| آمار |
ميهمانان آنلاين : 2
هيچ كاربري آنلاين نيست
تعداد اعضا : 2
جديدترين عضو : doctor
|
|
| سوره بنىاسرائيل |
سوره بنىاسرائيل :
بسمِ اللَّهِ الرّحْمن الرّحِيم
(سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَولَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ) «1».
از نظر ادبى ماده «قصص» بعد از آنكه به باب تفعيل برود حرف سوم آن تبديل به ياء مىشود. مىگويند: قصّ الشّعر والظُّفْرَ وقصّاهُ: قَطَعَهُ. و «قصّاه» از باب تحويل صاد به ياء است. و بر همين اساس كه اگر اعلالى در يك ماده صورت بگيرد، در ساير موارد نيز قابل تبديل و تحويل خواهد بود، چنانكه در كلمه «أُمْنِيَّة» گذشت. لذا اُدبا تصريح كردهاند كه «قصّا» مقصوراً و به فتح اوّل، بريدن و حذف كردن قسمتى از گوش شتر و گوسفند است و مىگويند: «بعير أقصى» يعنى گوش بريده، به همين ترتيب، مىتواند «مسجد أقصى» به معناى مسجد گوش بريده باشد كه چهار گوشه مربع، محذوف شود و به صورت هشتگوش درآيد. به هر حال خواه مسجد اقصى به معناى مسجد دور باشد و يا به معناى مسجد هشتگوش باشد، به قرينه آنكه مىگويد: (بَارَكنَا حَولَهُ) مشخصمىشود كهمنظور قرآن همان مسجد بيتالمقدس است.
جمله بعدى (لِنُريه مِن آيَاتِنا) تعليلى است از براى اسراء شبانه كه از حرم مكه تا فلسطين را ظرف چند لحظه طى كرد، تا در آنجا از مَجْزَره امّت اسلامى ديدن كند و آثار برجا مانده از بيتالمقدس و شهر اورشليم و صخره ابراهيم را زيارت كند و در قدم اوّل نحوه اسراء و سفر ملكولى و اتمى وجود مباركش يكى از آيات الهى بوده است و اين خود دليل قاطعى است كه اسراء شبانه به صورت رؤيا نبوده است، چرا كه رؤيا جنبه آيت نخواهد داشت.
جمله بعدى كه مىگويد: (إنّه هُو السّمِيع البَصِير) گواه آن است كه رسول خدا درخواست كرده بود كه بيتالمقدس را زيارت كند و خداوند دعاى او را به سمع اجابت رسانيد.
(وَآتَيْنَا مُوسَى الْكِتَابَ وَجَعَلْنَاهُ هُدىً لِبَنِي إِسْرَائِيلَ أَلَّا تَتَّخِذُوا مِن دُونِي وَكِيلاً) «2».
طرح داستان موسى با اجمال تمام، به خاطر تفريع مسئله فلسطين بر آن است كه در عهد اسلام به فساد و تباهى دست مىزنند. با آنكه موسى و تورات آسمانى او توصيه كرده بودند كه جز به خدا به هيچ نيرو و قدرتى ديگر دل نبنديد و سرنوشت خود را تنها به خدا و فرمان او واگذار نمائيد، قوم بنىاسرائيل با اينكه از نسل برگزيده نوح بوده و هستند در اثر آلودگى ژنها به ديگران اتّكاء مىكنند و دست به فساد و تباهى مىزنند. بنابراين منظور قرآن مجيد آن نيست كه داستان موسى را مطرح نمايد. اين سبك ويژه قرآن است كه مكرّر به آن اشارت رفته است.
(وَقَضَيْنَا إِلَى بَنِي إِسْرَائِيلَ فِي الْكِتَابِ لَتُفْسِدُنَّ فِي الْأَرْضِ مَرَّتَيْنِ وَلَتَعْلُنَّ عُلُوّاً كَبِيراً) «4».
موقعى كه ماده «قضى» به الى متعدّى شود معنى انهاء و اطّلاع رسانى به آن تضمين مىگردد. يعنى حكم قضاء را به بنىاسرائيل انهاء كرديم كه در كتاب تكوين دو نوبت به شما فرصت دادهايم و مانع جنگافروزى شما نخواهيم شد، با آنكه قبلاً اعلام كرده بوديم كه هرگاه آتشافروزى كنيد، خداوند آبى بر آن آتش مىافشاند و آن را خاموش مىكند. نظير اين تعديه كه مفهوم ديگرى به كلمه چاشنى شود در داستان قوم لوط ديده مىشود كه ماجراى عذاب را به لوط اطّلاع دادند و شرح آن را نيز به او گوشزد كردند به اين صورت: (فأسر بأهلك بقطع من اللّيل واتّبعْ أدبارهم ولايَلْتَفِتْ منكم أحد وامضوا حيث تؤمرون. وقضينا إليه ذلك الأمر: أنّ دابر هؤلاء مقطوع مصبحين) (حجر / 26).
جمله «ولتعلُنّ عُلوّاً كبيراً» نيز به منزله استثناء از احكام قبلى است كه فرموده بود: (وإذ تأذّنربّكليبعثنّ عليهمإلىيومالقيامةمَنيَسُومُهم سوء العذاب)(اعراف/ 27). و نيز استثناى از آيات ديگرى كه گفته است: (ضربت عليهم الذلّة والمسكنة) (بقره/ 61). بديهى است كه آيات كريمه ناظر به درگيرى فدائيان فلسطين با امّت بنىاسرائيل است.
(ثُمَّ رَدَدْنَا لَكُمُ الْكَرَّةَ عَلَيْهِمْ) «6».
افاده مىكند كه حملهاى بر عليه مردم فلسطين و ساير مسلمين صورت مىدهند و بعد از مدتى با شكست و عقبنشينى مواجه مىشوند و مجدّداً موقعيت به سود آنان تثبيت مىشود و با حمله دوم آنچه را از دست دادهاند بدست مىآورند. اين جمله ناظر به بازپس راندن يهوديان از صحراى سينا است كه مجدّداً از كرانه صحرا با كمك ديگران پيشروى كردند و مصريان را به محاصره گرفتند و بالاخره صحراى سينا را صاحب شدند و سالها در اختيار خود گرفتند.
(إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لِأَنفُسِكُمْ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا) «7».
آيه كريمه به صراحت افاده مىكند كه تا چندى امّت بنىاسرائيل ابرقدرت منطقه خواهد بود و گاهى با نرمش و گاهى با فرسايش عمل خواهد كرد و در هر دو حال سود خود را منظور خواهد كرد. اين همان مفاد لام «لأنفسكم» و لام «لها» است.
(فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ) «7».
تصور بر اين است كه اين قوم عنود، هنوز به فساد دوم خود دست نيازيده است. قرآن مجيد، يك نكته را در اينجا ياد نكرده است بلكه در آخر سوره آن را ياد مىكند كه به آن خواهيم رسيد. در اين زمينه برخى از مسائل بايد مكتوم بماند، چنانكه قرآن مجيد آن مسائل را با رمز و راز بيان كرده است. در اين زمينه به كتاب معجزه قرآن و مبارزه با فلسفه شرك مراجعه نمائيد.
(لِيَسُوؤُا وُجُوهَكُمْ وَلِيَدْخُلُوا الْمَسْجِدَ كَمَا دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّةٍ) «7».
اگر لام در «ليسوؤا» و لام در «ليدخلوا» لام امر باشد كه بر سر فعل امر غايب آمده است، مفاد آيه همان است كه در ترجمه معانى القرآن آمده است. جمله (كما دخلوه أوّل مرّة) افاده مىكند كه بيتالمقدس از اختيار يهوديان و شايد از انحصار يهوديان خارج شود و مانند عهد خليفه ثانى كه امّت اسلامى وارد بيتالمقدس شدند و مسيحيان بر آنجا حاكم بودند و با مصالحه و نرمش، البتّه بعد از مدتى محاصره مسلمين وارد شهر شدند، در اين نوبت نيز چنين وضع و موقعيتى حاكم باشد. به هر حال فاعل «ليسوؤا وليدخلوا» در آيه معرفى نشده است و با توجه به احاديثى كه در كتاب معجزه قرآن آوردهام، موقعيت اسلام و مسيحيت و يهوديت بسيار بحرانى خواهد بود. اما اگر لام در اين دو جمله لام امر نباشد، بلكه لام تعليل باشد، بايد فاعل آن را جماعت ديگرى تصور كنيم به اين صورت: «فاذا جاء وعد الآخرة بَعَثْنا عليكم عباداً لنا صالحين ليسوؤا وجوهكم».
(إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتي هِيَ أَقْوَمُ) «9».
مفاد آيه روشن است و تعريض آن به قوم يهود و نصارى است كه مرام و مسلك و ملّت آنان نمىتواند پايدار بماند. و جامعه آنان با فساد و قلدرى قوام نمىگيرد و روى آرامش نمىبيند.
(وَجَعَلْنَا اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ آيَتَيْنِ) «12».
منظور آيه خود تاريكى و روشنائى است كه از آيات الهى خواهد بود كه نظام پرورش و بقاء بشر را تضمين مىكند. اين گونه آيات گواهى مىدهد كه ذات ربوبى با عنايت خاصّى، زندگى و تربيت افراد انسانى را زير نظر دارد و به عنوان باطل و پوچ و بازى و سرگرمى، حيات منظومه شمسى را بنا ننهاده است چرا كه باطل و بازى نمىتواند بر دوام بماند.
(فَمَحَونَا آيَةَاللَّيْلِ وَجَعَلْنَا آيَةَ النَّهَارِ مُبْصِرَةً لِتَبْتَغُوا فَضْلاً مِن رَبِّكُمْ).
چنانكه در موارد مشابه گفته شد، تقدير آيه چنين است: (فمحونا آية اللّيل لتسكنوإ؛ه)ظظ فيه وجعلنا آية النهار مبصرة لتبتغوا فيه فضلاً من ربّكم).
(وَلِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَالْحِسَابَ).
شناخت سالها و نگهدارى حسابها مربوط به هر دو آيت شب و روز است نه آيت نهار تنها كه عطف بر (لتبتغوا فضلاً من ربّكم) باشد.
(وَكُلَّ إِنسَانٍ أَلْزَمْنَاهُ طَائِرَهُ فِي عُنُقِهِ) «13».
طائر به معناى پرنده است. تمثيل آن از كبوتر نامهبر، مايه مىگيرد كه گاهى خوش خبر است و پيام شادى بر قدم دارد و گاهى بد قدم و پيام شوم مىآورد. اين خرافه در تمام اقوام و ملل شايع بوده و هست: كلاغ را خبرچين مىدانند و مانند ابن عباس با تعداد قارقار او تفأّل مىزنند و يا تطيّر مىزنند. هماى را مرغ سعادت و نيكبختى مىپندارند و بسيار چيزهاى ديگر. اين شومى و مباركى، به افراد و اشياء هم انتساب مىيابد و از جمله مىگويند فلانى خوش قدم است و فلانى بد قدم است. فلان خانه خوش يمن است وفلان دكّه بد يمن است. فلان كار آمد دارد و فلان كار نيامد.
از اين رو بوده است كه چون خداوند عزّت قوم ثمود را به قحطى گرفت: (قالوا اطَّيَّرْنَا بك وبمن معك. قال طائركم عند اللَّه. بل أنتم قوم تُفتَنون) (نمل/ 47) و چون قوم موسى را به آزمون گرفت مقال آنان بر اين منوال بود كه (فاذا جاءتهم الحسنة قالوا لنا هذه وإن تصبهم سيِّئةٌ يَطَّيَّروا بموسى ومن معه. ألا إنّما طائرهم عند اللَّه ولكن أكثرهم لايعلمون) (اعراف/ 131). و به همين ترتيب در سوره يس آيه 18 حكايت مىكند: (قالوا إنّا تطيّرنا بكملئن لمتنتهوا لنرجمنّكموليمسّنّكم منّا عذاب أليم. قالوا طائركم معكم - أإن ذُكِّرتم - بل أنتم قوم مُسرِفون).
