تدبری در قرآن
صفحه اصلي · دريافت فايل · مقالات · انجمن هاي سايت · لينك ها سه شنبه ۱۶ شهريور ۱۳۸۹ - ۰۹:۱۵
فهرست
صفحه اصلي
دريافت فايل
مقالات
انجمن هاي سايت
لينك ها
آلبوم تصاوير
جستجو
آمار
ميهمانان آنلاين : 2
هيچ كاربري آنلاين نيست

تعداد اعضا : 2
جديدترين عضو : doctor
سوره بنى‏اسرائيل
سوره بنى‏اسرائيل :


بسمِ اللَّهِ الرّحْمن الرّحِيم‏

(سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَى‏ بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى‏ الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى‏ الَّذِي بَارَكْنَا حَولَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ) «1».
از نظر ادبى ماده «قصص» بعد از آنكه به باب تفعيل برود حرف سوم آن تبديل به ياء مى‏شود. مى‏گويند: قصّ الشّعر والظُّفْرَ وقصّاهُ: قَطَعَهُ. و «قصّاه» از باب تحويل صاد به ياء است. و بر همين اساس كه اگر اعلالى در يك ماده صورت بگيرد، در ساير موارد نيز قابل تبديل و تحويل خواهد بود، چنانكه در كلمه «أُمْنِيَّة» گذشت. لذا اُدبا تصريح كرده‏اند كه «قصّا» مقصوراً و به فتح اوّل، بريدن و حذف كردن قسمتى از گوش شتر و گوسفند است و مى‏گويند: «بعير أقصى» يعنى گوش بريده، به همين ترتيب، مى‏تواند «مسجد أقصى» به معناى مسجد گوش بريده باشد كه چهار گوشه مربع، محذوف شود و به صورت هشت‏گوش درآيد. به هر حال خواه مسجد اقصى به معناى مسجد دور باشد و يا به معناى مسجد هشت‏گوش باشد، به قرينه آنكه مى‏گويد: (بَارَكنَا حَولَهُ) مشخص‏مى‏شود كه‏منظور قرآن همان مسجد بيت‏المقدس است.
جمله بعدى (لِنُريه مِن آيَاتِنا) تعليلى است از براى اسراء شبانه كه از حرم مكه تا فلسطين را ظرف چند لحظه طى كرد، تا در آنجا از مَجْزَره امّت اسلامى ديدن كند و آثار برجا مانده از بيت‏المقدس و شهر اورشليم و صخره ابراهيم را زيارت كند و در قدم اوّل نحوه اسراء و سفر ملكولى و اتمى وجود مباركش يكى از آيات الهى بوده است و اين خود دليل قاطعى است كه اسراء شبانه به صورت رؤيا نبوده است، چرا كه رؤيا جنبه آيت نخواهد داشت.
جمله بعدى كه مى‏گويد: (إنّه هُو السّمِيع البَصِير) گواه آن است كه رسول خدا درخواست كرده بود كه بيت‏المقدس را زيارت كند و خداوند دعاى او را به سمع اجابت رسانيد.

(وَآتَيْنَا مُوسَى الْكِتَابَ وَجَعَلْنَاهُ هُدىً لِبَنِي إِسْرَائِيلَ أَلَّا تَتَّخِذُوا مِن دُونِي وَكِيلاً) «2».
طرح داستان موسى با اجمال تمام، به خاطر تفريع مسئله فلسطين بر آن است كه در عهد اسلام به فساد و تباهى دست مى‏زنند. با آنكه موسى و تورات آسمانى او توصيه كرده بودند كه جز به خدا به هيچ نيرو و قدرتى ديگر دل نبنديد و سرنوشت خود را تنها به خدا و فرمان او واگذار نمائيد، قوم بنى‏اسرائيل با اينكه از نسل برگزيده نوح بوده و هستند در اثر آلودگى ژنها به ديگران اتّكاء مى‏كنند و دست به فساد و تباهى مى‏زنند. بنابراين منظور قرآن مجيد آن نيست كه داستان موسى را مطرح نمايد. اين سبك ويژه قرآن است كه مكرّر به آن اشارت رفته است.

(وَقَضَيْنَا إِلَى‏ بَنِي إِسْرَائِيلَ فِي الْكِتَابِ لَتُفْسِدُنَّ فِي الْأَرْضِ مَرَّتَيْنِ وَلَتَعْلُنَّ عُلُوّاً كَبِيراً) «4».

موقعى كه ماده «قضى» به الى متعدّى شود معنى انهاء و اطّلاع رسانى به آن تضمين مى‏گردد. يعنى حكم قضاء را به بنى‏اسرائيل انهاء كرديم كه در كتاب تكوين دو نوبت به شما فرصت داده‏ايم و مانع جنگ‏افروزى شما نخواهيم شد، با آنكه قبلاً اعلام كرده بوديم كه هرگاه آتش‏افروزى كنيد، خداوند آبى بر آن آتش مى‏افشاند و آن را خاموش مى‏كند. نظير اين تعديه كه مفهوم ديگرى به كلمه چاشنى شود در داستان قوم لوط ديده مى‏شود كه ماجراى عذاب را به لوط اطّلاع دادند و شرح آن را نيز به او گوشزد كردند به اين صورت: (فأسر بأهلك بقطع من اللّيل واتّبعْ أدبارهم ولايَلْتَفِتْ منكم أحد وامضوا حيث تؤمرون. وقضينا إليه ذلك الأمر: أنّ دابر هؤلاء مقطوع مصبحين) (حجر / 26).
جمله «ولتعلُنّ عُلوّاً كبيراً» نيز به منزله استثناء از احكام قبلى است كه فرموده بود: (وإذ تأذّن‏ربّك‏ليبعثنّ عليهم‏إلى‏يوم‏القيامةمَن‏يَسُومُهم سوء العذاب)(اعراف/ 27). و نيز استثناى از آيات ديگرى كه گفته است: (ضربت عليهم الذلّة والمسكنة) (بقره/ 61). بديهى است كه آيات كريمه ناظر به درگيرى فدائيان فلسطين با امّت بنى‏اسرائيل است.

