| آمار |
ميهمانان آنلاين : 1
هيچ كاربري آنلاين نيست
تعداد اعضا : 2
جديدترين عضو : doctor
|
|
| سوره يوسف - ۲ |
(وَلَمَّا فَصَلَتِ الْعِيرُ) «94».
منظور، جدا شدن كاروان از جمع برادران يوسف است و يا برعكس، جدا شدن اهالى قريه سيلون يعنى قريهاى كه يعقوب و فرزندانش در آن زندگى مىكردند، از كاروان اصلى كه به راه خود ادامه مىداد. در اين صورت فرزندان يعقوب هم كه در ميان اهالى سيلون از سفر مصر باز مىگشتند، به خانه باز گشتهاند، و اينجا است كه يعقوب مىگويد:
(لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْلَا أَن تُفَنِّدُونِ) «94».
بنابراين خطاب يعقوب به فرزندان خود او است كه از سفر بازگشتهاند و مورد خطاب يعقوب قرار گرفتهاند نه آنكه خطاب يعقوب به كودكان و نسوان خانوادهاش باشد زيرا كودكان و نسوان با جدّشان يعقوب در حال تعارض و ستيزهگرى نبودهاند كه ادّعاى جدّ پير و فراق ديده خود را كه «من بوى پيراهن يوسف را مىشنوم» با اين پاسخ تند و سخت بدهند و با قيد سوگند بگويند:
(تَاللَّهِ إِنَّكَ لَفِي ضَلَالِكَ الْقَدِيِم) «95».
اگر كسى تصور كند كه فرزندزادگان يعقوب در سنّ رجال كامل بودهاند كه با پدر مخاطبه كردهاند، تصور باطلى است زيرا اگر پسران آنان در سن مردان بالغ بوده باشند، بايد با پدران خود روانه مصر بشوند و جيره خود را دريافت كنند، نه آنكه براى گرفتن يك جيره بنيامين را از پدر جدا كنند و بگويند: (... ونمير أهلنا ونحفظ أخانا ونزداد كيل بعير ذلك كيل يسير) و چرا يعقوب رضا بدهد كه بنيامين را با خود ببرند در حالى كه مىتوانستند فرزندزادگان بزرگ و عائلهمند خود را با خود ببرند. در اين زمينه به كتاب يوسف صدّيق مراجعه نمائيد.
به هر حال معلوم مىشود كه فرزندان يعقوب حاضر نشدهاند كه مژده حيات يوسف را به پدر بدهند و آن كسى كه حامل دومين پيراهن بوده است بعد از لحظاتى و يا بعد از چند ساعت و يا چند روز قليل وارد شده است كه قرآن مجيد با حرف فاء كه براى تفريع و عطف با تراخى است و «لمّا» كه براى حين و زمان به كار مىرود، سخن را مىآرايد و مىگويد:
(فَلَمَّا أَن جَاءَ الْبَشِيرُ أَلْقَاهُ عَلَى وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيراً. قَالَ أَلَمْ أَقُل لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ) «96».
چنانكه در آيه پيشين از قول يوسف گذشت كه (اذْهَبُوا بِقَمِيصِي هَذا فَأَلْقُوهُ عَلَى وَجْهِ أَبِي يَأْتِ بَصِيراً) «93».
يعنى اين پيراهن مرا كه بوى مخصوص دارد و از عطر ويژهاى استفاده شده است تا خوشبو شود ببريد و بر روى صورت پدر بيفكنيد. لازم نيست كار ديگرى بكنيد و يا بگوئيد پسرت يوسف در مصر است و وزير خزائن و امور مالى است، زيرا سخن چوپان دروغگو را كسى باور نمىكند، ولى پيغام رمزى را باور خواهد كرد.
بنابراين شايد قبل از جدائى و در اوان نوجوانى، يوسف از گل ويژهاى شاد مىشده است و پدر او را با آن گل مىآراسته و يا به وسيله روغن آن گل، يوسف خود را معطّر مىساخته است، كه با شنيدن بوى پيراهن، آنهم به صورت القاء، يعنى بىخبر قبلى و ناگهانى، به هيجان آمده است و خون در رگها به وجد و رقص آمده و نور چشمانش به او بازگشته است، چنانكه اندوه يوسف و غم فراق او باعث تارى و سپيدى چشم او گشته بود. لذا است كه قرآن مجيد گفت: (يَأْتِ بَصِيراً) گرچه حكايت كلام يوسف و ترجمه از زبان عبرى و يا زبان آرامى و يا زبان قبطى باشد.