به هر حال مردم «تطيّر» مىزدهاند و فال بد مىزدهاند و قرآن كلمه «طائر» مفرد را استعمال مىكند و نحوست و بركت را به آن طائرى نسبت مىدهد كه همراه خود انسان است. به همين بيان است كه مىگويد: (وكلّ إنسان ألزمناه طائره في عُنقه) و اين طائر عبارت از نوارى است كه بر گردن هر آدمىزادهاى پيچيده است و اعمال زشت و منحوس او در سمت چپ ثبت مىشود و اعمال نيك و مسعود او در سمت راست او و روز قيامت بر اساس همين نوار، طومار اعمال او از نيك و بد - بعد از حسابرسى و ترازبندى - از سمت راست شانه او و يا از سمت چپ مانند ورقه فاكس خارج مىشود و اگر اعمال نيك و بد او برابر باشد و راه بهشت و دوزخ بر او مسدود گردد، اين نامه از پشت شانه او آويزان مىگردد.
اين نامهاى كه خارج مىگردد و قرآن مجيد مىگويد:
(وَنُخْرِجُ لَهُ يَومَ الْقِيَامَةِ كِتَاباً يَلْقَاهُ مَنشُوراً* اقْرَأْ كِتَابَكَ كَفَى بِنَفْسِكَ الْيَومَ عَلَيْكَ حَسِيباً) «14».
خود آن طائر و يا خود آن نوار و قلاده نيست، بلكه بر اساس آن نوار، نامهاى خارج مىگردد كه حساب اعمال آن آدمى در آن ثبت است و اگر بخواهند كه اعمال خود را مشاهده كنند بايد در برابر آن لوح مبين كه در سوره جاثيه به شرح آن مىپردازيم زانو بزنند و نامه را به لوح مبين عرضه كنند تا صورت اعمال خود را از كوچك و بزرگ در لوح آن مشاهده كنند.
اگر اين نامه اعمال، همان نوار طائر باشد، بايد آيه را چنين مشاهده مىكرديم: «ونخرجه له يوم القيامة». در اثر همين تصور بوده است كه برخى از قاريان كلمه «نخرج» را «يُخْرَجُ» خواندهاند كه مضارع مجهول غايب است يعنى همان طائر به صورت كتاب خارج مىشود و برخى «يَخْرُجُ» مضارع معلوم خواندهاند كه با معناى قبلى تفاوتى ندارد. يعنى آن طائر خودش به صورت كتاب خارج مىگردد.
(وَإِذَا أَرَدْنَا أَن نُهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنَا مُتْرَفِيهَا فَفَسَقُوا فِيهَا فَحَقَّ عَلَيْهَا الْقَولُ فَدَمَّرْنَاهَا تَدْمِيراً) «16».
در اين آيه بحث و اعتراض و توجيه فراوان است، ولى به قرينه مقام، قطعى است كه جمله «أمِرنا» به كسر ميم آمده است و معناى آن «كثّرنا» خواهد بود چنانكه از كلام اميرالمؤمنين حكايت شده است كه در اوّلين خطبه بعد از بيعت عمومى بر منبر گفت: «حقٌّ وباطل ولكلّ أهل فلئن أمر الباطل فلقديماً فعل ولئن قلّ الحقُّ فلربّمإ؛ه*ظظ ولعلّ». كه قطعاً كلمه «أمر» به كسر ميم آمده است و به معناى كثر خواهد بود در مقابل «قلّ». وزان آيه كريمه وزان آيه 44 سوره انعام است كه مىگويد: (فلمّا نسوا ما ذكّروا به فتحنا عليهم أبواب كلّ شيء حتّى إذا فرحوا بما أوتوا أخذناهم بغتة فاذا هم مبلسون فقطع دابر القوم الّذين ظلموا. والحمد للَّه ربّ العالمين).
(وَقَضَى رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ) «23».
در اين فصل از آيات سوره ده فرمان موسى كه شرح آن در سوره انعام آيات 151 تا 153 گذشت مجدّداً عنوان مىشود، با اين ويژگى كه قسمتى از مجملات ده فرمان با ذكر برخى از مصاديق توضيح مىگردد:
(وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَاناً) و اين فرمان دوم است ولى با اين توضيح و تفسير:
(إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِندَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُمَا أَو كِلَاهُمَا فَلَا تَقُل لَهُمَا أُفٍّ وَلَا تَنْهَرْهُمَا وَقُل لَهُمَا قَولاً كَرِيماً) «23».
كه ترجمه آن در معانى القرآن روشن است.
(رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا فِي نُفُوسِكُمْ) «25».
منظور آيه آن است كه احترام پدر و مادر و احسان و نيكى و نيكانديشى به آنان بايد از راه مهر و وداد و از جان و دل باشد. اگر فقط تظاهر باشد و به فرمان خدا نباشد، انتظار پاداش و ثواب بىمورد است. امام صادق در حديث 263 صحيح كافى مىفرمايد: اگر تو را كتك زدند، با كرامت و ادب با آنان برخورد كنيد و بگوئيد خداوند از خطاهاى شما درگذرد. به آنان خيره نگاه مكنيد و جز از روى مهر و شفقت به آنان نگاه مكنيد. صدايتان را بالاتر از صداى آنان بلند مكنيد و پيشاپيش آنان حركت نكنيد. و در حديث 267 صحيح كافى مىفرمايد: اگر پدر و يا مادرت زمينگير شد و براى رفع حاجت نياز به آن داشت كه آنان را بر دوش خود برداريد و به مستراح ببريد، حتى المقدور خودتان عهدهدار اين گونه زحمات باشيد، خودتان لقمه به دهان آنان بگذاريد كه اين احسان شما به روز قيامت سپر آتش دوزخ خواهد شد.
(إِن تَكُونُوا صَالِحِينَ فَإِنَّهُ كَانَ لِلْأَوَّابِينَ غَفُوراً) «25».