(ثُمَّ رَدَدْنَا لَكُمُ الْكَرَّةَ عَلَيْهِمْ) «6».
افاده مى‏كند كه حمله‏اى بر عليه مردم فلسطين و ساير مسلمين صورت مى‏دهند و بعد از مدتى با شكست و عقب‏نشينى مواجه مى‏شوند و مجدّداً موقعيت به سود آنان تثبيت مى‏شود و با حمله دوم آنچه را از دست داده‏اند بدست مى‏آورند. اين جمله ناظر به بازپس راندن يهوديان از صحراى سينا است كه مجدّداً از كرانه صحرا با كمك ديگران پيشروى كردند و مصريان را به محاصره گرفتند و بالاخره صحراى سينا را صاحب شدند و سالها در اختيار خود گرفتند.

(إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لِأَنفُسِكُمْ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا) «7».
آيه كريمه به صراحت افاده مى‏كند كه تا چندى امّت بنى‏اسرائيل ابرقدرت منطقه خواهد بود و گاهى با نرمش و گاهى با فرسايش عمل خواهد كرد و در هر دو حال سود خود را منظور خواهد كرد. اين همان مفاد لام «لأنفسكم» و لام «لها» است.

(فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ) «7».
تصور بر اين است كه اين قوم عنود، هنوز به فساد دوم خود دست نيازيده است. قرآن مجيد، يك نكته را در اينجا ياد نكرده است بلكه در آخر سوره آن را ياد مى‏كند كه به آن خواهيم رسيد. در اين زمينه برخى از مسائل بايد مكتوم بماند، چنانكه قرآن مجيد آن مسائل را با رمز و راز بيان كرده است. در اين زمينه به كتاب معجزه قرآن و مبارزه با فلسفه شرك مراجعه نمائيد.
(لِيَسُوؤُا وُجُوهَكُمْ وَلِيَدْخُلُوا الْمَسْجِدَ كَمَا دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّةٍ) «7».
اگر لام در «ليسوؤا» و لام در «ليدخلوا» لام امر باشد كه بر سر فعل امر غايب آمده است، مفاد آيه همان است كه در ترجمه معانى القرآن آمده است. جمله (كما دخلوه أوّل مرّة) افاده مى‏كند كه بيت‏المقدس از اختيار يهوديان و شايد از انحصار يهوديان خارج شود و مانند عهد خليفه ثانى كه امّت اسلامى وارد بيت‏المقدس شدند و مسيحيان بر آنجا حاكم بودند و با مصالحه و نرمش، البتّه بعد از مدتى محاصره مسلمين وارد شهر شدند، در اين نوبت نيز چنين وضع و موقعيتى حاكم باشد. به هر حال فاعل «ليسوؤا وليدخلوا» در آيه معرفى نشده است و با توجه به احاديثى كه در كتاب معجزه قرآن آورده‏ام، موقعيت اسلام و مسيحيت و يهوديت بسيار بحرانى خواهد بود. اما اگر لام در اين دو جمله لام امر نباشد، بلكه لام تعليل باشد، بايد فاعل آن را جماعت ديگرى تصور كنيم به اين صورت: «فاذا جاء وعد الآخرة بَعَثْنا عليكم عباداً لنا صالحين ليسوؤا وجوهكم».

(إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتي هِيَ أَقْوَمُ) «9».
مفاد آيه روشن است و تعريض آن به قوم يهود و نصارى است كه مرام و مسلك و ملّت آنان نمى‏تواند پايدار بماند. و جامعه آنان با فساد و قلدرى قوام نمى‏گيرد و روى آرامش نمى‏بيند.

(وَجَعَلْنَا اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ آيَتَيْنِ) «12».
منظور آيه خود تاريكى و روشنائى است كه از آيات الهى خواهد بود كه نظام پرورش و بقاء بشر را تضمين مى‏كند. اين گونه آيات گواهى مى‏دهد كه ذات ربوبى با عنايت خاصّى، زندگى و تربيت افراد انسانى را زير نظر دارد و به عنوان باطل و پوچ و بازى و سرگرمى، حيات منظومه شمسى را بنا ننهاده است چرا كه باطل و بازى نمى‏تواند بر دوام بماند.

(فَمَحَونَا آيَةَاللَّيْلِ وَجَعَلْنَا آيَةَ النَّهَارِ مُبْصِرَةً لِتَبْتَغُوا فَضْلاً مِن رَبِّكُمْ).
چنانكه در موارد مشابه گفته شد، تقدير آيه چنين است: (فمحونا آية اللّيل لتسكنوإ؛ه)ظظ فيه وجعلنا آية النهار مبصرة لتبتغوا فيه فضلاً من ربّكم).

(وَلِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَالْحِسَابَ).
شناخت سالها و نگهدارى حسابها مربوط به هر دو آيت شب و روز است نه آيت نهار تنها كه عطف بر (لتبتغوا فضلاً من ربّكم) باشد.

