| آمار |
ميهمانان آنلاين : 1
هيچ كاربري آنلاين نيست
تعداد اعضا : 2
جديدترين عضو : doctor
|
|
| سوره كهف |
سوره كهف :
بسمِ اللَّهِ الرّحْمن الرّحِيم
(الْحَمْدُ للَّهِِ الَّذِي أَنزَلَ عَلَى عَبْدِهِ الْكِتَابَ وَلَمْ يَجْعَل لَهُ عِوَجاً) «1».
ترجمه آيه كريمه روشن است منظور از اعوجاج، بدآموزى و تحريف حقايق است به آن صورتى كه سيهكاران جامعه، خواستار آن بودند تا منافع شخصى خود را تأمين نمايند. قرآن مجيد در سوره اعراف آيه 44 مىگويد: (فأذّن مؤذِّن بينهم أن لعنة اللَّه على الظّالمين الّذين يصدُّون عن سبيلِ اللَّهِ ويَبْغُونها عِوَجاً وهم بالآخرةِ كافرون). و نيز در سوره اعراف آيه 85 درباره قوم صالح مىگويد: (ولا تقعدوا بكلّ صراط توعدون وتصدُّون عن سبيلِ اللَّهِ مَن آمن به وتَبْغُونها عِوَجاً). و نيز در سوره هود آيه 18 مىگويد: (ألا لعنة اللَّه على الظّالمين الّذين يصدُّون عن سبيل اللَّه ويَبْغُونها عِوَجاً وهمبالآخرةهمكافرون). دراين آيات كريمه افاده مىكند كه سران سيهكار جامعه كه هماره حقوق ديگران را پامال مىكنند، در صدد استثمار ديگرانند و قرآنى را كه حامل پيام عدالت است و مدافع حقوق مظلومان، نمىپذيرند؛ مگر آنكه با تفسير و تأويل و تحريف، صراط مستقيم قرآن را به اعوجاج بكشانند و با سنّتهاى جامعه خود تطبيق دهند. به همين ترتيب است كه در سوره ابرهيم آيه 3 در وصف كافران مىگويد: (الّذين يستحبُّون الحياة الدُّنيا على الآخرة ويصدُّون عن سبيل اللَّه ويَبْغونها عِوَجاً) كه با وضوح كامل افاده مىكند كه كافران مىخواهند راه خدا را به كجى و انحراف بكشانند، تا منافع دنياى خود را تأمين نمايند. به هر حال، جمله (ولم يجعل له عِوَجاً) افاده مىكند كه در قرآن كريم آن اعوجاج و كژى وجود ندارد كه سيهكاران را حمايت كند.
(قَيِّماً لِيُنذِرَ بَأْساً شَدِيداً مِن لَدُنْهُ) «2».
كلمه «قيِّماً» مفعول فعل مقدّر است، به اين صورت: «لم يجعل له عِوَجاً وجعله قيماً». منظور از «قيِّم» قوام دهنده و نگهدارنده جامعه است كه مردم را از كجى و اعوجاج بركنار كند. اين كلمه در سوره توبه آيه 36 راجع به ماههاى حرام چنين فرا آمده است: (ذلك الدِّين القيّم فلا تظلموا فيهنّ أنفسكم) و نيز در سوره يوسف آيه 40 مىفرمايد: (أمر أن لاتعبدوا إلّا إيّاه ذلك الدِّين القيّم). با اين توضيح و با اين توجه، روشن مىشود كه عبارت قرآن دقيقاً بر اساس موازين ادب و فصاحت بيان شده است و مىگويد: «قرآن فى حد نفسه كجى و اعوجاج ندارد و ديگران را از كجى و اعوجاج و سيهكارى و... نگهبان مىشود». نه آنكه «قيماً» از جاى خود بيجا شده باشد و تقدير آيه چنين باشد «أنزلَ على عبدهِ الكتابَ قيّماً ولم يجعل له عِوَجاً».
(إِنَّا جَعَلْنَامَاعَلَىالْأَرْضِزِينَةًلَهَا لِنَبْلُوَهُمْأَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً* وَإِنَّا لَجَاعِلُونَ مَا عَلَيْهَا صَعِيداً جُرُزاً) «8».
آيه كريمه با كلمه «إنّ» كه در صدر آن قرار دارد آيه قبلى را تعليل مىكند كه گفت: (فَلَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَفْسَكَ عَلَى آثَارِهِم إِنلَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِيثِ أَسَفاً) «6».
يعنى سيهكاران قريش كه قرآن بىعوج را نمىپذيرند و راه قرآن را با جار و جنجال و فلسفهبافى سد مىكنند، نبايد تو را دلتنگ كنند تا آن حد كه جان خود را در اثر اندوه و تأسّف به خطر بيندازى چرا كه زندگى دنيا و زرق و برق آن براى آزمون همين مردم است تا چه كسى فريب دنياى پر فريب را مىخورد و چه كسى به وعده آخرت دلبند مىشود. اين دنيا و زرق و برق آن پايدار نمىماند، كه صحّت مكاتب الهى را به زير سؤال ببرد. به روز مقرّر ما صفحه زمين را از زيب و زيور سبزيها و درختها و درياها و درياچهها و همه مظاهر حيات و جلوههاى زندگى پاك مىكنيم و جز غبارى از ماسه و شن و خاكستر و گوگرد برجا نمىگذاريم.
(أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَالرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَباً) «9».
معادل «أم» در تقدير است به اين صورت: «أفحسبت أنّ الّذي أماته اللَّه في كهفه مائة عام ثمّ بعثه كان آيةيردُّ إليها علم الساعة أم حسبت أن أصحاب الكهف والرقيم كانوا من آياتنا عجباً فأعثرنا عليهم ليعلموا أنّ وعد اللَّه حق وأنّ الساعة لاريب فيها...».
(فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ فِي الْكَهْفِ سِنِينَ عَدَداً) «11».
چنانكه در ذيل آيه 259 سوره بقره گذشت، داستان آن مردى كه صد سال در غار آرميد و بعد از آن چشم خود را گشود و از جا برخاست، با داستان اصحاب كهف تشابه كامل دارد. و هر دو آيه مىتوانند يكدگر را تفسير كنند. آيه كريمه افاده مىكند كه ما با غرّش صاعقهاى مانند نفخه صور اوّل، ساكنين غار را به حال بيهوشى مطلق درآورديم و چون با اين ضربه كوبنده و سقوط بهمن درب غار را بر روى آنان مسدود كرديم، ديگر از حال بيهوشى مرگوار، به هوش نيامدند، جز موقعى كه با صاعقهاى مانند نفخه دوم، كوهستان درهم لرزيد و درب غار بر روى آنان گشوده شد و با انعكاس آن غرّش مهيب از خواب مرگ برخاستند.
جمله «سنين عدداً» افاده مىكند كه طول مدّت خواب را نبايد با ساعت و روز محاسبه كرد بلكه بايد با صد سال و هزار سال محاسبه نمود.
جمله (ثُمَّ بَعَثْنَاهُمْ لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصَى لِمَا لَبِثُوا أَمَداً) «12».
كيفيت بعث را افاده نمىكند ولى در آيه 19 كه مىگويد: (كذلك بعثناهم) افاده مىكند كه برانگيختن آنان به همان صورتى انجام گرفت كه بيهوش كردن آنان انجام گرفت.
(هؤُلَاءِ قَومُنَا اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ آلِهَةً لَولَا يَأْتُونَ عَلَيْهِم بِسُلْطَانٍ بَيِّنٍ) «15».
ضمير «عليهم» افاده مىكند كه مردم آن سامان قائل به ارباب انواع و خدايان آسمانى بودهاند ويا قائل بهفرهوران و امشاسپندان، نهآنكه بتهاى سنگى را به خدائى گرفته باشند. سبك و اسلوب اظهارات و بياناتشان نشان مىدهد كه اينان بايد به نسخههائى از كتابهاى آسمانى و صحيفههاى ربّانى دست يافته باشند كه با توحيد ربوبى و مذاهب الهى آشنا بودهاند نه آنكه تنها با فطرت سالم و تفكّر صحيح خود هدايت شده باشند و شرك ملى را زير پا گذاشته باشند.
اين نكته از فحواى عباراتشان روشن است كه مىبينيم از سخنان انبياء مايه گرفتهاند و از جمله مىگويند:
(فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللَّهِ كَذِباً) «15».
و يا با اطمينان خاطر وعده مىدهند و شرط مىگذارند كه:
(وَإِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَمَا يَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ فَأْوُوا إِلَى الْكَهْفِ يَنشُرْ لَكُمْ رَبُّكُم مِن رَحْمَتِهِ وَيُهَيِّئْ لَكُم مِن أَمْرِكُم مِرْفَقاً) «16».
و يا مىگويند كه:
(إِنَّهُمْ إِن يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ يَرْجُمُوكُمْ أَو يُعِيدُوكُمْ فِي مِلَّتِهِمْ وَلَن تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً) «20».
چنانكه در سوره اعراف آيات 99 و 89 و آيه 13 سوره ابراهيم شاهد اين گونه برخورد و پاسخ آن بودهايم.
(وَتَرَىالشَّمْسَإِذَا طَلَعَتتَزَاوَرُ عَن كَهْفِهِمْذَاتَ الْيَمِينِوَإِذَا غَرَبَت تَقْرِضُهُمْ ذَاتَ الشِّمالِ) «17».
چنانكه در ترجمه معانى القرآن توضيح دادهام دهانه اين غار بايد مواجه با جنوب غربى باشد تا با نشانههاى قرآنى منطبق آيد. تا كنون چنين غارى شناسائى نشده است و گرنه بايد آثار مسجد و رقيمه يعنى لوح يادبود آن نيز بدست آمده باشد.
(وَنُقَلِّبُهُمْ ذَاتَ الْيَمِينِ وَذَاتَ الشِّمَالِ) «18».
يعنى بعد از بيهوشى مرگوار آنان كه طبعاً از حركت بازمانده بودند، چرخانيدن آنان از پهلوى راست به پهلوى چپ و از پهلوى چپ به پهلوى راست تا سلامت جسم آنان برقرار بماند، تكليف الهى ما بود كه به آن پرداختيم و ظرف اين سالهاى متمادى به هنگام لزوم، گهواره آنان را به نوسان درآورديم تا از اين پهلو به آن پهلو بچرخند.
(وَكَذلِكَ بَعَثْنَاهُمْ لِيَتَسَائَلُوا بَيْنَهُمْ...) «19».
جمله عطف بر مقدّر است و تشبيه آيه ناظر به آن صيحه و صاعقه اوّل خواهد بود، به اين صورت: «وكما ضربنا على آذانهم فرقدوا كأنّهم ماتوا، ضربنا على آذانهم بصيحة اُخرى ففتحنا أبواب كهفهم وبعثناهم ليتسائلوا بينهم».
(فَلْيَنظُرْ أَيُّهَا أَزْكَى طَعَاماً) «19».
ضمير «أيّها» به دكّههاى غذا فروشى باز مىگردد گرچه در ظاهر عبارت نيامده است. گويا جمله ديگرى در تقدير است به اين صورت: «فابعثوا أحدكم بورقكم هذه إلى المدينة ليدور في أسواقها ولينظر إلى دكاك المطاعم أيُّها أزكى طعاماً». و اين سفارش و توصيه گواه آن است كه آنان از نظر طهارت و نظافت شرعى تابع رهنمودهاى الهى بودهاند حتى در موقعيتهاى سخت و دشوار.