اين شرط و جزاء مربوط به همين مسئله احسان است و كلمه «أوّاب» به همان معناى لغوى اصيل آن استعمال شده است كه مفاد آن در ترجمه منعكس است.
(وَآتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ وَالْمِسْكِينَ وَابْنَ السَّبِيلِ وَلَا تُبَذِّرْ تَبْذِيراً) «26».
اين فرمان، سومين فرمان آيه است كه ويژه رسول اللَّه است و از باب تأسّى براى ديگران سنّت خواهد بود - وزان آيه كريمه وزان آيه 38 سوره روم است كه فرمود: (فآت ذا القربى حقّه والمسكين وابن السّبيل. ذلك خير للّذين يريدون وجَه اللَّه وأُولئك هم المفلحون) و همانند آيه كريمه 83 بقره است كه مىگويد: (وإذ أخذنا ميثاق بنيإسرائيل لاتعبدونإلّا اللَّهوبالوالدينإحساناً وذيالقربىواليتامىوالمساكين وقولوا للناس حسناً) كه مشروحتر آن را در آيه 177 سوره بقره بايد ديد. بر همين پايه بود كه رسول خدا قبل از فوت دخترانش از ميراث خديجه همسرش سهمى به آنان پرداخت و بعد از فوت دخترانش به تنها بازمانده خود فاطمه زهرا سلام اللَّه عليها فدك را از اموال شخصى خود بخشيد.
(وَلَاتُبَذِّرْ تَبْذِيراً) «26».
تبذير به معناى ريخت و پاش كردن است كه مانند اجواد عرب، مثلاً براى ميهمان خود هر روز يك شتر مىكشتند. تبذير در مورد بذل اموال به هر كه باشد، خواه ذى القربى باشد و يا مسكين و ابن السبيل باشد، منهىّ ذات ربوبى است.
و آيه (وَلَاتَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلَى عُنُقِكَ وَلَا تَبْسُطْهَا كُلَّ الْبَسْطِ) «29».
تفسير ايتاء است كه از حدّ افراط و تفريط خارج باشد. اين جمله تعليل مىشود به آيه بعدى كه مىفرمايد: (إِنَّ رَبَّكَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن يَشَاءُ وَيَقْدِرُ) «30».
يعنى بدان فكر نباشى كه فقير و مستمندى را از مال دنيا بىنياز كنى كه اين گونه بذل وبخشش، خلاف برنامهريزى پروردگار است كه روزىِ برخى از افراد را محدود كرده است. البتّه فراموش نشود كه اين فرمان سوم، در متن ده فرمان الواح وجود ندارد.
(وَلَاتَقْتُلُوا أَولَادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلَاقٍ) «31».
اين سومين فرمان از ده فرمان الواح است. شرح آن را در ترجمه همين آيه و آيه 151 سوره انعام ملاحظه مىنمائيد.
(وَلَا تَقْرَبُوا الزِّنَى إِنَّهُ كَانَ فَاحِشَةً وَسَاءَ سَبِيلاً) «32».
چهارمين فرمان از الواح است كه در سوره انعام به اين صورت مطرح شده است: (ولا تقربوا الفواحش ما ظهر منها وما بطن).
(وَلَا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ) «33».
پنجمين فرمان الواح است كه در اين سوره بدين صورت تفسير و تبيين شده است:
(وَمَن قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِيِّهِ سُلْطَاناً فَلَا يُسْرِفْ فِي الْقَتْلِ إِنَّهُ كَانَ مَنصُوراً) «33».
كلمه «وليّ» مفرد مذكّراست. وناظر بهآناست كهزنانرا در امر قَوَد (=قصاص) حقّى نيست و لذا است كه ابو عبداللَّه امام صادق مىفرمايد: «ليس للنِّساء عفو ولا قود» (صحيح كافى/ ح4246). و چون مفرد مذكّر است، فرزند بزرگتر و يا پدر و يا هر كسى كه اولويت داشته باشد بعد از اتفاق نظر اولياء مقتول، سلطنت دارد به اين صورت كه بايد قاتل را به دست او بسپارند تا أولى به مقتول، قاتل را به قتل برساند و لذا به او سفارش مىكند، البتّه با قيد افراد، و مىگويد: (فلا يُسْرِفْ في القتل. إنّه كان منصوراً). البتّه فقط وارثان مقتول، آنان كه از باب ولايت ارث مىبرند، نه همسرانكهبهعنوان حقّزوجيّتارث مىبرند چرا كه هرگز زن بر شوهر خود ولايت نخواهد داشت.
قرآن مجيد در سوره انفال آيه 75 مىگويد: (وأولوا الأرحام بعضهم أولى ببعض في كتاب اللَّه) و نيز در سوره مريم آيه 5 مىگويد: (فهب لي من لدنك وليّاً يرثني ويرث من آل يعقوب) و نيز مىگويد: (وإنِّي خفتُ الموالي من ورائي) (مريم/ 5). و باز مىگويد: (ولكلّ جعلنا موالي ممّا ترك الوالدان والأقربون) (نساء / 33). بنابراين آن كسى كه از ميان وارثان، اولى به نفس ميّت مقتول است عهدهدار قصاص وقَوَد خواهد شد، ولى اگر يك تن از اولياء ارث، از جان قاتل بگذرد به فرموده: (فمن عُفِيَ له من أخيه شيء فاتّباع بالمعروف وأداء إليه بإحسان) (بقره / 178)، اولى بهجان مقتول، بايد متابعت كند و حقّ قصاص و قَود ساقط مىشود و تنها مسئله ديه در ميان خواهد بود.
(وَلَاتَقْرَبُوا مَالَ الْيَتِيمِ إِلَّا بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ حَتَّى يَبْلُغَ أَشُدَّهُ) «34».
اين جمله كاملاً با آيه 152 سوره انعام برابر است كه شامل ششمين فرمان الواح بود. شرائط كامل آن به تناسب بحث ايتام و حقوق آنان در آيه 2 - 6 سوره نساء گذشت.
(وَأَوفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ كَانَ مَسْؤولاً) «34».