(وَكُلَّ إِنسَانٍ أَلْزَمْنَاهُ طَائِرَهُ فِي عُنُقِهِ) «13».
طائر به معناى پرنده است. تمثيل آن از كبوتر نامه‏بر، مايه مى‏گيرد كه گاهى خوش خبر است و پيام شادى بر قدم دارد و گاهى بد قدم و پيام شوم مى‏آورد. اين خرافه در تمام اقوام و ملل شايع بوده و هست: كلاغ را خبرچين مى‏دانند و مانند ابن عباس با تعداد قارقار او تفأّل مى‏زنند و يا تطيّر مى‏زنند. هماى را مرغ سعادت و نيكبختى مى‏پندارند و بسيار چيزهاى ديگر. اين شومى و مباركى، به افراد و اشياء هم انتساب مى‏يابد و از جمله مى‏گويند فلانى خوش قدم است و فلانى بد قدم است. فلان خانه خوش يمن است وفلان دكّه بد يمن است. فلان كار آمد دارد و فلان كار نيامد.
از اين رو بوده است كه چون خداوند عزّت قوم ثمود را به قحطى گرفت: (قالوا اطَّيَّرْنَا بك وبمن معك. قال طائركم عند اللَّه. بل أنتم قوم تُفتَنون) (نمل/ 47) و چون قوم موسى را به آزمون گرفت مقال آنان بر اين منوال بود كه (فاذا جاءتهم الحسنة قالوا لنا هذه وإن تصبهم سيِّئةٌ يَطَّيَّروا بموسى ومن معه. ألا إنّما طائرهم عند اللَّه ولكن أكثرهم لايعلمون) (اعراف/ 131). و به همين ترتيب در سوره يس آيه 18 حكايت مى‏كند: (قالوا إنّا تطيّرنا بكم‏لئن لم‏تنتهوا لنرجمنّكم‏وليمسّنّكم منّا عذاب أليم. قالوا طائركم معكم - أإن ذُكِّرتم - بل أنتم قوم مُسرِفون).
به هر حال مردم «تطيّر» مى‏زده‏اند و فال بد مى‏زده‏اند و قرآن كلمه «طائر» مفرد را استعمال مى‏كند و نحوست و بركت را به آن طائرى نسبت مى‏دهد كه همراه خود انسان است. به همين بيان است كه مى‏گويد: (وكلّ إنسان ألزمناه طائره في عُنقه) و اين طائر عبارت از نوارى است كه بر گردن هر آدمى‏زاده‏اى پيچيده است و اعمال زشت و منحوس او در سمت چپ ثبت مى‏شود و اعمال نيك و مسعود او در سمت راست او و روز قيامت بر اساس همين نوار، طومار اعمال او از نيك و بد - بعد از حسابرسى و ترازبندى - از سمت راست شانه او و يا از سمت چپ مانند ورقه فاكس خارج مى‏شود و اگر اعمال نيك و بد او برابر باشد و راه بهشت و دوزخ بر او مسدود گردد، اين نامه از پشت شانه او آويزان مى‏گردد.
اين نامه‏اى كه خارج مى‏گردد و قرآن مجيد مى‏گويد:
(وَنُخْرِجُ لَهُ يَومَ الْقِيَامَةِ كِتَاباً يَلْقَاهُ مَنشُوراً* اقْرَأْ كِتَابَكَ كَفَى‏ بِنَفْسِكَ الْيَومَ عَلَيْكَ حَسِيباً) «14».
خود آن طائر و يا خود آن نوار و قلاده نيست، بلكه بر اساس آن نوار، نامه‏اى خارج مى‏گردد كه حساب اعمال آن آدمى در آن ثبت است و اگر بخواهند كه اعمال خود را مشاهده كنند بايد در برابر آن لوح مبين كه در سوره جاثيه به شرح آن مى‏پردازيم زانو بزنند و نامه را به لوح مبين عرضه كنند تا صورت اعمال خود را از كوچك و بزرگ در لوح آن مشاهده كنند.
اگر اين نامه اعمال، همان نوار طائر باشد، بايد آيه را چنين مشاهده مى‏كرديم: «ونخرجه له يوم القيامة». در اثر همين تصور بوده است كه برخى از قاريان كلمه «نخرج» را «يُخْرَجُ» خوانده‏اند كه مضارع مجهول غايب است يعنى همان طائر به صورت كتاب خارج مى‏شود و برخى «يَخْرُجُ» مضارع معلوم خوانده‏اند كه با معناى قبلى تفاوتى ندارد. يعنى آن طائر خودش به صورت كتاب خارج مى‏گردد.

(وَإِذَا أَرَدْنَا أَن نُهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنَا مُتْرَفِيهَا فَفَسَقُوا فِيهَا فَحَقَّ عَلَيْهَا الْقَولُ فَدَمَّرْنَاهَا تَدْمِيراً) «16».
در اين آيه بحث و اعتراض و توجيه فراوان است، ولى به قرينه مقام، قطعى است كه جمله «أمِرنا» به كسر ميم آمده است و معناى آن «كثّرنا» خواهد بود چنانكه از كلام اميرالمؤمنين حكايت شده است كه در اوّلين خطبه بعد از بيعت عمومى بر منبر گفت: «حقٌّ وباطل ولكلّ أهل فلئن أمر الباطل فلقديماً فعل ولئن قلّ الحقُّ فلربّمإ؛ه*ظظ ولعلّ». كه قطعاً كلمه «أمر» به كسر ميم آمده است و به معناى كثر خواهد بود در مقابل «قلّ». وزان آيه كريمه وزان آيه 44 سوره انعام است كه مى‏گويد: (فلمّا نسوا ما ذكّروا به فتحنا عليهم أبواب كلّ شي‏ء حتّى إذا فرحوا بما أوتوا أخذناهم بغتة فاذا هم مبلسون فقطع دابر القوم الّذين ظلموا. والحمد للَّه ربّ العالمين).

(وَقَضَى‏ رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ) «23».
در اين فصل از آيات سوره ده فرمان موسى كه شرح آن در سوره انعام آيات 151 تا 153 گذشت مجدّداً عنوان مى‏شود، با اين ويژگى كه قسمتى از مجملات ده فرمان با ذكر برخى از مصاديق توضيح مى‏گردد:
(وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَاناً) و اين فرمان دوم است ولى با اين توضيح و تفسير:
(إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِندَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُمَا أَو كِلَاهُمَا فَلَا تَقُل لَهُمَا أُفٍّ وَلَا تَنْهَرْهُمَا وَقُل لَهُمَا قَولاً كَرِيماً) «23».
كه ترجمه آن در معانى القرآن روشن است.

(رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا فِي نُفُوسِكُمْ) «25».
منظور آيه آن است كه احترام پدر و مادر و احسان و نيكى و نيك‏انديشى به آنان بايد از راه مهر و وداد و از جان و دل باشد. اگر فقط تظاهر باشد و به فرمان خدا نباشد، انتظار پاداش و ثواب بى‏مورد است. امام صادق در حديث 263 صحيح كافى مى‏فرمايد: اگر تو را كتك زدند، با كرامت و ادب با آنان برخورد كنيد و بگوئيد خداوند از خطاهاى شما درگذرد. به آنان خيره نگاه مكنيد و جز از روى مهر و شفقت به آنان نگاه مكنيد. صدايتان را بالاتر از صداى آنان بلند مكنيد و پيشاپيش آنان حركت نكنيد. و در حديث 267 صحيح كافى مى‏فرمايد: اگر پدر و يا مادرت زمين‏گير شد و براى رفع حاجت نياز به آن داشت كه آنان را بر دوش خود برداريد و به مستراح ببريد، حتى المقدور خودتان عهده‏دار اين گونه زحمات باشيد، خودتان لقمه به دهان آنان بگذاريد كه اين احسان شما به روز قيامت سپر آتش دوزخ خواهد شد.
(إِن تَكُونُوا صَالِحِينَ فَإِنَّهُ كَانَ لِلْأَوَّابِينَ غَفُوراً) «25».
اين شرط و جزاء مربوط به همين مسئله احسان است و كلمه «أوّاب» به همان معناى لغوى اصيل آن استعمال شده است كه مفاد آن در ترجمه منعكس است.