(وَكَذلِكَ أَعْثَرْنَا عَلَيْهِمْ لِيَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَأَنَ السَّاعَةَ لَا رَيْبَ فِيهَا) «21».
عطف بر آيه نوزدهم است كه گفت: (وكذلك بعثناهم).
(سَيَقُولُونَ ثَلَاثَةٌ رَابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ وَيَقُولُونَ خَمْسَةٌ سَادِسُهُمْ كَلْبُهُمْ رَجْماً بِالْغَيْبِ وَيَقُولُونَ سَبْعَةٌ وَثَامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ) «22».
اين سه احتمال و ساير احتمالاتى كه در ميان است مانند «ويقولون أربعة وخامسهم كلبُهم ويقولون ستّة وسابعهم كلبُهم» به هيچ يك عبرت و اعتبارى نيست، زيرا با شنيدن كلمه «أصحاب» و كلمه: (إنّهم فتية) و مقاولهاى كه براى درنگ خود داشتند كه يك نفر مىگويد:
(كَمْ لَبِثْتُمْ) «19».
و چند تن پاسخ مىدهند كه (لَبِثْنَا يَوماً أَو بَعْضَ يَومٍ) «19».
و چند تن ديگر مىگويند: (رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ) «19».
رقم احتمالات و رقم افراد آنان تثبيت نمىشود، و لذا در تعقيب آن مىفرمايد: (قُل رَبِّي أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِم مَا يَعْلَمُهُمْ إِلَّا قَلِيلٌ) اين جمله و ساير جملات بعدى مربوط به اصل داستان نيست بلكه استطراداً به رسول خدا سفارش مىكند كه تا ا ز جانب وحى الهى مطمئن نباشى به مردم قول مساعد مده، خواه از تعداد افراد آنان سؤال كنند و يا از مسائل ديگر. توضيح آيات در ترجمه روشن است.
(وَلَبِثُوا فِي كَهْفِهِمْ ثَلَاثَ مِائَةٍ سِنِينَ وَازْدَادُوا تِسْعاً) «25».
اين جمله عطف بر جمله «سيقولون» است. سه احتمال قبلى راجع به تعداد افراد آنان بود و اين يك احتمال راجع به زمان درنگ آنان. بنابراين رقم 309، بيان قرآن و اطلاع غيبى مذهبى نيست، بلكه احتمالى است كه مردم گفتهاند و لذا مانند حاشيه قبلى كه قرآن گفت: (قُلربِّيأعلمبعدّتهم) دراينجا نيز حاشيه مىزند و مىفرمايد:
(قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثُوا) «25».
و خصوصاً با اضافه كردن جملات بعدى كه مىگويد:
(لَهُ غَيْبُ السَّموَاتِ وَالْأَرْضِ أَبْصِرْ بِهِ وَأَسْمِعْ مَا لَهُم مِن دُونِهِ مِن وَلِيٍّ وَلَا يُشْرِكُ فِي حُكْمِهِ أَحَداً) «26».
صريحاً احتمال 309 سال را مردود مىشمارد.
(وَاصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ) «28».
منظور آيه كريه نماز «بُكرةً وأصيلاً» است كه در چاشت و عصر با رسول خدا اقامه مىشد.
(وَمَا أَظُنُّ السَّاعَةَ قَائِمَةً وَلَئِن رُدِدتُّ إِلَى رَبِّي لَأَجِدَنَّ خَيْراً مِنْهَا مُنقَلَباً) «36».
وزان اين آيه كريمه وزان آيه 50 سوره فصّلت است كه مىگويد: (ولئن أذقناه رحمة منّا من بعد ضرّاء مسّته ليقولنّ هذا لي وما أظنُّ الساعة قائمة ولئن رجعت إلى ربِّيإنّلي عنده للحسنى فَلنُنَبِّئنَالّذين كفروا بما عملوا ولنذيقنّهممن عذاب غليظ).
(وَيَومَنُسَيِّرُ الْجِبَالَ وَتَرَىالْأَرْضَبَارِزَةًوَحَشَرْنَاهُمْ فَلَمْ نُغَادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً) «47».
آيه كريمه مشابه آيه 150 سوره طه است كه مىگويد: (ويسألونك عن الجبال فقل ينسفها ربِّي نسفاً فيذرها قاعاً صفصفاً لا ترى فيها عوجاً ولا أمْتاً) اين مسائل مربوط به بازسازى منظومه شمسى است كه با برنامه مخصوصى سطح زمين براى كشت نطفهها به صورت مردابى صاف و بىكوه و بىتپه در مىآيد و به همان صورت خشك مىشود و آماده خروج افراد بشر با اندامى درشت و با هوش و نيروى طبيعى از زير خاك مىشود و شرح آن را در جزوه معاد به تفصيل آوردهام. بايد بدانجا مراجعه شود.
(وَوُضِعَ الْكِتَابُ فَتَرَى الْمُجْرِمِينَ مُشْفِقِينَ مِمَّا فِيهِ) «48».
آيه كريمه ناظر به آيه 28 سوره جاثيه است كه مىگويد: (وترى كلّ أُمّة جاثية كلّ أُمّة تدعى إلى كتابها اليوم تجزون ما كنتم تعملون). آن كتابى كه در عرصه محشر به ميان مىگذارند كتابى است با لوح مبين مانند كامپيوتر امروز كه ديسك قرآن را در آن جا مىدهند و مسلمانان يك يك و يا چند چند در برابر آن زانو مىزنند و طائر خود را -آن طائرى كه در سوره اسرى آيه 14 گذشت- بر آن كتاب عرضه مىدارند و كتاب مزبور، تمام اعمال آنان را در لوح مبين خود به ترتيب منعكس مىسازد و نمره قبولى و مردودى را اعلام مىكند و ارزش هر كار كوچكى را نيز مىتواند محاسبه كند و لذا در تعقيب آن مىگويد:
(وَيَقُولُونَ يَا وَيْلَتَنَا مَالِ هذَا الْكِتَابِ لَا يُغَادِرُ صَغِيرَةً وَلَا كَبِيرَةً إِلَّا أَحْصَاهَإ؛ظظ وَوَجَدُوا مَا عَمِلُوا حَاضِراً وَلَا يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَداً) «49».
(وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ كَانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ) «50».
تعبير (كان من الجنّ) بر اين اساس است كه دوزخيان بعد از خروج از دوزخ به صورت جن متحوّل مىشوند و در عالم آفرينش آزادند و اگر از خط الهى خارج نشوند و راه طاعت ويژه خود را از كف ننهند، مجدّداً مىتوانند در كلاس آزمون رسمى شركت كنند و مانند ساير افراد بشر با طاعت الهى به بهشت راه بيابند و بعد از بهشت به صفوف فرشتگان بپيوندند. جمله بعدى كه بر آن متفرّع شده است و مىگويد: (ففسق عن أمر ربّه) گوياى آن است كه سوء سابقه او در تمرّد از فرمان الهى بىاثر نبوده است.
جمله بعدى كه مىگويد: (أَفَتَتَّخِذُونَهُ وَذُرِّيَّتَهُ أَولِيَاءَ مِن دُونِي وَهُمْ لَكُمْ عَدُوٌّ بِئْسَ لِلظَّالِمِينَ بَدَلاً) «50».
بر اساس همين سوء سابقه جنّيان است كه اگر به كلاس آزمون راه يابند و شيطنت نمايند، شيطان انس خواهند بود، و اگر به كلاس آزمون راه نيابند با همان حالت و در اثر اسرار عظيم خلقت كه بر آن واقف شدهاند، مىتوانند به صورت وحى و اشارات تلهپاتى، افراد بشر را وسوسه كنند و به راه كج سوق دهند. با توجه به اين شرح و بيان است كه اعتراضى در دلها خلجان مىكند كه «چرا ابليس را در مراسم حيات بخشى آدم و ايجاد نسل بشر راه دادند تا به اسرار آفرينش و راه نفوذ در بشر واقف گردد» و قرآن مجيد به آن پاسخ مىدهد و مىگويد:
(مَا أَشْهَدتُهُمْ خَلْقَ السَّموَاتِ وَالْأَرْضِ وَلَا خَلْقَ أَنفُسِهِمْ وَمَا كُنتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُداً) «51».
يعنى گرچه ما ابليس را در هنگام حياتبخشى و ايجاد نسل بشر شاهد گرفتيم ولى او را در آفرينش آسمانها وزمين شاهد نگرفتيم كه بتوانند به تمام اسرار آفرينش دست يابند و احياناً در كار امر و نهى آسمانى دخالت كنند و يا اخلال نمايند و يا بتوانند كسانى را تحت نفوذ قطعى و اجبارى خود بگيرند. حتى آنان را به هنگام آفرينش خودشان: چه آن هنگامى كه از دوزخ به صورت جن خارج مىشوند و چه آن هنگام كه به صورت نطفه در دل خاك و مرداب محشر كشت مىشوند و يا احياناً به صورت فرشته از بهشت برين خارج مىشوند، شاهد و ناظر نگرفتهام و در كارهاى ربوبيت و اجراى كتاب تكوين و اجراى سرنوشت بشر يار و ياور نگرفتهام و حاضر نبودهام كه از آنان كمك بگيرم. بنابراين توسّل به شياطين و الهام گرفتن از خطّ آنان و پيروى گامها و خطوات آنان، شما را از طاعت الهى و رشد تربيت محروم خواهد كرد.
(وَرَأَى الْمُجْرِمُونَ النَّارَ فَظَنُّوا أَنَّهُم مُوَاقِعُوهَا) «53».
جمله عطف بر مقدّر است به اين صورت: «وسيق الّذين كفروا إلى جهنّم زمراً حتّى إذا جاؤها ورأى المجرمون النّار».
(وَلَمْ يَجِدُوا عَنْهَا مَصْرِفاً) «53».
احساس اين معنى كه هيچ راه ديگرى براى آنان وجود ندارد و تنها راهى كه دارند و در آن سير مىكنند به آتش دوزخ منتهى مىشود، به خاطر آن است كه دوزخيان زمره زمره، سوار بر پوستههاى زمين به سوى دوزخ ناهيد پرتاب مىشوند و چون در مدارى قرار مىگيرند كه تنها مدار ناهيد است، تصور آنان بر اين است كه قهراً و طبعاً با همان پوسته زمين در كره ناهيد سقوط مىكنند. البتّه احتمال ديگرى نيز هست كه شايد در فضا سرگردان شوند و لذا كلمه «ظنّ» به كار رفته است نه كلمه «ايقان».
(وَإِذْ قَالَ مُوسَى لِفَتَاهُ لَا أَبْرَحُ حَتَّى أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَيْنِ أَو أَمْضِيَ حُقُباً) «60».
از سخن موسى پيدا است كه ابتدا به ساكن سخن نمىگويد. بلكه غلام موسى، يعنى برده زر خريد موسى، باملاطفت و به صورت دلسوزى نگران موسى بوده است كه چرا با سنّ زياد و دوره پيرى تا اين حد در رفتن و صخرهنوردى و درنورديدن تپّه ماهورها حريص و شتابان است و قهراً به او گفته است كه آقاى من! سرور من! شما با اين گونه رهنوردى و استراحت كم به سلامت خود لطمه خواهيد زد. و موسى به او مىگويد: وعدهگاهى به من ارائه شده است و زمانى بسيار محدود كه اگر به موقع نرسم، بايد سالهاى سال در ميعادگاه منتظر بمانم تا دوباره آن شخصى را كه بايد ملاقات كنم به آن محل باز گردد. زيرا او هر از چند سال و يا چندين سال فقط يكبار به اين محل مىآيد تا از آب حيات دريا بنوشد و توان و تاب خود را تجديد كند.