و اين جمله با تأكيدى كه دارد هفتمين فرمان الواح است.
(وَأَوفُواالْكَيْلَإِذَاكِلْتُمْوَزِنُوابِالْقِسْطَاسِالْمُسْتَقِيمِذلِكَخَيْرٌوَأَحْسَنُتَأْوِيلاً) «35».
و اين جمله با توضيحى كه دارد هشتمين فرمان الواح است.
(وَلَاتَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ الْسَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ كُلُّ أُولئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْؤُولاً) «36».
منظور آيه كريمه آن است كه اگر از راه گوش و چشم و تصورات قلبى به كسى بدبين شويد، مادام كه حقيقت را مدلل و روشن نكردهايد نمىتوانيد به شنيده و ديده و فهميده خود ترتيب اثر بدهيد. در واقع آيه كريمه با اطلاقى كه دارد از اقتفاء مطلق جهالت و نشر آن و عكسالعمل در برابر آن منع اكيد دارد. اين ماده اجتماعى با اين خصوصيّت تنها در اين آيه وجود دارد وبهجامعه اسلامى توجيه وتكليف شده است.
(وَلَاتَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّكَ لَن تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَلَن تَبْلُغَ الْجِبَالَ طُولاً * كُلُّ ذلِكَ كَانَ سَيِّئُهُ عِندَ رَبِّكَ مَكْرُوهاً) «38».
اين فرمان كه از خيلاء و جبروت و كبريا و استكبار و خودنمائى نهى مىكند با وصيّت و حكمت لقمان كه در سوره لقمان آيه 18 مطرح است انطباق كامل دارد. آيه لقمان به اين صورت است: (ولا تصعّر خدّك للناس ولا تمش في الأرض مرحاً. إنّ اللَّه لايحبُّ كلّ مختال فخور. واقصد في مشيكواغضض من صوتك إنّأنكر الأصوات لصوت الحمير). و اين همه از مصاديق خودبينى و خود بزرگ بينى است.
(ذلِكَ مِمَّا أَوحَى إِلَيْكَ رَبُّكَ مِنَ الْحِكْمَةِ) منظور از حكمت سنّتهائى است كه پايدارى جوامع را ضامن است.
(وَلَا تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ فَتُلْقَى فِي جَهَنَّمَ مَلُوماً مَدْحُوراً) «39».
بازگشتى است به صدر همين دوازده فرمان كه در مقدمه آن فرمود: (لاتجعل مع اللَّه إلهاً آخر فتقعد مذموماً مخذولاً) و اين جمله خود تعريض به مشركين دارد و قرآن مجيد، بدينتناسب بحث شركرا باخطاب بهمشركين ادامهمىدهد، مىگويد:
(أَفَأَصْفَاكُمْرَبُّكُمبِالْبَنِينَوَاتَّخَذَ مِنَالْمَلَائِكَةِإِنَاثاًإِنَّكُمْلَتَقوُلُونَقَولاًعَظِيماً) «40».
در اين زمينه مختصر شرحى در سوره نساء آيه 117 گذشت. بر اساس همين تصورات واهى است كه هماره مجسّمهها و تصويرهاى پهلوانان و خدايان زمينى به صورت مردها، و تصوير و مجسمه فرشتهها به صورت زنان زيبا به يادگار مانده است.
(وَقَالُوا أَإِذَا كُنَّا عِظَاماً وَرُفَاتاً أَإِنَّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدِيداً) «49».
مبناى اعتراض آن است كه هويّت بشرى را به همان جسم و استخوان و گوشت و پى مىدانستند. پاسخ قرآن بر مبناى هويّت انسانى نفوس و نطفهها، يعنى ملكولهاى بشرى است كه هرگاه: خواه در رحم مادران و خواه در بستر پرمايه خاك و آب حيات، كشت شوند، پا به عرصه حيات مادى و بشرى مىگذارند و در حال حاضر و يا بعد از مرگ افراد بشر، امكان دارد كه نطفههاى بشرى در فضا به همراه و در قبضه فرشتگانى از همين قبيل در عالم كيهان جابجا شوند و يا در مجموعه اتمهاى سنگ و ياآهن ويا طلا ونقره و سرب و آب و خاك قرار بگيرند و لذا قرآن مجيد مىفرمايد:
(قُلْ كُونُوا حِجَارَةً أَو حَدِيداً* أَو خَلْقاً مِّمَّا يَكْبُرُ فِي صُدُورِكُمْ) «51».
و باز به همين دليل است كه مسئله شكافتن سلولها و تكثير سلولها را مطرح مىكند و مىگويد:
(فَسَيَقُولُونَ مَن يُعِيدُنَا قُلِ الَّذِي فَطَرَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ) «51».
كه شكافتن اوّل بار در رحم مادران صورت مىگيرد و اين خود يك مسئله قطعى است و روال طبيعى دارد.
(وَمَا مَنَعَنَا أَن نُرْسِلَ بِالْآيَاتِ إِلَّا أَن كَذَّبَ بِهَا الْأَوَّلُونَ وَآتَيْنَا ثَمُودَ النَّاقَةَ مُبْصِرَةً فَظَلَمُوا بِهَا وَمَا نُرْسِلُ بِالْآيَاتِ إِلَّا تَخْوِيفاً) «59».
اگر آيات اقتراحى مردم ارائه شود، و مردم ايمان نياورند، چنانكه قوم ثمود، ناقه صالح را پى كردند، عذاب هلاكتبار، دامن آنان را خواهد گرفت و در نتيجه بساط رسالت و نبوت موقتاً برچيده خواهد گشت. لذا هماره انبياء مأمور شدهاند كه صبر و تحمل پيشه كنند تا بالاخره يك يك و به مرور زمان، مردم ايمان بياورند و با انتقام الهى سران و سروران كفر به هلاكت برسند و راه را براى نفوذ ايمان باز كنند.
(وَإِذْ قُلْنَا لَكَ إِنَّ رَبَّكَ أَحَاطَ بِالنَّاسِ) «60».