(وَآتِ ذَا الْقُرْبَى‏ حَقَّهُ وَالْمِسْكِينَ وَابْنَ السَّبِيلِ وَلَا تُبَذِّرْ تَبْذِيراً) «26».
اين فرمان، سومين فرمان آيه است كه ويژه رسول اللَّه است و از باب تأسّى براى ديگران سنّت خواهد بود - وزان آيه كريمه وزان آيه 38 سوره روم است كه فرمود: (فآت ذا القربى حقّه والمسكين وابن السّبيل. ذلك خير للّذين يريدون وجَه اللَّه وأُولئك هم المفلحون) و همانند آيه كريمه 83 بقره است كه مى‏گويد: (وإذ أخذنا ميثاق بني‏إسرائيل لاتعبدون‏إلّا اللَّه‏وبالوالدين‏إحساناً وذي‏القربى‏واليتامى‏والمساكين وقولوا للناس حسناً) كه مشروح‏تر آن را در آيه 177 سوره بقره بايد ديد. بر همين پايه بود كه رسول خدا قبل از فوت دخترانش از ميراث خديجه همسرش سهمى به آنان پرداخت و بعد از فوت دخترانش به تنها بازمانده خود فاطمه زهرا سلام اللَّه عليها فدك را از اموال شخصى خود بخشيد.

(وَلَاتُبَذِّرْ تَبْذِيراً) «26».
تبذير به معناى ريخت و پاش كردن است كه مانند اجواد عرب، مثلاً براى ميهمان خود هر روز يك شتر مى‏كشتند. تبذير در مورد بذل اموال به هر كه باشد، خواه ذى القربى باشد و يا مسكين و ابن السبيل باشد، منهىّ ذات ربوبى است.
و آيه (وَلَاتَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلَى‏ عُنُقِكَ وَلَا تَبْسُطْهَا كُلَّ الْبَسْطِ) «29».
تفسير ايتاء است كه از حدّ افراط و تفريط خارج باشد. اين جمله تعليل مى‏شود به آيه بعدى كه مى‏فرمايد: (إِنَّ رَبَّكَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن يَشَاءُ وَيَقْدِرُ) «30».

يعنى بدان فكر نباشى كه فقير و مستمندى را از مال دنيا بى‏نياز كنى كه اين گونه بذل وبخشش، خلاف برنامه‏ريزى پروردگار است كه روزىِ برخى از افراد را محدود كرده است. البتّه فراموش نشود كه اين فرمان سوم، در متن ده فرمان الواح وجود ندارد.
(وَلَاتَقْتُلُوا أَولَادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلَاقٍ) «31».
اين سومين فرمان از ده فرمان الواح است. شرح آن را در ترجمه همين آيه و آيه 151 سوره انعام ملاحظه مى‏نمائيد.

(وَلَا تَقْرَبُوا الزِّنَى‏ إِنَّهُ كَانَ فَاحِشَةً وَسَاءَ سَبِيلاً) «32».
چهارمين فرمان از الواح است كه در سوره انعام به اين صورت مطرح شده است: (ولا تقربوا الفواحش ما ظهر منها وما بطن).

(وَلَا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ) «33».
پنجمين فرمان الواح است كه در اين سوره بدين صورت تفسير و تبيين شده است:
(وَمَن قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِيِّهِ سُلْطَاناً فَلَا يُسْرِفْ فِي الْقَتْلِ إِنَّهُ كَانَ مَنصُوراً) «33».
كلمه «وليّ» مفرد مذكّراست. وناظر به‏آن‏است كه‏زنان‏را در امر قَوَد (=قصاص) حقّى نيست و لذا است كه ابو عبداللَّه امام صادق مى‏فرمايد: «ليس للنِّساء عفو ولا قود» (صحيح كافى/ ح‏4246). و چون مفرد مذكّر است، فرزند بزرگتر و يا پدر و يا هر كسى كه اولويت داشته باشد بعد از اتفاق نظر اولياء مقتول، سلطنت دارد به اين صورت كه بايد قاتل را به دست او بسپارند تا أولى‏ به مقتول، قاتل را به قتل برساند و لذا به او سفارش مى‏كند، البتّه با قيد افراد، و مى‏گويد: (فلا يُسْرِفْ في القتل. إنّه كان منصوراً). البتّه فقط وارثان مقتول، آنان كه از باب ولايت ارث مى‏برند، نه همسران‏كه‏به‏عنوان حقّ‏زوجيّت‏ارث مى‏برند چرا كه هرگز زن بر شوهر خود ولايت نخواهد داشت.
قرآن مجيد در سوره انفال آيه 75 مى‏گويد: (وأولوا الأرحام بعضهم أولى ببعض في كتاب اللَّه) و نيز در سوره مريم آيه 5 مى‏گويد: (فهب لي من لدنك وليّاً يرثني ويرث من آل يعقوب) و نيز مى‏گويد: (وإنِّي خفتُ الموالي من ورائي) (مريم/ 5). و باز مى‏گويد: (ولكلّ جعلنا موالي ممّا ترك الوالدان والأقربون) (نساء / 33). بنابراين آن كسى كه از ميان وارثان، اولى به نفس ميّت مقتول است عهده‏دار قصاص وقَوَد خواهد شد، ولى اگر يك تن از اولياء ارث، از جان قاتل بگذرد به فرموده: (فمن عُفِيَ له من أخيه شي‏ء فاتّباع بالمعروف وأداء إليه بإحسان) (بقره / 178)، اولى به‏جان مقتول، بايد متابعت كند و حقّ قصاص و قَود ساقط مى‏شود و تنها مسئله ديه در ميان خواهد بود.

(وَلَاتَقْرَبُوا مَالَ الْيَتِيمِ إِلَّا بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ حَتَّى‏ يَبْلُغَ أَشُدَّهُ) «34».
اين جمله كاملاً با آيه 152 سوره انعام برابر است كه شامل ششمين فرمان الواح بود. شرائط كامل آن به تناسب بحث ايتام و حقوق آنان در آيه 2 - 6 سوره نساء گذشت.

(وَأَوفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ كَانَ مَسْؤولاً) «34».
و اين جمله با تأكيدى كه دارد هفتمين فرمان الواح است.