يعنى اگر شما پيراهن مرا، همين پيراهن را بر روى صورت پدر بيفكنيد نور چشمانش باز مىگردد و بينا مىشود، زيرا كلمه «يأت» مجزوم آمده است و جواب شرط مقدّر خواهد بود. در اينجا هم كه بشير مىآيد، سخن نمىگويد و بشارت خود را به فرموده يوسف به اين صورت به گوش دل يعقوب مىرساند كه پيراهن يوسف را بر روى صورت يعقوب مىافكند تا غير از بوى پيراهن، هواى ديگرى وارد مشام او نشود وراز ورمزمعهود، آشكارگردد،لذامتفرّع براينعملمىگويد (فَارتدَّ بَصِيراً) و بلافاصله يعقوب مىگويد: نمىگفتم كه فرزندم زنده است و من از وحى خدا چيزها مىدانم كه شما نمىدانيد.
(قَالُوا يَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا كُنَّا خَاطِئِينَ) «97».
آيه كريمه افاده مىكند كه مخاطب آيات پيشين همين فرزندان خاطى يعقوب بودهاند و تا اين لحظه به خطاى خود و كذب خود و زنده بودن يوسف و مقام و منزلت او اعتراف نكرده بودند كه تقاضاى دعا و استغفار مىكنند و اينك به خطاهاى چند ساله خود اعتراف كردهاند.
(سَوفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي) «98».
در حديث است كه يعقوب به آنان وعده داد كه در وقت اجابت دعا، و يا آن وقتى كه اجابت دعا بيشتر مورد اميدوارى است، براى آنان استغفار كند و منظور او تأخير دعا و استغفار تا سحر شب جمعه بود. (رك: صحيح الفقيه/ حديث 220)
(وَرَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَخَرُّوا لَهُ سُجَّداً) «100».
منظور از عرش، كرسى اقتدار است كه قهراً كرسى شاهان، كرسى فراعنه. كرسى هامان، كرسى صدراعظم و كرسى وزيران را تصوير مىكند. اين كرسى مانند نيمكت و بلكه كاناپه بزرگ ساخته مىشد كه گاهى ميهمانان برجسته را در كنار خود جا مىدادهاند كه گاهى در تاريخ حكّام اسلامى نيز ياد مىشود كه بزرگانى را در كنار خود بر مسند نشانيدهاند.
در تاريخ باستان مرسوم و متداول بود كه چون رئيس مملكت و يا وزير و صدراعظم و امثالهم به صورت رسمى بر كرسى خود جلوس مىكرد، حاضران مجلس كه كارگزاران او بودند و به همراه آنان ارباب رجوع هم به سجده مىافتادند. موقعى كه در آن مجلس يوسف بر عرش وزارت نشست و پدر و مادر خود را در كنار خود جاى داد، حاضرين به خاك افتادند و سجده كردند. و اين همان خواب يوسف بود كه يازده ستاره به اضافه، خورشيد و ماه را در خواب ديد و جمعى را نيز مشاهده كرد كه براى او سجده كردند: جمعاً يازده وزير و صدراعظم و شاه مجموعاً كابينه حكومتى را تشكيل مىدادند و دوازدهمين نفر شخص يوسف بود كه براى او به خاك افتادند. لذا يوسف رو به پدر مىگويد:
(يَا أَبَتِ هذا تَأْوِيلُ رُؤْيايَ مِن قَبْلُ قَدْ جَعَلَهَا رَبِّي حَقّاً) «100».
و اشاره به جلوس خود و سجده حاضرين دارد.
مىگويند: برادرانش و پدر و مادرش در آن مجلس به عنوان شكرانه حق سجده شكر بجا آوردند ولى آيه كريمه سخنى از حضور برادرانش به ميان نمىآورد، و پدر و مادر كه بر روى سرير وزارت نشستهاند چگونه سجده شكر بجا مىآورند. پدر و مادر يوسف مىبايد روزى كه خبر سلامتى يوسف را دريافت داشتند سجده شكر بجا آورند، بلكه در آيه قبلى مىگويد:
(فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَى يُوسُفَ آوَى إِلَيْهِ أَبَوَيْهِ) «99».