معنى «لا أبرح» ترك نكردن است. گاهى ترك نكردن خانه و منزل، گاهى ترك نكردن زين اسب و يا جهاز شتر ومثلاً جهاز كشتى، و يا ترك نكردن سيگار. و چون موسى با غلام خود در حال سفر بودهاند، معناى «لا أبرح» آن است كه من از شتاب و ادامه سفر و حركت باز نمىنشينم.
«مجمعالبحرين» محل تلاقى دو دريا است و در آن محدوده كه موسى دو نوبت تردّد كرده بود -يك نوبت به هنگام فرار از مصر به مدين كه از شمال صحراى سينا عبور كرد و يك نوبت ديگر به هنگام فرار بنىاسرائيل از مصر و حركت به سوى قدس- با اين دو دريا آشنا شده بود كه درياى اوّل شاخه غربى درياى سرخ است، و درياى دوم درياچه تلخ كه اينك كانال سوئز از ميان آن مىگذرد. طبيعى است كه از آن زمان تا زمان حاضر جغرافياى آن محل بدون تغييرات و جابجائى آب و خاك نمانده باشد. به هر حال وعدهگاه موسى با آن مرد خدا كه بعدها به نام خضر خوانده شد -از آن رو كه وجود او از آب حيات سيراب بود و هرجا مىنشست و عرق او بر زمين مىريخت و يا به زمين نشت مىكرد، بذرهاى گياهى سريعاً مىشكفت و زمين سبز و خرم مىگشت، حتى گرد و غبارى كه بر تن او مىنشست بدن او را مانند خزه دريا سبز مىكرد- در محلّ تلاقى اين دو دريا بود كه يكى از آن دو دريا آكنده از آب حيات بود و خضر پيامبر لازم بود كه براى تجديد قوا، گهگاه به آنجا بيايد و از آن آب خود را سير و سيراب كند.
(فَاتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ سَرَباً) «61».
وزان آيه كريمه وزان جمله بعدى است كه مىگويد:
(وَاتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ عَجَباً) «63».
اين دو آيه افاده مىكند كه آب دريا مانند شيره غليظ بوده است كه ماهى بعد از ورود و فرو رفتن در آب دريا، در پشت سر خود شكاف و تونل برجا گذاشته است كه تا لحظاتى بعد جاى او پر نشده است.
(فَوَجَدَا عَبْداً مِنْ عِبَادِنَاآتَيْنَاهُرَحْمَةًمِنْعِندِنَاوَعَلَّمْنَاهُ مِنلَدُنَّا عِلْماً) «65».
ايتاء رحمت، لازمه نبوّت است و ايتاء علم لدنّى مربوط به عالم غيب است با شناخت لوح محفوظ و كتاب تكوين: نكتهاى كه مىتوان از نقل و شرح اين داستان گرفت كه ربطى به امّت بنىاسرائيل و يا ساير امّتهاى دينى ندارد، آن است كه بشريت از نظر ايمان بايد به آن پايه برسد كه فرمان خدا را در همه احوال اطاعت كند گرچه بر حكمت و اسرار آن واقف نباشد. نمونه اوّل كه شكافتن زورق بود، جنبه خرابكارى دارد و نمونه دوم مسئله قتل را مطرح مىكند و نمونه سوم بيگارى در كار خير وخيرخواهى جامعه. بنابراين طاعت رسولاللَّه كه رحمةللعالميناست در مسائل دينى فرض است و چون علم لدنّى دارد، طاعت آن سرور -و نيز طاعت امامان مذهب كه از علم لدنّى بر خوردارند و از رحمت قرآنى بهره تمام و كمال دارند- در امورات بالاتر از مسائل دينى همانند مسائل سه گانهاى كه مطرح شد و با عالم غيب ارتباط مستقيم دارد، فرض و لازم و حدّ اقل محبوب و مندوب خواهد بود.
(وَيَسْأَلُونَكَ عَن ذِي الْقَرْنَيْنِ) «83».
گويا عطف بر مقدّر است به اين صورت: «لقد سألوك عن الكهف ورقاد أصحابه وعن صاحب موسى و سرّ حياته. ويسألونك عن ذي القرنين». اگر به اين نكته توجه كنيم كه در داستان اوّل، اسرار غار با خواب هزار ساله و در داستان دوم اسرار آب حيات با زندگى و بيدارى هزار ساله نمودارى از فنون خلّاقيت اللَّه است، داستان سوم اين سوره با نام و ياد ذو القرنين بايد نمودارى از رجعت يك مرد خدا باشد كه در نوبت دوم، دانش و تكنيك حيات اوّل را بكار مىگيرد و با اسباب و وسائل اسرار آميز خود شرق و غرب عالم را در مىنوردد و در سمت شمال سدّى مسلّح و آهنين مىسازد تا شرّ مردم نمايان يأجوج و مأجوج را از مردم آن سامان بگرداند.
(حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ) «86».
كلمه «حتّى» مانند موارد بسيار ديگرى كه بدان اشارت شد متعلّق به مقدّر است به اين صورت «فانطلق وأدام في السّير حتّى إذا بلغ مغرب الشّمس» و اينكه مىگويد: «وجدها تغرب في عين حمئة» بيان يك احساس است نه بيان واقعيت و لذا است كه مىگويد: «وجدها». ذو القرنين كه بر لب دريا غروب خورشيد را در افق دور دست دريا مىنگريست، با خاطره كارگاه ذوب فلزات كه هماره با آن سر و كار مداوم و جدّى داشت، به ياد قرص فلزى افتاد كه سرخ و پر لمعان به داخل حوض آبى فرو مىبرد تا آن را سرد كند كه در آن حالت، انفجار بخار آب و شعاع رنگارنگ آن زيبائى مسحور كنندهاى دارد و با غروب خورشيد در افق دريا شباهت تامّى خواهد داشت.