(وَأَوفُواالْكَيْلَ‏إِذَاكِلْتُمْ‏وَزِنُوابِالْقِسْطَاسِ‏الْمُسْتَقِيمِ‏ذلِكَ‏خَيْرٌوَأَحْسَنُ‏تَأْوِيلاً) «35».
و اين جمله با توضيحى كه دارد هشتمين فرمان الواح است.

(وَلَاتَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ الْسَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ كُلُّ أُولئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْؤُولاً) «36».
منظور آيه كريمه آن است كه اگر از راه گوش و چشم و تصورات قلبى به كسى بدبين شويد، مادام كه حقيقت را مدلل و روشن نكرده‏ايد نمى‏توانيد به شنيده و ديده و فهميده خود ترتيب اثر بدهيد. در واقع آيه كريمه با اطلاقى كه دارد از اقتفاء مطلق جهالت و نشر آن و عكس‏العمل در برابر آن منع اكيد دارد. اين ماده اجتماعى با اين خصوصيّت تنها در اين آيه وجود دارد وبه‏جامعه اسلامى توجيه وتكليف شده است.

(وَلَاتَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّكَ لَن تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَلَن تَبْلُغَ الْجِبَالَ طُولاً * كُلُّ ذلِكَ كَانَ سَيِّئُهُ عِندَ رَبِّكَ مَكْرُوهاً) «38».
اين فرمان كه از خيلاء و جبروت و كبريا و استكبار و خودنمائى نهى مى‏كند با وصيّت و حكمت لقمان كه در سوره لقمان آيه 18 مطرح است انطباق كامل دارد. آيه لقمان به اين صورت است: (ولا تصعّر خدّك للناس ولا تمش في الأرض مرحاً. إنّ اللَّه لايحبُّ كلّ مختال فخور. واقصد في مشيك‏واغضض من صوتك إنّ‏أنكر الأصوات لصوت الحمير). و اين همه از مصاديق خودبينى و خود بزرگ بينى است.

(ذلِكَ مِمَّا أَوحَى‏ إِلَيْكَ رَبُّكَ مِنَ الْحِكْمَةِ) منظور از حكمت سنّتهائى است كه پايدارى جوامع را ضامن است.

(وَلَا تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ فَتُلْقَى‏ فِي جَهَنَّمَ مَلُوماً مَدْحُوراً) «39».
بازگشتى است به صدر همين دوازده فرمان كه در مقدمه آن فرمود: (لاتجعل مع اللَّه إلهاً آخر فتقعد مذموماً مخذولاً) و اين جمله خود تعريض به مشركين دارد و قرآن مجيد، بدين‏تناسب بحث شرك‏را باخطاب به‏مشركين ادامه‏مى‏دهد، مى‏گويد:
(أَفَأَصْفَاكُمْ‏رَبُّكُم‏بِالْبَنِينَ‏وَاتَّخَذَ مِنَ‏الْمَلَائِكَةِإِنَاثاًإِنَّكُمْ‏لَتَقوُلُونَ‏قَولاًعَظِيماً) «40».

در اين زمينه مختصر شرحى در سوره نساء آيه 117 گذشت. بر اساس همين تصورات واهى است كه هماره مجسّمه‏ها و تصويرهاى پهلوانان و خدايان زمينى به صورت مردها، و تصوير و مجسمه فرشته‏ها به صورت زنان زيبا به يادگار مانده است.

(وَقَالُوا أَإِذَا كُنَّا عِظَاماً وَرُفَاتاً أَإِنَّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدِيداً) «49».
مبناى اعتراض آن است كه هويّت بشرى را به همان جسم و استخوان و گوشت و پى مى‏دانستند. پاسخ قرآن بر مبناى هويّت انسانى نفوس و نطفه‏ها، يعنى ملكولهاى بشرى است كه هرگاه: خواه در رحم مادران و خواه در بستر پرمايه خاك و آب حيات، كشت شوند، پا به عرصه حيات مادى و بشرى مى‏گذارند و در حال حاضر و يا بعد از مرگ افراد بشر، امكان دارد كه نطفه‏هاى بشرى در فضا به همراه و در قبضه فرشتگانى از همين قبيل در عالم كيهان جابجا شوند و يا در مجموعه اتمهاى سنگ و ياآهن ويا طلا ونقره و سرب و آب و خاك قرار بگيرند و لذا قرآن مجيد مى‏فرمايد:

(قُلْ كُونُوا حِجَارَةً أَو حَدِيداً* أَو خَلْقاً مِّمَّا يَكْبُرُ فِي صُدُورِكُمْ) «51».
و باز به همين دليل است كه مسئله شكافتن سلولها و تكثير سلولها را مطرح مى‏كند و مى‏گويد:

(فَسَيَقُولُونَ مَن يُعِيدُنَا قُلِ الَّذِي فَطَرَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ) «51».
كه شكافتن اوّل بار در رحم مادران صورت مى‏گيرد و اين خود يك مسئله قطعى است و روال طبيعى دارد.

(وَمَا مَنَعَنَا أَن نُرْسِلَ بِالْآيَاتِ إِلَّا أَن كَذَّبَ بِهَا الْأَوَّلُونَ وَآتَيْنَا ثَمُودَ النَّاقَةَ مُبْصِرَةً فَظَلَمُوا بِهَا وَمَا نُرْسِلُ بِالْآيَاتِ إِلَّا تَخْوِيفاً) «59».
اگر آيات اقتراحى مردم ارائه شود، و مردم ايمان نياورند، چنانكه قوم ثمود، ناقه صالح را پى كردند، عذاب هلاكت‏بار، دامن آنان را خواهد گرفت و در نتيجه بساط رسالت و نبوت موقتاً برچيده خواهد گشت. لذا هماره انبياء مأمور شده‏اند كه صبر و تحمل پيشه كنند تا بالاخره يك يك و به مرور زمان، مردم ايمان بياورند و با انتقام الهى سران و سروران كفر به هلاكت برسند و راه را براى نفوذ ايمان باز كنند.

