شود، و خوبانشان انبياء بوده‏اند و گزيده از نسل ابراهيم خواه از شاخه اسحاق كه اسرائيل باشد و خواه از شاخه اسماعيل كه بنى‏هاشم باشند. گزين چهارم با جمله (مِمَّن هَدَينَا واجتَبَينا) به تفسير آمده است كه تيره انبياء باشد از نسل انبياء صالحين.

(فَخَلَفَ مِن بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضَاعُوا الصَّلَاةَ وَاتَّبَعُوا الشَّهَوَاتِ فَسَوفَ يَلْقَونَ غَيّاً) «59».
يعنى انبياء الهى تكليف خود را ادا كردند ولى بعد از انبياء، هماره نسلى جايگزين آنان گشت كه نماز را كه ركن رابطه خلق و خالق است ضايع گذاشتند و به دنبال هوسها رفتند. بالاخره طولى نمى‏كشد كه به راه كج‏انديشى مى‏روند كه از دوزخ سر در مى‏آورند.

(وَلَهُمْ رِزْقُهُمْ فِيهَا بُكْرَةً وَعَشِيّاً) «62».
منظور آيه كريمه صبحانه و عصرانه مشترى است كه شب و روز آن يازده ساعت است و فاصله صبح و شام پنج ساعت.

(فَوَرَبِّكَ لَنَحْشُرَنَّهُمْ وَالشَّيَاطِينَ ثُمَّ لَنُحْضِرَنَّهُمْ حَولَ جَهَنَّمَ جِثِيّاً) «68».
آيه كريمه ناظر به همه انسانها است كه در كلاس آزمون شركت داشته‏اند. يعنى به پروردگارت سوگند كه همه را همه انسانها را كه طبعاً در دل خود مى‏گويند: آيا بعد از مرگ خود دوباره به زندگى باز مى‏گرديم؟ چه آنها كه كافر مى‏مانند و چه آنها كه ايمان مى‏آورند و به سر حدّ تقوا مى‏رسند، همراه با شياطين جن كه در هدايت بشر اخلال كرده‏اند، بر روى كره زمين محشور مى‏سازيم. بعد از آن همه را بر گرد دوزخ كه هم اينك در سمت چپ زمين قرار دارد و گاهى به هم نزديك مى‏شوند حاضر و ناظر مى‏سازيم كه بر زمين زانو زده‏اند كه مبادا در اثر نوسانات زمين و حركات زلزله‏آميز آن فرو افتند.

(ثُمَّ لَنَنزِعَنَّ مِن كُلِّ شِيعَةٍ أَيُّهُمْ أَشَدُّ عَلَى الرَّحْمنِ عِتِيّاً) «69».
يعنى در مراحل بعد كه كافران و مشركان در سمت آفتابى كره زمين مجتمع شده‏اند، قطعه قطعه، سطح سنگى زمين را با آن كسانى از بدكاران عنودشان كه بر روى آن قرار دارند، از روى زمين بر مى‏كنيم و به سوى دوزخ پرتاب مى‏كنيم كه طبعاً فرودگاهى جز دوزخ در سر راهشان قرار نخواهد داشت.

(ثُمَّ لَنَحْنُ أَعْلَمُ بِالَّذِينَ هُمْ أَولَى‏ بِهَا صِلِيّاً) «70».
منظور آيه پاسخ به منكران است و كسانى كه در دل خود مى‏گويند: اگر همه را لخت و عور، بى‏علامت و نشان، و در شكل و هيئت مردانى جوان محشور كنند چه كسى مى‏تواند فرعونها و خاقانها و سيهكاران ديگر جامعه را از فرقه‏هاى مذهبى و غير مذهبى بشناسد كه رذل‏ترين آنان را از سطح زمين بركند و به دوزخ روانه سازد؟ و قرآن مجيد مى‏گويد: ما داناتريم كه چه كسانى اولويّت دارند كه زودتر از ديگران به درّه‏هاى سوزان دوزخ پرتاب شوند و آتش سوزنده‏ترى را امتحان نمايند.