(وَوَجَدَ عِندَهَا قَوماً قُلْنَا يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْناً) «86».
اين قوم براى ذوالقرنين به عنوان يك قوم ناشناس و نكره تلقّى مىشده است كه جمعى به فساد و تباهى گرائيده بودند و منطقه را به آشوب و ستم كشيده بودند نه آنكه مانند قوم ليديا بر كورش كبير شورش كرده باشند و سركوب شوند. اين قومى كه ذو القرنين با آنان مواجه مىشود و قهراً آشنائى قبلى نداشته است در همانجا متعرّض ذو القرنين و افراد او مىشوند كه خداوند به او مىفرمايد: يا آنان را كيفر كن و يا با روش و منشى نيك با آنان عمل كن و لذا ذو القرنين در پاسخ اين فرمان مىگويد:
(أَمَّا مَن ظَلَمَ فَسَوفَ نُعَذِّبُهُ ثُمَّ يُرَدُّ إِلَى رَبِّهِ فَيُعَذِّبُهُ عَذَاباً نُكْراً* وَأَمَّا مَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحاً فَلَهُ جَزَاءً الْحُسْنَى وَسَنَقُولُ لَهُ مِنْ أَمْرِنَا يُسْراً) «88».
ظاهر آيات كريمه آن است كه ذو القرنين شخصاً با وحى الهى مرتبط بوده است منتهى اين ارتباط به وسيله فرشتگان و در عالم رؤيا بوده است كه مىگويد:(ثمّ يردُّ إلىربِّه فيعذِّبه عذاباً نكراً) ودر ضمن صراحتدارد كه عملكرد او بر اساس موازين الهى صورت گرفته است گرچه آن مردم ايمان قبلى نداشتهاند. احتمال اين معنى نيز مىرود كه همراه او يك تن از انبياء الهى سفر مىكرده است ولى احتمال بسيار بعيدى است.
باتوجه بهاين مقاوله دينى - الهى، روشنتر مىشود كه ذوالقرنين معروف، نمىتواند با اسكندر مقدونى خونخوار خونآشام كافر منطبق باشد كه جنايات او در تاريخ مشروح است: در ابتداى سلطنت او به سال 336 قبل از ميلاد كه شهرهاى يونان شورش كردند، در طيبه چنان قتل عامى به راه انداخت و چنان شهر را به ويرانى كشيد كه شورشيان سراسر كشور مرعوب شدند. و نيز روشن مىشود كه ذو القرنين نمىتواند كورش كبير باشد كه بر خلاف اسكندر با ملّتهاى مغلوب كاملاً به نيكى رفتار مىكرده است و در همان سفر به غرب، كرزوس پادشاه شورشيان را تا پايان زندگىدرآغوش عزّت بنواخت و فرمان داد كه هيچ كس او را نيازارد گرچه بااسلحه به او حمله كند. البتّه اعتقاد به مسئله معاد را بايد بيشتر مورد توجه قرار بدهيم كه ذوالقرنينمىگويد: (ثمّ يُردُّإلىربّهفيُعذِّبه عذاباً نكراً) درحالى كهاسكندر وكورش قائل به معاد و مذاهب آسمانى نبودهاند.
(ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً* حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَطْلُعُ عَلَى قَومٍ لَمْ نَجْعَل لَهُم مِن دُونِهَا سِتْراً* كَذلِكَ وَقَدْ أَحَطْنَا بِمَا لَدَيْهِ خُبْراً) «91».
كلمه «سبباً» در هر سه نوبت به صورت نكره آمده است گويا در حركت يعنى مراجعت از غرب به سوى شرق وسيله ديگرى را در اختيار گرفته است ولى اگر مراجعت او از غرب به سوى مطلع الشمس به روى همان صفحات زمين و درهها و دشتها بوده باشد، ذو القرنين مىتوانست همان وسيله قبلى را بكار بگيرد، در حالى كه وسيله را عوض كرده است. شايد بتوان گفت كه از آنجا به كشتى نشسته و به خط مستقيم اقيانوسرا پيموده وزمينرا دورزدهاست وبالاخره در مطلعالشمس خشكى پياده شده است.
به هر حال، قرآن مجيد سخن از مراجعت به ميان نمىآورد بلكه مىگويد وسيله را عوض كرد و رفت و رفت تا به مطلع خورشيد رسيد و در آنجا مردم را عريان و بى لباس مشاهده كرد. قرآن نمىگويد كه ذو القرنين به چه صورت به تعليم و تربيت آنان پرداخت فقط مىگويد: ما به امكانات ذو القرنين واقف بوديم: يعنى لباس كافى براى آنان مهيا كرد و به آنان آموخت كه چسان بايد زندگى كرد و چسان بايد معاشرت كرد و خانه ساخت و خانواده تشكيل داد و توحّش را ترك كرد.
(ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً* حَتَّى إِذَا بَلَغَ بَيْنَ السَّدَّيْنِ وَجَدَ مِن دُونِهِمَا قَوماً لَا يَكَادُونَ يَفْقَهُونَ قَولاً) «93».
در اين سفر نيز بايد وسيله نقليه را تعويض كرده باشند و به تناسب كلمه «بين السدّين» بايد تصور كرد كه راه كوهستانى شمال را در پيش گرفته باشند و چون در اثر سرماى شديد و صعب العبور بودن منطقه كسى به آن كوهستانها سفر نمىكرده است، ذو القرنين از حيث تفاهم با مشكل مواجه شده است و كسى سخن آنان را نمىدانسته است كه بتواند علت لشكركشى ذو القرنين و سفر آنان را به آن مردم تفهيم كند، و قهراً به وسيله ايماء و اشاره تفاهم برقرار شده است. و چه بسا وسيله نقليه ذو القرنين سورتمه لغزان بوده است با مكانيك تحرّك خودرو، يا استفاده از حيوانات چهارپا مانند سگ.