و اگر سجده شكرى لازم بود، مىبايد در همان روز ملاقات سجده كنند. به هر حال قرآن مجيد، چنانكه در صورت رؤيا بود، گفت: (إنِّي رأيت أحد عشر كوكباً والشّمس والقمر. رأيتهم لي ساجدين) و نگفت: «رأيتهم للَّه ساجدين».
(ذلِكَ مِنْ أَنْبَاءِ الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ وَمَا كُنتَ لَدَيْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَهُمْ يَمْكُرُونَ) «102».
از اين آيه كريمه تا به آخر، خطاب آيه به رسول اللَّه است و مسائل اسلامى مطرح مىشود و نتايجى كه بايد از زندگى انبياء گرفت. در اين آيه، ابتدا به تمام داستان اشاره مىكند سپس مرحله توطئه و چاه انداختن يوسف را مطرح مىكند كه صددر صد با داستان تورات تفاوت دارد. علّت انتخاب اين مسئله آن است كه جز خداوند عزّت و خود آنان يعنى برادران يوسف در مراحل توطئه و اجراى آن حاضر نبودهاند كه در كتابها و يا سينهها ثبت شود و روشن گردد، فرزندان يعقوب هم كه در همه احوال با چشم حسادت به او مىنگريستند، كسانى نبودهاند كه جزئيات مسئله را روشن كنند و ملعنت مردم را به جان بخرند لذا در داستان تورات تهافت و تناقض بسيار مشهود است.
(وَمَا تَسْأَلُهُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِلْعَالَمِين) «104».
جمله دوم اشارتى است به اين نكته كه قرآن براى همه جهانيان است از حاضران و آيندگان، و اگر قرار باشد كه اجر و مزدى براى رسالت قرآن خواهان شوى، آن كسانى كه بعداً ايمان مىآورند، چگونه بايد اجر و پاداش لازم را به تو تقديم كنند و چگونه بايد اجر و مزد رسالت را از آنان مطالبه كرد.
(حَتَّى إِذَا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ وَظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا جَاءَهُمْ نَصْرُنَا فَنُجِّيَ مَن نَشَاءُ) «110».
كلمه «حتّى» متعلّق به مقدّر است به اين صورت: (ولقد أرسلنا إلى أُمم من قبلك فأخذناهم بالبأساء والضرّاء فما استكانوا لربِّهم وما يتضرّعون حتّى إذا استيأس الرُّسُلُ...) جمله «كُذِبُوا» كه فعل ثلاثى مجرّد مجهول است به معناى دريافت از رؤياى كاذبه است كه صورت خواب با صورت خارجى - يعنى تأويل و تعبير آن - متفاوت است و بايد خواب را تعبير كنند و پيام آن را دريابند. رؤياى كاذبه در مقابل رؤياى صادقه است كه صورت خواب با صورت خارجى آن برابر است و نيازى به تأويل ندارد. پيامبرانى كه فرمان قتال را از پيك وحى دريافت مىكردند دريافت پيام به صورت رؤياى صادقه بود كه خدشهبردار نباشد و در تشخيص مراد و مفهوم آن ترديدى رخ ندهد، بر خلاف ساير درگيريهاى با كفّار كه اغلب، اطلاعات غيبى به صورت رؤياى كاذبه بوده است. و چون پيامبران الهى به فرمان رؤياى صادقه با دشمنان دين درگير شدهاند و پيروزى سريعى بدست نياوردهاند، گاهى مردّد شدهاند كه شايد رؤياى واقعه، رؤياى صادقه نبوده است و نمىبايد درگير مىشدهاند كه از نصرت الهى محروم ماندهاند. در اين موقع كه نااميد مىشدهاند و تصوّر مىكردهاند كه رؤياى كاذبه را به جاى رؤياى صادقه تلقّى كردهاند، نصرت الهى فرا مىرسيده است. در اين زمينه به رساله رؤيا مراجعه شود.
|
نوشته شده توسط admin
در تاريخ شنبه ۳ دي ۱۳۸۴ - ۰۳:۲۲
|
0 نظر -
تعداد بازديد : 91 -
|
|
|
| پيغامگير |
براي ارسال بايد وارد سيستم كاربري خود شويد.
|
|