(وَإِن مِنكُمْ إِلَّا وَارِدُهَا كَانَ عَلَى‏ رَبِّكَ حَتْماً مَقْضِيّاً) «71».
و اين آيه كريمه پاسخ ديگرى است به آنچه در دل كافران مى‏خلد كه با خود مى‏گويند: پس معلوم مى‏شود كه تنها سران كفرپيشه و جنايتكار بشر، آنها كه در مبارزه با خدا پيشقدم بوده‏اند، به آتش دوزخ نگون مى‏شوند. و آيه كريمه خطاب مى‏كند كه: يك تن از شما كافران از دوزخ فروزان در امان نمى‏ماند. همه شمار ا به دوزخ روانه مى‏سازيم، اين برنامه كه همه شما كافران و مشركان بايد به دوزخ وارد شويد بر عهده پروردگارت حتمى و حكمى است، منتها برخى ديرتر از ديگران وارد دوزخ مى‏شوند و در جاى ساده‏ترى قرار مى‏گيرند.

(ثُمَّ نُنَجِّي الَّذِينَ اتَّقَوا وَنَذَرُ الظَّالِمِينَ فِيهَا جِثِيّاً) «72».
يعنى و در مرحله بعدى پرهيزكاران را از سطح كره زمين - كه در سمت تاريك آن محشور شده‏اند - نجات مى‏بخشيم و به سوى بهشت برين كه در سمت راست زمين قرار دارد، روانه مى‏سازيم.
تصوّر شده است كه جمله (ثمّ ننجِّي الّذين اتّقوا ونذر الظّالمين فيها جثيّاً) متتالياً عطف بر ثمّ قبلى است. يعنى بعد از آنكه همه افراد بشر را به دوزخ مى‏اندازيم، پرهيزكاران را از داخل دوزخ نجات مى‏دهيم و سيهكاران را در همان دوزخ جا مى‏گذاريم. در حالى كه چنين نيست و اين «ثمّ» بدين صورت عطف بر «ثمّ» اوّل است كه گفت:

(فَوَرَبِّكَ لَنَحْشُرَنَّهُمْ وَالشَّيَاطِينَ ثُمَّ لَنُحْضِرَنَّهُمْ حَولَ جَهَنَّمَ جِثِيّاً) «68». (ثُمَّ نُنَجِّي الَّذِينَ اتَّقَوا وَنَذَرُ الظَّالِمِينَ فِيهَا جِثِيّاً «72»).
در واقع اساس آيه بر اسكان دوزخيان و بهشتيان است. موقعى كه بحث دوزخيان را شروع مى‏كند، اسكان آنان را در چند مرحله - با توجه به انكارى كه دارند - به وسيله«ثمّ» شرح‏مى‏دهد، سپس‏به‏همان‏صحراى‏محشر بازمى‏گرددوتكليف‏بهشتيان را با يك جمله روشن مى‏كند، زيرا بهشتيان منكر حشر و نشر بشر نبوده‏اند و لذا مجدّداً براى جمع‏بندى مطلب بايك جمله، سرنوشت‏دوزخيان‏را بر آن عطف مى‏كند كه ما سيهكاران را در دوزخ جا مى‏گذاريم و كسى را از دوزخ نجات نمى‏بخشيم. در سوره انبياء به آيه 101 و در سوره زمر به آيه 61 نيز مراجعه شود.
البتّه احتمال‏ديگرى هست به‏اين‏ترتيب كه‏جمله‏آخر (ونذر الظالمين فيها جِثيّاً) مربوط به كسانى باشد كه در صحراى محشر باقى مى‏مانند. شرح حال آنان به صورت اجمال در سوره انشقاق آيه 10 تا 15 مطرح شده است و در اين آيه و آيات سوره اعراف (49 - 46) تنها به اشارت اكتفا رفته است. اين دسته از كسانى كه بر سطح محشر باقى مى‏مانند، يعنى نه به دوزخ مى‏روند و نه راه بهشت را مى‏يابند، آن كسانى هستند كه نامه اعمال آنان در پشت سرشان قرار مى‏گيرد، زيرا طاعتى كه درخور قبول خدا باشد بجا نياورده‏اند. در نتيجه بر عرصات محشر باقى مى‏مانند ودر اثناى بازسازى كره زمين براى دوره آزمون بعدى كه بايد كوه و درّه و دشت و دريا بر سطح آن تعبيه شود و سبزه و ريحان و اشجار و بيشه و جنگل پديد آيد، در ضمن آتشفشانها و زلزله‏ها و گدازه‏هاى روان و سيلاب و سرما و يخبندان به عقوبت مى‏رسند. اين مطالب در ذيل آيات سوره‏هاى بعدى تا حدّى روشن خواهد گشت.