و باز هم شايد بتوان تصوّر كرد كه دو درّه بزرگ و وسيع شمالى به درّهاى تنگ و صخرهاى منتهى شود كه مردم منطقه با امكانات بدوى خود در مقابل آن دو درّه وسيع سدّى خاكى و سنگى استوار كرده باشند كه از شرّ اقوام مهاجم يأجوج و مأجوج در امان باشند. و لى آن دو سد نمىتوانسته است براى آنان نتيجهبخش باشد زيرا گاهى با نقب زدن و رخنه كردن از آن مىگذشتهاند و يا در يك فرصت مناسب از روى آن صعود مىكردهاند و پائين مىآمدهاند. لذا از ذو القرنين كه داراى كبكبه و قدرت و امكانات وسيعى بوده است، تقاضا مىكنند كه در مقابل اين دو قوم فاسد و متوحّش سدّى استوار ايجاد كند و خراج لازم را هم دريافت كند.
قرآنمجيد مىگويد: ذوالقرنين بهآنان گفت: امكاناتمن كهاز مرحمت پروردگار من حاصل است بهتر از خراجگذارى شما است كه مبلغى را سرشكن كنيد و از مردم دريافت كنيد. فقط با نيروى انسانى كمك لازم را در اختيار من بگذاريد تا قبلاً قالب سد را براى شما تهيّه نمايم، تعبير قرآن كريم اين است:
(قَالَمَامَكَّنِّيفِيهِرَبِّيخَيْرٌ فَأَعِينُونِيبِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُمْ رَدْماً) «95».
رَدْم عبارت از سنگچين و آجرچين با ملاط است كه دقيقاً رخنههاى سنگ و آجر را مسدود سازد. ذوالقرنين با سنگ و آجر و گل و گچ در وسط درّه -آنجا كه تنگ و صخرهاى و مستقيم باشد- دو ديوار متقابل به صورت صدف ساخت تا قالب سد باشد. لذا است كه در اين مورد حكايت مىكند و مىگويد:
(آتُونِي زُبَرَ الْحَدِيدِ حَتَّى إِذَا سَاوَى بَيْنَ الصَّدَفَيْنِ) «96».
تهيه كردن پارههاى آهن و قراضههاى فلزات مقدارى به وسيله مردم منطقه كه قهراً امكانات كافى از حيث سلاح آهنى داشتهاند تا در مقابل دشمن مقاومت نمايند و مقدارى به وسيله لشكريان ذو القرنين تهيه شده است، گرچه از معادن استخراج كرده باشند.
بعد از آنكه قراضههاى آهنآلات را در داخل قالب صَدَفى ريختند تا پر شد، در قسمت زيرين قالب، كوره عظيمى ساخت كه آتش را به داخل قالب مىدميد وچندان ادامه دادند تا قراضهها و شمشير شكستهها و نيزه پارهها و خيلى آهنآلات ديگر سرخ و آتشين شد، و در اين ميان مس و سرب را در محل ديگر آب كردند و بر روى آهنآلات قراضه كه سرخ و آتشين شده بود ريختند. لذا مس آب شده و سرب آب شده در داخل قالب صَدَفى به خاطر حرارت قراضهها متوقف و سرد نشد بلكه تا پائين قالب و خلال قراضهها نفوذ كرد و قالب، انباشته از مس و سرب شد، به اضافه قراضههاى آهنآلات.
در نتيجه بعد از سرد شدن، ديوارى صاف و سخت و فلزى، استوار و مسلّح برجإ؛ظظ ماند كه نه امكان صعود بر آن حاصل بود و نه امكان نقب زدن و سوراخ كردن، چرا كه پارههاى آهن سرد شده مقاومت را قطعى و مطمئن كرده بود. و چون به صورت بيضوى و به گونه صدف قالبگيرى شده بود، در مقابل هرگونه سيلى گرچه بنيان كن باشد، مقاوم گشت و چه بسا كه در حال حاضر در پشت سد درياچه عظيمى تشكيل شده باشد كه قهراً از هر دو جانب ديوار، سنگ و شن و ماسه و خاك، ظاهر آن را مستور كرده باشد.
(قَالَ هذَا رَحْمَةٌ مِن رَبِّي فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَّاءَ. وَكَانَ وَعْدُ رَبِّي حَقّاً) «98».
اين جمله آخرين سخنى است كه ذو القرنين با آن مردم در ميان مىگذارد، و يا به گوش همراهيان خود مىرساند. منظور آيه آن است كه اين دانش و اين بينش و اين تكنيك استوار از رحمت پروردگار من به من الهام شده است و سابقه علمى ندارد. اين سد با همين مايه فلزى برقرار خواهد ماند و با آبى كه در پشت آن جمع مىشود و بعدها به صورت درياچه در مىآيد، شرّ مهاجمان بكلى مرتفع مىگردد، تا آن روز كه روز و لحظه انقراض حيات از صفحه زمين باشد و وعده الهى دائر به رستاخيز آغاز شود كه نه كوهى برجا مىماند و نه دريا و درياچه، و نه آدمى زاده. و اين سد به خاطر اينكه فلزى است در اثر آن طارق عظيمى كه با زمين اصابت مىكند و سطح زمين را با حرارت فوق متصوّر درهم مىريزد، آب مىشود و با زمين برابر مىگردد.
در اينجا كلام ذو القرنين و داستان او تمام مىشود و مابعد آيه، حاشيهاى است كه به تناسب طرح رستاخيز، قرآن مجيد دنباله سخن را كه هدف اصلى از نزول قرآن است بدست مىگيرد.