(وَإِذْ قُلْنَا لَكَ إِنَّ رَبَّكَ أَحَاطَ بِالنَّاسِ) «60».
اين جمله عطف بر مقدّر است شايد به اين صورت: «إذ قلنا لك إنّ ربّك أعلم بهم إذ أنشاهم من الأرض وإذ هم أجنّة في بطون اُمّهاتهم. فهو أعلم بما في نفوسهم إن يكونوا صالحين وإذ قلنا لك إنّ ربّك أحاط بالناس». بنابراين جمله (وإذ قلنا لك إنّ ربّك أحاط بالناس) ناظر به همان جملات مقدّر است.

(وَمَا جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْنَاكَ إِلَّا فِتْنَةً لِلنَّاسِ) «60».
منظور از رؤيا، ارائه فساد بنى‏اسرائيل و گزارش مَجْزَره امّت اسلامى است كه موجب شد با درخواست رسول خدا، در حال بيدارى به قربانگاه امّت و بازديد از مسجد اقصى نائل شود (وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ) تقدير جمله چنين است: «وكذلك الشجرة الملعونة في‏القرآن جعلناها فتنةً للناس» منظور از اين شجره، شجره زقوم است كه قرآن مجيد درباره آن گفته است: (أذلك خير نزلاً أم شجرة الزقُّوم إنّا جعلناها فتنةً للظّالمين) (صافات/ 62). شجره ملعونة به شجره بنى‏اُميّه هم تفسير شده است. بنابراين تفسير، رؤياى مذكور ناظر به آن رؤياى رسول خدا خواهد بود كه خلفاى بنى‏اُميّه را به صورت بوزينگانى مشاهده نمود كه يكى بعد از ديگرى بر منبر او بالا مى‏روند و مردم با نگرانى به قهقرا از مسجد او خارج مى‏شوند.

(وَإِن‏كَادُوالَيَفْتِنُونَكَ‏عَنِ‏الَّذِي‏أَوحَيْنَا إِلَيْكَ لِتَفْتَرِيَ عَلَيْنَا غَيْرَهُ وَإِذاً لَاتَّخَذُوكَ خَلِيلاً) «73».
در اوّل آيه، كلمه «فتنة» به حرف «عن» متعدّى شده است. مشابه آيه در سوره مائده آيه 49 گذشت. مفاد آيه اين خواهد بود كه نزديك بود تو را تحت شكنجه و فشار بگذارند كه از اجراى فرمان وحى، دست بدارى تا ناچار شوى كه فرمان را به صورت ديگرى به مرحله اجرا درآورى كه با خواسته‏هاى آنان توافق داشته باشد. به قرينه بحث از نماز خواندن در مسجد كه در آيه 81 همين سوره مطرح مى‏شود، معلوم مى‏شود كه مشركين رسول خدا را از نماز خواندن در مسجد منع كرده‏اند تا در ضمن تلاوت آيات قرآن به اصنام آنان اهانت نشود.
علّت آن بود كه كه با نزول سوره مدّثر رسول خدا هر روز دو نوبت به چاشت و عصر - كه قبايل قريش هم در كنار كعبه جلسه مى‏كردند - رو به در كعبه به نماز مى‏ايستاد و سوره‏هاى قرآن را - كه در آن تاريخ سوره‏هاى قصار و مفصّل مى‏بود - در نماز خود تلاوت مى‏كرد كه هم دعوت بود و هم تاريخ و عبرت و موعظه و احتجاج، و شامل مسائل توحيد و نفى شرك، و بى‏اعتبارى بتهاى بيجان و باجان، و لذا قريش در مقابل اين تبليغ مذهبى تاب نياوردند و رسول خدا را عملاً تهديد كردند و از آمدن به مسجد نهى كردند و رسول خدا عازم شد كه دعوت نماز خود را به خانه منتقل سازد و يا از تلاوت آن سوره‏هائى كه بتها را تحقير مى‏كرد و قريش را تهديد به عذاب مى‏نمود، خوددارى كند و به تلاوت سوره‏هاى ساده‏ترى بپردازد.
لذا فرمان‏رسيد كه:
(أَقِمِ الصَّلَاةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ إِلَى‏ غَسَقِ اللَّيْلِ وَقُرْآنَ الْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ كَانَ مَشْهُوداً* وَمِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَكَ عَسَى‏ أَن يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقَاماً مَحْمُوداً* وَقُل رَبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَل لِي مِن لَدُنكَ سُلْطَاناً نَصِيراً) «80».
و در اثر اين فرمان، رسول خدا كه نمازهاى خود را «بُكْرَةً وأصيلاً» ادا مى‏كرد، به صورت فريضه رسمى، به وقت مغرب و فجر كاذب ادا كرد و چنانكه در آخر سوره اعراف گذشت مقرّر شد كه نماز در «غدوّ - آصال» آهسته تلاوت شود و نمازهاى فريضه صبح كاذب و مغرب و عشاء با صداى بلند و جهراً تلاوت گردد تا مشكل درگيرى پيش نيايد وبالاخره در آخر همين سوره دستور آمد كه در خارج از مسجد الحرام و خارج از خانه مسكونى، مركزى براى تبليغ و اداى نماز جماعت تأسيس شود كه شرح مختصر آن را خواهيد ديد.
بنابراين مفاد آيات كريمه روشن است، بر خلاف انظار مفسّرين كه از جمله مى‏گويند كه قوم ثقيف اسلام آوردند و از اداى نماز استنكاف مى‏ورزيدند و يا از شكستن بتهاى خود تا يكسال مهلت مى‏خواستند كه رسول خدا - ابتداء حاضر به تسليم شد - و سپس به حكم آيات نازله به خواسته‏هاى آنان تن نداد. در حالى كه قوم ثقيف در سال نهم تسليم شدند، يعنى بعد از حصار طائف: يعنى بعد از فتح مكه و شكست رسواى هوازن كه تمام منطقه جزيرة العرب در حال تسليم بودند، قوم ثقيف هم به مدينه آمدند و اسلام آوردند و اين داستان با نزول سوره اسرى كه بى‏شك در اوائل بعثت يعنى سالهاى پنجم به بعد خواهد بود كه هنوز نماز مغرب و صبح به صورت فريضه واجب نشده بود، نمى‏تواند قابل انطباق باشد.

(وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ) «82».
يعنى شفاء للناس و رحمة للمؤمنين.

(قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلَى‏ شَاكِلَتِهِ فَرَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدَى‏ سَبِيلاً) «84».
آيه كريمه پاسخ تصوراتى است كه در قلب مستمعين آيه قبلى خلجان مى‏يابد و مى‏تواند به اين صورت تصوير شود: (ولقد خلقنا الانسان من نطفة أمشاج ونعلم ما توسوس به نفسه. قل كلٌّ يعمل على شاكلته...). منظور از «شاكلة» شكل‏بندى و برنامه‏ريزى زندگى‏است كه‏چگونه بايد شروع‏كند وچه‏آرزوهائى‏را در دل بپروراند، مانند ماكت در ساختمانها و ساختارها.

(وَيَسْأَلُونَكَ‏عَنِ‏الرُّوحِ‏قُلِ‏الرُّوحُ‏مِنْ‏أَمْرِرَبِّي‏وَمَاأُوتِيتُم‏مِنَ‏الْعِلْمِ‏إِلَّاقَلِيلاً) «85».
آيه كريمه به‏يك سؤال عمومى مشركين پاسخ مى‏دهد كه درترجمه معانى القرآن روشن است. با وجود اينكه آيه كريمه پاسخ روشنى نمى‏دهد، در آيات بعدى برخى از حقايق را روشن مى‏كند و روح قدسى را كه مانند امواج كهربائى و مغناطيسى نفوذ مى‏كند معرّفى مى‏نمايد. مختصر توضيحى در اين زمينه ذيل آيه سوره اعراف راجع به تجلّى ذات ربوبى در آيه 143 گذشت و در مناسبتهاى ساير آيات بدان اشارت خواهد رفت. از جمله در آيات بعدى اشاره مى‏كند كه نزول قرآن بر قلب تو بر چه منوال بوده است كه ما در آيات متعدّد و از جمله در سوره نحل 102 گفتيم: (قل نزّله روح القدس من ربّك بالحقّ ليثبّت الّذين آمنوا).
اين نزول چنانكه در سوره جن آيه 27 و 28 مطرح شده است مانند امواج بر قلب رسول خدا مى‏نشست و ثبت مى‏شد. در قلب رسول خدا گيرنده‏اى بود مانند آن طائرى كه برگردن تمام مردم‏الزام‏شده‏است تا بد و خوب كردار و گفتار آنان همزمان ثبت شود. شرح اين مسئله در همين سوره اسرى آيه 13 گذشت. منتهى زشت و زيباى كردار بشر به‏وسيله فرشتگان ثبت مى‏شود و امواج قرآن به وسيله روح‏القدس و اسكورت و همراهى فرشتگان در گيرنده ويژه ثبت و ضبط مى‏شود.

(وَلَئِن شِئْنَا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِي أَوحَيْنَا إِلَيْكَ) «86».
صراحت كامل دارد كه ثبت امواج قرآنى قابل نسخ و پاك كردن و انمحاء است و ذات ربوبى تمام و يا هر آنچه از آيات قرآنى را بخواهد مى‏تواند از لوح قلب رسول اللَّه بسترد، منتها اين كار، تنها نسبت به موارد نسخ و انساء صورت مى‏گيرد كه حكمى را به فراموشى بسپارند، و چه بسا در جاى آن آيه ديگرى با حكم جديدى ثبت و تلاوت نمايند. به ترجمه معانى القرآن دقّت شود.

(أَو تُسْقِطَ السَّمَاءَ كَمَا زَعَمْتَ عَلَيْنَا كِسَفاً) «92».
اشاره دارد به شهابها و ذوذنبها و صخره‏هاى آستروئيد كه گاهى به صورت عذاب استيصال بر سر امّتها و فرقه‏ها فرو ريخته است چنانكه درباره امّت صالح و قوم لوط و قوم شعيب و اصحاب فيل اعمال شده است.

(وَنَحْشُرُهُمْ يَومَ الْقِيَامَةِ عَلَى‏ وُجُوهِهِمْ عُمْياً وَبُكْماً وَصُمّاً) «97».
و اين در موقعى است كه قسمتى از سطح كره زمين با حالت انفجار از روى زمين پرتاب شود و جمعى بر روى آن باشند. اين سطح سنگى به سوى داخل مدار زمين يعنى به سوى كره زهره كه رو به آفتاب دارد روان است. دوزخيان در اين حالت به خاطر ترس از انفجار و غلتان شدن در فضاى تاريك، نه جائى را مى‏بينند و نه ياراى سخن گفتن دارند كه زبانها بند آمده است، و نه امكان شنيدن هست چرا كه هوائى در فضا نيست كه امكان موج را فراهم آورد و صماخ را بلرزاند خصوصاً كه صماخها نيز در اثر تورّم، تاب درك ارتعاش را ندارد. اين گونه مسائل را در بحث معاد روشن‏تر مى‏توانيد ملاحظه نمائيد.

(وَقَالُوا أَإِذَا كُنَّا عِظَاماً وَرُفَاتاً أَإِنَّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدِيداً) «98».
اين همان اعتراض و ايرادى است كه عيناً در آيه 49 گذشت و شرح مختصرى بر آن افزوديم.

(أَوَلَم يَرَوا أَنَّ اللَّهَ الَّذِي خَلَقَ السَّموَاتِ وَالْأَرْضَ قَادِرٌ عَلَى‏ أَن يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ) «99».
جمله عطف بر مقدّر است به اين صورت: «ألم يسيروا في الأرض فينظروا كيف بدأَ اللَّهُ الخلقَ ثُمّ اللَّه يُنْشِئُ النشأة الآخرة وهو أهون عليه كما بدءهم يعودون وألم يروا أنّ اللَّه الّذي خلق السّموات والأرض قادر على أن يخلق مثلهم وجعل لهم أجلاً لاريب فيه».
(قُل لَو أَنتُمْ تَمْلِكُونَ خَزَائِنَ رَحْمَةِ رَبِّي إِذاً لَأَمْسَكْتُمْ خَشْيَةَ الْإِنفَاقِ وَكَانَ الْإِنسَانُ قَتُوراً) «100».
پاسخ آن اقتراحات قريش است كه در آيه 90 تا 93 گذشت و خواهان قدرت اقتصادى بودند.