(وَيَزِيدُ اللَّهُ الَّذِينَ اهْتَدَوا هُدىً) «76».
آيه عطف بر مقدّر است گويا به اين صورت: (والّذين آمنوا وعملوا الصّالحات فلهم جزاء الحسنى ويزيد اللَّه الّذين اهتدوا هُدىً).

(يَومَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِينَ إِلَى الرَّحْمنِ وَفْداً) «85».
به تناسب اينكه پايگاه خداوند رحمان در بهشت مشترى‏است كلمه «إلى‏الرّحمن» به جاى «إلى الجنّة» قرار گرفته است. «متّقين» كه اتباع انبياء و«متّقون» باشند، به عنوان «وَفْد» تلقّى نمى‏شوند و آن مقام و منزلت را ندارند، ولى بدين تناسب كه دسته دسته با رهبر و امام خود به سوى خداوند رحمان مى‏روند، عنوان وَفْد را خواهند داشت. بنابراين قراءت حَسن بصرى به روايت قَتادَه (يوم يُحْشَر المتّقون إلى الرّحمن وفداً) كه به تناسب كلمه «وَفْد» كه ويژه صاحبان مقام و منزلت عالى است آيه را متناسب با مقام «متّقون» قراءت كرده است، تحريف بى‏موردى خواهد بود.

(لَايَمْلِكُونَ الشَّفَاعَةَ) «87».
ضمير جمع به «متّقين» باز مى‏گردد. يعنى كسى از متّقين مالك شفاعت و قادر به شفاعت نيست مگر آن كسانى كه در طبقه امام وافدين باشند و از خداوند رحمان -قبلاً- فرمان شفاعت دريافت كرده باشند. شرح مسئله شفاعت را در ذيل آيات 254 و 255 بقره ملاحظه نمائيد. علّت اينكه بحث شفاعت را مطرح مى‏كند، همان نكته‏اى است كه درباره وافدين و امام وَفْد مطرح گشت. يعنى لازمه وَفْد آن است كه امام وافد براى ديگران، شفاعت مقام و منزلت نمايد ولى هر وافدى و هر امام وافدى نمى‏تواند شفيع باشد و يا براى بى‏تقوايان شفاعت كند.

(وَقَالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَداً) «88».
به تناسب بحث مريم و عيسى، پايان سوره با آغاز سوره پيوند مى‏خورد و خرافات جاهلانه مسيحيّت را مطرح مى‏كند كه عيسى را پسر خدا مى‏شمارند.
نوشته شده توسط admin در تاريخ دوشنبه ۵ دي ۱۳۸۴ - ۰۳:۵۷ 0 نظر - تعداد بازديد : 104 -  نسخه چاپي
ميهمان
شناسه كاربري

رمز عبور

ورود بصورت اتوماتيك



بازيابي رمز عبور
پيغامگير
براي ارسال بايد وارد سيستم كاربري خود شويد.

doctor
سه شنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۴ - ۰۸:۳۲
سلام

45680 بار بازديد از اين سايت صورت گرفته است

Powered by PHP-Fusion v5.00 - Translated & Modified by IR-Script © 2004-2005