اين جمله عطف بر مقدّر است شايد به اين صورت: «إذ قلنا لك إنّ ربّك أعلم بهم إذ أنشاهم من الأرض وإذ هم أجنّة في بطون اُمّهاتهم. فهو أعلم بما في نفوسهم إن يكونوا صالحين وإذ قلنا لك إنّ ربّك أحاط بالناس». بنابراين جمله (وإذ قلنا لك إنّ ربّك أحاط بالناس) ناظر به همان جملات مقدّر است.
(وَمَا جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْنَاكَ إِلَّا فِتْنَةً لِلنَّاسِ) «60».
منظور از رؤيا، ارائه فساد بنىاسرائيل و گزارش مَجْزَره امّت اسلامى است كه موجب شد با درخواست رسول خدا، در حال بيدارى به قربانگاه امّت و بازديد از مسجد اقصى نائل شود (وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ) تقدير جمله چنين است: «وكذلك الشجرة الملعونة فيالقرآن جعلناها فتنةً للناس» منظور از اين شجره، شجره زقوم است كه قرآن مجيد درباره آن گفته است: (أذلك خير نزلاً أم شجرة الزقُّوم إنّا جعلناها فتنةً للظّالمين) (صافات/ 62). شجره ملعونة به شجره بنىاُميّه هم تفسير شده است. بنابراين تفسير، رؤياى مذكور ناظر به آن رؤياى رسول خدا خواهد بود كه خلفاى بنىاُميّه را به صورت بوزينگانى مشاهده نمود كه يكى بعد از ديگرى بر منبر او بالا مىروند و مردم با نگرانى به قهقرا از مسجد او خارج مىشوند.
(وَإِنكَادُوالَيَفْتِنُونَكَعَنِالَّذِيأَوحَيْنَا إِلَيْكَ لِتَفْتَرِيَ عَلَيْنَا غَيْرَهُ وَإِذاً لَاتَّخَذُوكَ خَلِيلاً) «73».
در اوّل آيه، كلمه «فتنة» به حرف «عن» متعدّى شده است. مشابه آيه در سوره مائده آيه 49 گذشت. مفاد آيه اين خواهد بود كه نزديك بود تو را تحت شكنجه و فشار بگذارند كه از اجراى فرمان وحى، دست بدارى تا ناچار شوى كه فرمان را به صورت ديگرى به مرحله اجرا درآورى كه با خواستههاى آنان توافق داشته باشد. به قرينه بحث از نماز خواندن در مسجد كه در آيه 81 همين سوره مطرح مىشود، معلوم مىشود كه مشركين رسول خدا را از نماز خواندن در مسجد منع كردهاند تا در ضمن تلاوت آيات قرآن به اصنام آنان اهانت نشود.
علّت آن بود كه كه با نزول سوره مدّثر رسول خدا هر روز دو نوبت به چاشت و عصر - كه قبايل قريش هم در كنار كعبه جلسه مىكردند - رو به در كعبه به نماز مىايستاد و سورههاى قرآن را - كه در آن تاريخ سورههاى قصار و مفصّل مىبود - در نماز خود تلاوت مىكرد كه هم دعوت بود و هم تاريخ و عبرت و موعظه و احتجاج، و شامل مسائل توحيد و نفى شرك، و بىاعتبارى بتهاى بيجان و باجان، و لذا قريش در مقابل اين تبليغ مذهبى تاب نياوردند و رسول خدا را عملاً تهديد كردند و از آمدن به مسجد نهى كردند و رسول خدا عازم شد كه دعوت نماز خود را به خانه منتقل سازد و يا از تلاوت آن سورههائى كه بتها را تحقير مىكرد و قريش را تهديد به عذاب مىنمود، خوددارى كند و به تلاوت سورههاى سادهترى بپردازد.
لذا فرمانرسيد كه:
(أَقِمِ الصَّلَاةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ إِلَى غَسَقِ اللَّيْلِ وَقُرْآنَ الْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ كَانَ مَشْهُوداً* وَمِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَكَ عَسَى أَن يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقَاماً مَحْمُوداً* وَقُل رَبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَل لِي مِن لَدُنكَ سُلْطَاناً نَصِيراً) «80».
و در اثر اين فرمان، رسول خدا كه نمازهاى خود را «بُكْرَةً وأصيلاً» ادا مىكرد، به صورت فريضه رسمى، به وقت مغرب و فجر كاذب ادا كرد و چنانكه در آخر سوره اعراف گذشت مقرّر شد كه نماز در «غدوّ - آصال» آهسته تلاوت شود و نمازهاى فريضه صبح كاذب و مغرب و عشاء با صداى بلند و جهراً تلاوت گردد تا مشكل درگيرى پيش نيايد وبالاخره در آخر همين سوره دستور آمد كه در خارج از مسجد الحرام و خارج از خانه مسكونى، مركزى براى تبليغ و اداى نماز جماعت تأسيس شود كه شرح مختصر آن را خواهيد ديد.
بنابراين مفاد آيات كريمه روشن است، بر خلاف انظار مفسّرين كه از جمله مىگويند كه قوم ثقيف اسلام آوردند و از اداى نماز استنكاف مىورزيدند و يا از شكستن بتهاى خود تا يكسال مهلت مىخواستند كه رسول خدا - ابتداء حاضر به تسليم شد - و سپس به حكم آيات نازله به خواستههاى آنان تن نداد. در حالى كه قوم ثقيف در سال نهم تسليم شدند، يعنى بعد از حصار طائف: يعنى بعد از فتح مكه و شكست رسواى هوازن كه تمام منطقه جزيرة العرب در حال تسليم بودند، قوم ثقيف هم به مدينه آمدند و اسلام آوردند و اين داستان با نزول سوره اسرى كه بىشك در اوائل بعثت يعنى سالهاى پنجم به بعد خواهد بود كه هنوز نماز مغرب و صبح به صورت فريضه واجب نشده بود، نمىتواند قابل انطباق باشد.
(وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ) «82».
يعنى شفاء للناس و رحمة للمؤمنين.
(قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلَى شَاكِلَتِهِ فَرَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدَى سَبِيلاً) «84».