نكتهاى كه از نقل داستان ذو القرنين بايد فرا گرفت مسئله وظيفهشناسى او در سفر اوّل است كه خاطيان را عذاب كرد و نيكان را نواخت و مسئله خيرخواهى و خيرانديشى او در سفر دوم است كه شرائط زندگانى آرام و سالم و درست و با عفّت را در اختيار آنان نهاد و قهراً، كار خير او مجّانى بود، همانند همه انبياء كه مزد خود را از خدا مىطلبند و نيز كمك كردن به آن مردمى كه قهراً با اديان و مذاهب آسمانى آشنا نبودهاند، كه اين تكليف باز هم در راستاى مذهب و خطّ الهى است كه مردم را براى زندگى سالم و تعقل و انديشه آماده كند تا روزى روزگارى از تعليم و تربيت آسمانى ندائى به آنان برسد.
در سفر سوم نيز همين خط و برنامه و خيرخواهى و خيرانديشى براى بشر، به چشم مىخورد، زيرا با قومى كه تفاهم برقرار نمىشود، جز با اشاره دست و سر و حركات چشم و لب، در ميان نهادن مسائل مذهبى ممكن نيست و يا بسيار صعب است و تقديم كردن خدمت رايگان به آن مردم فهمانيد كه اين مرد مسافر، بايد مرد خدا باشد كه علم و تكنيك و خدمات خود را با مال دنيا برابر نمىكند. در ضمن به مردم ديگر درس مىدهد كه چسان بايد جهاندارى و مردمدارى كرد و چسان بايد سدّ استوار و مستحكم ساخت و چسان بايد قالب گرفت و چسان بايد از قراضههاى آهنآلات و ماشين پارهها بهترين بهره را بدست آورد. و در پايان سخن، چسان بايد روز رستاخيز را به مردم گوشزد نمود. به هر حال قرآن مجيد دنباله كلام ذو القرنين را بدين صورت بدست مىگيرد و سوره را با طرح مسائل رستاخيز خاتمه مىدهد:
(وَتَرَكْنَا بَعْضَهُمْ يَومَئِذٍ يَمُوجُ فِي بَعْضٍ وَنُفِخَ فِي الصُّورِ فَجَمَعْنَاهُمْ جَمْعَاً) «99».
چنانكه با صراحت گذشت سخن ذو القرنين دائر به وعده الهى مربوط به قيام رستاخيز و انقراض كره زمين و نسل بشر بود، و در آن روز است كه قرآن مجيد مىگويد: و مردم را وا مىنهيم بىنگهبان كه در هم فرو ريزند و مردم اين قاره بر روى مردم آن قاره در غلتند و برعكس، تا قارهها نيز فرو ريزند و كوهها هباء گردند، و اين در موقعى است كه نفخه اوّل را دميده باشند يعنى همان شهابسنگى كه با صداى نفخ صور فرو مىافتد و قارهها را درهم مىريزد چنانكه در سوره قارعه مىخوانيم: (وما أدراك ما القارعة يوم يكون الناس كالفَراش المبثوث وتكون الجبال كالعِهن المنفوش).
سپس مراحل فراوانى مىگذرد و نوبت به نفخ دوم مىرسد كه شيپور بيدار باش محشر است و لذا مىگويد: (ونُفِخَ في الصور فجمعناهم جمعاً) كه شرح مجمل آن در ترجمه روشن است.
برخى تموّج افراد بشر را منوط به آزادى يأجوج و مأجوج مىدانند، در حالى كه خروج يأجوج ومأجوج مدّتها قبل از قيامرستاخيز صورتمىگيرد چنانكه در سوره انبياء آيه 96 مىگويد: (وحَرامٌ على قَريةٍ أهلَكنَاها أَنَّهُم لايَرجعونَ. حتَّى إِذَا فُتِحَتْ يأجُوجُومأجُوجُ وهُم مِن كلِّ حَدَبٍ يَنسِلونَ. وَاقْتَربَالوَعْدُ الحَقُفإِذَا هِي شاخِصةٌ أبصَارُ الّذينَ كَفَروا). لذا است كه باصراحت بعداز خروج يأجوج ومأجوج، اقتراب ساعت و وعده رستاخيز حق را مطرح مىكند.
(أَفَحَسِبَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَن يَتَّخِذُوا عِبَادِي مِن دُونِي أَولِيَاءَ إِنَّا أَعْتَدْنَا جَهَنَّمَ لِلْكَافِرِينَ نُزُلاً) «102».
تقدير آيه بدين صورت است: «أفحسب الّذين كفروا أن يتّخذوا عبادي من دوني أولياء ليكونوا لهم شفعاء. إنّا أعتدنا جهنّم للكافرين نزلاً».
(قُل لَو كَانَ الْبَحْرُ مِدَاداً لِكَلِمَاتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ كَلِمَاتُ رَبِّي وَلَو جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَداً) «109».
در ذيل آيه 171 سوره نساء و 59 آلعمران شرح لازم گذشت كه منظور از اين كلمات نطفههاى بشرى مىباشند و هماره نسل بشر بر روى زمين مستقر مىشوند و در كلاس تربيت و آزمون شركت مىكنند. و چنانكه مكرر گفته شد، هر جا كلمه «قل» آورده شود، حتماً پاسخى است كه بايد به اعتراض مخالفين داده شود و در اينجا نيز چنين است. شرح لازم را در ترجمه معانى القرآن ملاحظه نمائيد.
|
نوشته شده توسط admin
در تاريخ دوشنبه ۵ دي ۱۳۸۴ - ۰۳:۵۵
|
0 نظر -
تعداد بازديد : 83 -
|
|
|
| پيغامگير |
براي ارسال بايد وارد سيستم كاربري خود شويد.
|
|