(وَلَقَدْ آتَيْنَا مُوسَى‏ تِسْعَ آيَاتٍ بَيِّنَاتِ) «101».
دو آيت اوّل عصا و يد بيضاء بود كه در همان كوه طور به او عطا شد. پنج آيت ديگر در سوره‏اعراف آيه‏133 مطرح‏شده‏است ومى‏گويد: (فأرسلنا عليهم الطوفان والجراد والقمّل والضّفادع والدم آيات مفصّلات). و آيت هشتم انكشاف درياى قلزم‏بود كه‏راه‏خشكى باز شد وبنى‏اسرائيل از بستر خشك دريا گذشتند وفرعونيان غرق شدند و آيت نهم در سوره يونس آيه 92 مطرح است كه مى‏گويد: (فاليوم ننجّيك ببدنك لتكون لمن خلفك آيةً وإنّ كثيراً من النّاس عن آياتنا لغافلون).

(وَقُلْنَا مِن بَعْدِهِ لِبَنِي إِسْرائِيلَ اسْكُنُوا الْأَرْضَ) «104».
ضمير «من بعده» به موسى باز مى‏گردد، يعنى بعد از دوره چهل ساله تِيه كه در ساير بلدان و مناطق سكنى گرفتند، به آنان فرموديم كه اينك وارد سرزمين قدس بشويد و آنان در سرزمين قدس رفته رفته مستقر شدند و به سامان رسيدند. در اين قسمت، قرآن كريم داستان موسى را با اجمال و تلخيص مطرح مى‏كند چنانكه در اوّل سوره مطرح شد تا مقدّمه و زمينه‏اى باشد براى بيان فرصت خونريزى و فساد آنان و اينك مى‏خواهد نوبت آخرين فساد آنان را با يك نشانه ديگر تكميل كند، زيرا در اوّل سوره فقط گفت: (فإذا جاء وعد الآخرة ليسوؤا وجوهكم وليدخلوا المسجد كما دخلوه أوّل مرّة) و در اينجا اضافه مى‏كند كه:

(فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ جِئْنَا بِكُمْ لَفِيفاً) «104». كه بعد از حالت اقتدار و فروكش كردن قيام فلسطين، امنيت شما به حدّ دلخواه مى‏رسد و دسته دسته از اكناف كشورها و قريه‏ها به سوى سرزمين قدس فراهم مى‏شويد.
(يَخِرُّونَ لِلْأَذْقَانِ سُجَّداً) «107».
ناظر به مسيحيان است كه راهبان و كشيشانشان به هنگام سجده بر روى زمين دراز مى‏كشند و به خاطر گفتن ذكر و خواندن اوراد و ادعيه به ناچار ذقن را بر خاك مى‏گذارند. نهادن ذقن به‏خاطر ذكر و ورد، اگر به صورت سجده شكر باشد كه زانوها را از زير شكم دور كنند تا سينه و شكم با همان حالت سجده معمولى بر روى خاك قرار بگيرد، و يا گونه راست و گونه چپ را بر روى خاك قرار بدهند تا خواندن ذكر و ادعيه ميسور باشد در مذهب اسلام هم بلا مانع است و به آن تعفير مى‏گويند.

(قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمَانَ أَيّاً مَا تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنَى‏) «110».
طبق معمول و متداول، در اين گونه موارد آيه كريمه پاسخ اين سؤال است كه آيا پروردگار خود را با نام «اللَّه» بخوانيم بهتر است و يا با نام «رحمن» كه رحمانيّت او را وسيله استجابت قرار دهيم. مفاد آيه روشن است.

(وَلَاتَجْهَرْ بِصَلَاتِكَ وَلَاتُخَافِتْ بِهَا وَابْتَغِ بَيْنَ ذلِكَ سَبِيلاً) «110».
كلمه (ابتغ بين ذلك سبيلاً) صراحت دارد كه منظور از جهر و اخفات، جهر و اخفات اصطلاح فقهى نيست كه مربوط به تلاوت قرآن باشد، زيرا قراءت و تلاوت قرآن با صداى بين بين، براى همگان مقدور و مفهوم است و نيازى به ابتغاء و جستجو ندارد. خصوصاً كه مى‏بينيم، حكم جهر و اخفات به خود «صلاة» اسناد شده است، معلوم مى‏شود كه حمايت حمزه عموى پيامبر نيز فقط تا مدت كمى كارساز افتاده است و حتى تعويض وقت نماز چاشت و عصر به وقت نماز مغرب و صبح هم از خشم و سطوت قريش نكاهيده است و لذا دستور مى‏دهند كه بعد از اين براى اداى نمازهايت جائى را انتخاب كن و جستجو كن كه نه پنهان و مخفى باشد مانند منزل شخصى و نه آشكار و علنى و مشهود قريش باشد، مانند مسجد الحرام. لذا رسول خدا در پائين كوه صفا، خانه ارقم‏بن‏ابى‏الارقم‏را مركز دعوت وتبليغ و اقامه صلوات فريضه و نافله خود قرار داد، شرح مختصرى در ذيل آيه 80 همين سوره گذشت.
(وَقُلِ‏الْحَمْدُ للَّهِ‏ِ الَّذِي لَمْ يَتَّخِذْ وَلَداً وَلَمْ يَكُن لَهُ شَرِيكٌ فِي الْمُلْكِ وَلَمْ يَكُن لَهُ وَلِيٌّ مِنَ الذُّلِّ وَكَبِّرْهُ تَكْبِيرَاً) «111».
اشاره‏دارد كه‏حمايت‏حمزه به‏خاطر آن‏نبود كه‏خداوندعزت نمى‏توانست‏حمايت تو را بر عهده بگيرد و شرّ ابو جهل را -كه قسم خورده بود اگر تو را در مسجد به حال نماز ببيند، با سنگ بر سرت بكوبد- از ساحت تو كوتاه كند. بلكه ترويج مكتب و مذهب نيازمند زمان است و بايد باصبر و استقامت و خويشتن‏دارى به پيش برود و درگيرى ايجاد نشود تا خداوند فرصت انتقام را فراهم كند و سنگها را از سر راه بردارد.
نوشته شده توسط admin در تاريخ شنبه ۳ دي ۱۳۸۴ - ۰۳:۳۱ 0 نظر - تعداد بازديد : 94 -  نسخه چاپي
ميهمان
شناسه كاربري

رمز عبور

ورود بصورت اتوماتيك



بازيابي رمز عبور
پيغامگير
براي ارسال بايد وارد سيستم كاربري خود شويد.

doctor
سه شنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۴ - ۰۸:۳۲
سلام

45593 بار بازديد از اين سايت صورت گرفته است

Powered by PHP-Fusion v5.00 - Translated & Modified by IR-Script © 2004-2005