آيه كريمه پاسخ تصوراتى است كه در قلب مستمعين آيه قبلى خلجان مىيابد و مىتواند به اين صورت تصوير شود: (ولقد خلقنا الانسان من نطفة أمشاج ونعلم ما توسوس به نفسه. قل كلٌّ يعمل على شاكلته...). منظور از «شاكلة» شكلبندى و برنامهريزى زندگىاست كهچگونه بايد شروعكند وچهآرزوهائىرا در دل بپروراند، مانند ماكت در ساختمانها و ساختارها.
(وَيَسْأَلُونَكَعَنِالرُّوحِقُلِالرُّوحُمِنْأَمْرِرَبِّيوَمَاأُوتِيتُممِنَالْعِلْمِإِلَّاقَلِيلاً) «85».
آيه كريمه بهيك سؤال عمومى مشركين پاسخ مىدهد كه درترجمه معانى القرآن روشن است. با وجود اينكه آيه كريمه پاسخ روشنى نمىدهد، در آيات بعدى برخى از حقايق را روشن مىكند و روح قدسى را كه مانند امواج كهربائى و مغناطيسى نفوذ مىكند معرّفى مىنمايد. مختصر توضيحى در اين زمينه ذيل آيه سوره اعراف راجع به تجلّى ذات ربوبى در آيه 143 گذشت و در مناسبتهاى ساير آيات بدان اشارت خواهد رفت. از جمله در آيات بعدى اشاره مىكند كه نزول قرآن بر قلب تو بر چه منوال بوده است كه ما در آيات متعدّد و از جمله در سوره نحل 102 گفتيم: (قل نزّله روح القدس من ربّك بالحقّ ليثبّت الّذين آمنوا).
اين نزول چنانكه در سوره جن آيه 27 و 28 مطرح شده است مانند امواج بر قلب رسول خدا مىنشست و ثبت مىشد. در قلب رسول خدا گيرندهاى بود مانند آن طائرى كه برگردن تمام مردمالزامشدهاست تا بد و خوب كردار و گفتار آنان همزمان ثبت شود. شرح اين مسئله در همين سوره اسرى آيه 13 گذشت. منتهى زشت و زيباى كردار بشر بهوسيله فرشتگان ثبت مىشود و امواج قرآن به وسيله روحالقدس و اسكورت و همراهى فرشتگان در گيرنده ويژه ثبت و ضبط مىشود.
(وَلَئِن شِئْنَا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِي أَوحَيْنَا إِلَيْكَ) «86».
صراحت كامل دارد كه ثبت امواج قرآنى قابل نسخ و پاك كردن و انمحاء است و ذات ربوبى تمام و يا هر آنچه از آيات قرآنى را بخواهد مىتواند از لوح قلب رسول اللَّه بسترد، منتها اين كار، تنها نسبت به موارد نسخ و انساء صورت مىگيرد كه حكمى را به فراموشى بسپارند، و چه بسا در جاى آن آيه ديگرى با حكم جديدى ثبت و تلاوت نمايند. به ترجمه معانى القرآن دقّت شود.
(أَو تُسْقِطَ السَّمَاءَ كَمَا زَعَمْتَ عَلَيْنَا كِسَفاً) «92».
اشاره دارد به شهابها و ذوذنبها و صخرههاى آستروئيد كه گاهى به صورت عذاب استيصال بر سر امّتها و فرقهها فرو ريخته است چنانكه درباره امّت صالح و قوم لوط و قوم شعيب و اصحاب فيل اعمال شده است.
(وَنَحْشُرُهُمْ يَومَ الْقِيَامَةِ عَلَى وُجُوهِهِمْ عُمْياً وَبُكْماً وَصُمّاً) «97».
و اين در موقعى است كه قسمتى از سطح كره زمين با حالت انفجار از روى زمين پرتاب شود و جمعى بر روى آن باشند. اين سطح سنگى به سوى داخل مدار زمين يعنى به سوى كره زهره كه رو به آفتاب دارد روان است. دوزخيان در اين حالت به خاطر ترس از انفجار و غلتان شدن در فضاى تاريك، نه جائى را مىبينند و نه ياراى سخن گفتن دارند كه زبانها بند آمده است، و نه امكان شنيدن هست چرا كه هوائى در فضا نيست كه امكان موج را فراهم آورد و صماخ را بلرزاند خصوصاً كه صماخها نيز در اثر تورّم، تاب درك ارتعاش را ندارد. اين گونه مسائل را در بحث معاد روشنتر مىتوانيد ملاحظه نمائيد.
(وَقَالُوا أَإِذَا كُنَّا عِظَاماً وَرُفَاتاً أَإِنَّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدِيداً) «98».
اين همان اعتراض و ايرادى است كه عيناً در آيه 49 گذشت و شرح مختصرى بر آن افزوديم.
(أَوَلَم يَرَوا أَنَّ اللَّهَ الَّذِي خَلَقَ السَّموَاتِ وَالْأَرْضَ قَادِرٌ عَلَى أَن يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ) «99».
جمله عطف بر مقدّر است به اين صورت: «ألم يسيروا في الأرض فينظروا كيف بدأَ اللَّهُ الخلقَ ثُمّ اللَّه يُنْشِئُ النشأة الآخرة وهو أهون عليه كما بدءهم يعودون وألم يروا أنّ اللَّه الّذي خلق السّموات والأرض قادر على أن يخلق مثلهم وجعل لهم أجلاً لاريب فيه».
(قُل لَو أَنتُمْ تَمْلِكُونَ خَزَائِنَ رَحْمَةِ رَبِّي إِذاً لَأَمْسَكْتُمْ خَشْيَةَ الْإِنفَاقِ وَكَانَ الْإِنسَانُ قَتُوراً) «100».
پاسخ آن اقتراحات قريش است كه در آيه 90 تا 93 گذشت و خواهان قدرت اقتصادى بودند.
(وَلَقَدْ آتَيْنَا مُوسَى تِسْعَ آيَاتٍ بَيِّنَاتِ) «101».
دو آيت اوّل عصا و يد بيضاء بود كه در همان كوه طور به او عطا شد. پنج آيت ديگر در سورهاعراف آيه133 مطرحشدهاست ومىگويد: (فأرسلنا عليهم الطوفان والجراد والقمّل والضّفادع والدم آيات مفصّلات). و آيت هشتم انكشاف درياى قلزمبود كهراهخشكى باز شد وبنىاسرائيل از بستر خشك دريا گذشتند وفرعونيان غرق شدند و آيت نهم در سوره يونس آيه 92 مطرح است كه مىگويد: (فاليوم ننجّيك ببدنك لتكون لمن خلفك آيةً وإنّ كثيراً من النّاس عن آياتنا لغافلون).
(وَقُلْنَا مِن بَعْدِهِ لِبَنِي إِسْرائِيلَ اسْكُنُوا الْأَرْضَ) «104».
ضمير «من بعده» به موسى باز مىگردد، يعنى بعد از دوره چهل ساله تِيه كه در ساير بلدان و مناطق سكنى گرفتند، به آنان فرموديم كه اينك وارد سرزمين قدس بشويد و آنان در سرزمين قدس رفته رفته مستقر شدند و به سامان رسيدند. در اين قسمت، قرآن كريم داستان موسى را با اجمال و تلخيص مطرح مىكند چنانكه در اوّل سوره مطرح شد تا مقدّمه و زمينهاى باشد براى بيان فرصت خونريزى و فساد آنان و اينك مىخواهد نوبت آخرين فساد آنان را با يك نشانه ديگر تكميل كند، زيرا در اوّل سوره فقط گفت: (فإذا جاء وعد الآخرة ليسوؤا وجوهكم وليدخلوا المسجد كما دخلوه أوّل مرّة) و در اينجا اضافه مىكند كه:
(فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ جِئْنَا بِكُمْ لَفِيفاً) «104». كه بعد از حالت اقتدار و فروكش كردن قيام فلسطين، امنيت شما به حدّ دلخواه مىرسد و دسته دسته از اكناف كشورها و قريهها به سوى سرزمين قدس فراهم مىشويد.
(يَخِرُّونَ لِلْأَذْقَانِ سُجَّداً) «107».
ناظر به مسيحيان است كه راهبان و كشيشانشان به هنگام سجده بر روى زمين دراز مىكشند و به خاطر گفتن ذكر و خواندن اوراد و ادعيه به ناچار ذقن را بر خاك مىگذارند. نهادن ذقن بهخاطر ذكر و ورد، اگر به صورت سجده شكر باشد كه زانوها را از زير شكم دور كنند تا سينه و شكم با همان حالت سجده معمولى بر روى خاك قرار بگيرد، و يا گونه راست و گونه چپ را بر روى خاك قرار بدهند تا خواندن ذكر و ادعيه ميسور باشد در مذهب اسلام هم بلا مانع است و به آن تعفير مىگويند.
(قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمَانَ أَيّاً مَا تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنَى) «110».
طبق معمول و متداول، در اين گونه موارد آيه كريمه پاسخ اين سؤال است كه آيا پروردگار خود را با نام «اللَّه» بخوانيم بهتر است و يا با نام «رحمن» كه رحمانيّت او را وسيله استجابت قرار دهيم. مفاد آيه روشن است.
(وَلَاتَجْهَرْ بِصَلَاتِكَ وَلَاتُخَافِتْ بِهَا وَابْتَغِ بَيْنَ ذلِكَ سَبِيلاً) «110».
كلمه (ابتغ بين ذلك سبيلاً) صراحت دارد كه منظور از جهر و اخفات، جهر و اخفات اصطلاح فقهى نيست كه مربوط به تلاوت قرآن باشد، زيرا قراءت و تلاوت قرآن با صداى بين بين، براى همگان مقدور و مفهوم است و نيازى به ابتغاء و جستجو ندارد. خصوصاً كه مىبينيم، حكم جهر و اخفات به خود «صلاة» اسناد شده است، معلوم مىشود كه حمايت حمزه عموى پيامبر نيز فقط تا مدت كمى كارساز افتاده است و حتى تعويض وقت نماز چاشت و عصر به وقت نماز مغرب و صبح هم از خشم و سطوت قريش نكاهيده است و لذا دستور مىدهند كه بعد از اين براى اداى نمازهايت جائى را انتخاب كن و جستجو كن كه نه پنهان و مخفى باشد مانند منزل شخصى و نه آشكار و علنى و مشهود قريش باشد، مانند مسجد الحرام. لذا رسول خدا در پائين كوه صفا، خانه ارقمبنابىالارقمرا مركز دعوت وتبليغ و اقامه صلوات فريضه و نافله خود قرار داد، شرح مختصرى در ذيل آيه 80 همين سوره گذشت.
(وَقُلِالْحَمْدُ للَّهِِ الَّذِي لَمْ يَتَّخِذْ وَلَداً وَلَمْ يَكُن لَهُ شَرِيكٌ فِي الْمُلْكِ وَلَمْ يَكُن لَهُ وَلِيٌّ مِنَ الذُّلِّ وَكَبِّرْهُ تَكْبِيرَاً) «111».
اشارهدارد كهحمايتحمزه بهخاطر آننبود كهخداوندعزت نمىتوانستحمايت تو را بر عهده بگيرد و شرّ ابو جهل را -كه قسم خورده بود اگر تو را در مسجد به حال نماز ببيند، با سنگ بر سرت بكوبد- از ساحت تو كوتاه كند. بلكه ترويج مكتب و مذهب نيازمند زمان است و بايد باصبر و استقامت و خويشتندارى به پيش برود و درگيرى ايجاد نشود تا خداوند فرصت انتقام را فراهم كند و سنگها را از سر راه بردارد.
|
نوشته شده توسط admin
در تاريخ شنبه ۳ دي ۱۳۸۴ - ۰۳:۳۱
|
0 نظر -
تعداد بازديد : 94 -
|
|
|
| پيغامگير |
براي ارسال بايد وارد سيستم كاربري خود شويد.
|
|