تدبری در قرآن
صفحه اصلي · دريافت فايل · مقالات · انجمن هاي سايت · لينك ها سه شنبه ۱۶ شهريور ۱۳۸۹ - ۰۹:۵۴
فهرست
صفحه اصلي
دريافت فايل
مقالات
انجمن هاي سايت
لينك ها
آلبوم تصاوير
جستجو
آمار
ميهمانان آنلاين : 3
هيچ كاربري آنلاين نيست

تعداد اعضا : 2
جديدترين عضو : doctor
سوره يوسف - ۱
سوره يوسف :


بِسْم اللَّهِ الرّحْمنِ الرّحِيم‏

(الر تِلْكَ آيَاتُ الْكِتَابِ المُبِينِ* إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِيّاً لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ) «2».
جمله آخر افاده مى‏كند كه لغت عرب به خاطر ريشه لغت و قواعد صرفى و نحوى منضبط، مى‏تواند راه تفكّر و انديشه در قرآن را باز نگه دارد و خصوصاً براى مردم عرب زبان كه از مفردات و اساليب زبان عرب آگاهترند.

(إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ...) «4».
از نظر فن، تعبير و تأويل يازده ستاره به وزراء، و تأويل و تعبير خورشيد و ماه به پادشاه و صدراعظم قطعى است. اين نكته در آخر سوره تأييد خواهد شد.

(رَأَيْتُهُمْ لِي سَاجِدِينَ) «4».
ضمير جمع مذكر به افراد حاضر در خواب تأويل و تعبير مى‏رود كه بر اساس يك سنّت عالمى و جهانى به هنگام جلوس پادشاهان و وزراء، مردمِ حاضر به سجده مى‏افتاده‏اند.

(وَكَذلِكَ يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ وَيُعَلِّمُكَ مِن تَأْوِيلِ الْأَحَادِيثِ) «6».
اوّل‏آيه عطف بر مقدّراست به‏اين‏صورت: «فَكذلك يُؤْتِيكَ ربُّك من المُلك وكذلك يَجْتبيك ويعلِّمك من تَأويلِ الأحَاديث». شاهد آن آيه 101 همين سوره است كه مى‏گويد: (ربّ قد آتَيتَنِي مِنَ المُلكِ وعلّمتَني مِن تَأويل الأحَادِيث)، «أحاديث» جمع «اُحدوثه» است يعنى خبرتازه كه دهان به دهان بچرخد. از جمله‏خواب شگفت است كه با ديگران در ميان مى‏گذارند، باشد كه كسى تعبير و تأويل آن را بداند، در اين‏گونه‏موارد كه‏پاى‏تأويل‏وتعبير به‏ميان‏بيايد، كلمه«اُحدوثه»وجمع‏آن«أحاديث» بر خوابهاى شگفت و پر راز اطلاق مى‏شود. اطّلاع از تعبير خواب، لازمه نبوّت و اطّلاع از عالم غيب است و لذا در تعقيب آن مى‏گويد:

(وَيُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَعَلَى‏ آلِ يَعْقُوبَ كَمَا أَتَمَّهَا عَلَى‏ أَبَوَيْكَ مِن قَبْلُ إِبْرَاهِيمَ وَإِسْحَاقَ) «6».
كه منظور از نعمت، نعمت هدايت است و اطّلاع از غيب و چنانكه فراوان اشارت رفته است: تماس ابراهيم و اسحاق و خاندان ابراهيم و نسل بابركت او كه نبوّت در ميان آنان برجا ماند، هماره به وسيله وحى خواب انجام مى‏شده است.

(يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيَّارَةِ) «10».
جمله «يَلْتَقِطْهُ» به جزم قراءت شده است و اين قراءت اتفاقى است. معناى جمله اين خواهد بود كه برادران يوسف از عبور كاروانيان و استفاده از چاه مطمئن بوده‏اند. خصوصاً كه گاهى براى بدست آوردن آب مجبور مى‏شدند كه يك تن را به وسيله ريسمان به داخل چاه بفرستند تا با ظرفى كوچك آبها را به داخل سطل بريزد و بالا بدهد.

(وَأَخَافُ أَن يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ) «13».
اين خوف كاملاً طبيعى بوده است زيرا هرجا رمه گوسفندان در چرا باشد، اطراف رمه از گرگ و كفتار خالى نخواهد بود.

(فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَأَجْمَعُوا أَن يَجْعَلُوهُ فِي غَيَابَتِ الْجُبِّ) «15».
جواب لمّا به قرينه حذف شده‏است. جمله (وأجْمَعوا أَن يَجعلوهُ) گواهى مى‏دهد كه از فرو انداختن و پرتاب كردن يوسف چشم پوشيدند و همگان تصويب كردند كه او را در ته چاه جا بگذارند. و اين بر اساس همان رسم ديرينه آن زمان است كه يك نفر به نام ماتح بر سر چاه مى‏ايستاد و ريسمان را با سطل پائين مى‏فرستاد و يك نفر را كه قبلاً به ته چاه فرستاده بودند و به نام مائح مى‏خواندند، سطل را پر آب مى‏كرد و به بالا مى‏فرستاد. لذا يوسف را به بهانه آب به پائين چاه فرستادند ولى او را بالا نكشيدند.

(وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُم بِأَمْرِهِمْ هذَا وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ) «15».
اين وحى، به وسيله رؤيا صورت گرفته است كه در چاه تاريك و نمناك بهتر ثبت و ضبط مى‏شود. شرح اين مسئله را در كتاب يوسف صدّيق ملاحظه كنيد در آن فصلى كه برادران يوسف ميهمان يوسف مى‏شوند.

(قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً) «18».
يعقوب، كه بر اساس خواب يوسف يقين داشت كه يوسف بايد به غربت مبتلا شود و در غربت به ملك و قدرت دست يابد، مى‏دانست كه يوسف را گرگ نخورده است. لذا نگفت كه شما دروغ مى‏گوئيد بلكه گفت: صحنه‏سازى كرده‏ايد و پيراهن خون‏آلود او را آورده‏ايد. طبيعى است كه برادران يوسف فقط پيراهن او را باز گردانده بودند نه استخوانهاى او را و يا باقيمانده جسد او را. اگر گرگ او را فرضاً مى‏دريد، پيراهن او را بيرون نمى‏آورد بلكه پيراهن او نيز پاره پاره بر باقيمانده جسد او باقى مى‏ماند. به هر حال مسئله روشن است و در كتاب يوسف صدّيق روشن‏تر بيان شده است.

(وَأَسَرُّوهُ بِضَاعَةً) «19».
يعنى كاروانسالار به كارگران خود دستور داد تا كودك را از ديد قافله پنهان كنند و چنان كردند.

(وَشَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَرَاهِمَ مَعْدُودَةٍ) «20».
اين‏اوّلين نوبتى‏است‏كه يوسف‏را مى‏فروشند، فروشنده: سالار كاروان با كارمندان او، و خريدار: برده‏فروشان مصر. و لذا يوسف را به بهاى ناچيز و ناقابل مى‏فروشند چرا كه عرضه برده بى‏سند با اتّهام بچه‏دزدى همراه بوده است.

(وَقَالَ الَّذِي اشْتَرَاهُ مِن مِصْرَ لِامْرَأَتِهِ أَكْرِمِي مَثْوَاهُ) «21».
و اين دومين نوبت و آخرين نوبتى است كه يوسف را مى‏فروشند. فروشنده: برده‏فروشان مصر، و خريدار عزيز مصر است كه به خانم خود سفارش مى‏كند كه اين كودك را گرامى بدار، يا پدر او پيدا مى‏شود و مبلغ كلانى مى‏پردازد و يا او را به فرزندى مى‏پذيريم. از تعبير (أكْرِمي مَثوَاهُ) روشن است كه يوسف در حدود ده سالگى بوده است و گرنه مى‏بايد او را به امور خدماتى وا بدارند. جمله قبلى هم كه گفت:

(وَجَاؤُوا عَلَى‏ قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ) «18».
نيز گواه همين نكته است، زيرا در آن زمان كودكان نيز پيراهن به تن مى‏كرده‏اند و به موقع بلوغ، لباس رسمى ازار و رداء و يا شنل و وشاح بر تن مى‏كرده‏اند. اين شيوه درباره دختران نيز اجرا مى‏شده است كه بعد از سنّ بلوغ يعنى سيزده سالگى بليز و دامن و قبل از بلوغ خود پيراهن به تن مى‏كردند.

جمله (أَرْسِلْهُ‏مَعَنَا غَداً يَرْتَعْ وَيَلْعَبْ‏وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ) «12». نيز گواه همين مطلب است چنانكه جمله (وَأَخَافُ أَن يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَأَنتُمْ عَنْهُ غَافِلُونَ) «13». كه اگر برادرانش غفلت كنند، يوسف قدرت دفاع از خود را ندارد، گواه بر اين است كه يوسف در سنّ كودكان بى‏دست وپااست كه بايد بامراقبت ديگران به‏گردش برود، بازى كند.

(وَكَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ وَلِنُعَلِّمَهُ مِن تَأْوِيلِ الْأَحَادِيثِ) «21».
هر دو جمله عطف بر مقدّر است به اين صورت: «كذلك نجتبي يوسف من بعد ما بلوناه في غيابات الجبّ وكذلك مكنّا له في الأرض لأتمّ نعمتي عليه ولنعلّمه من تأويل الأحاديث» در اين صورت ابلاء در غيابات جبّ، براى تعليم و شناخت احاديث است كه تاريكى رابطه‏اى روشن با تأويل رؤيا و به خاطر ماندن رؤيا دارد تا با تجربه اندوزى و تفكّر لازم به راز و رمز آن آگاهى يابند.

(وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَيْنَاهُ حُكْماً وَعِلْماً وَكَذلِكَ نَجْزِي المُحْسِنِينَ) «22».
منظور آيه سنّ كمال روحى و جسمى است كه لايق فرمان الهى و علم لدنّى باشد كه معمولاً مفسّرين به سى‏و سه سال تقرير كرده‏اند. در اين زمينه به مقاله قرآن و حماسه خونين كربلا مراجعه شود.

(إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوَايَ) «23».
ضمير «إنّه» به وسيله «ربّي» تفسير شده است و نيازى به مرجع ندارد، گويا كه ضمير شأن باشد و تقدير جمله چنين باشد «إنّ ربِّي أحسن مثواي» كه بلا شك ناظر به همان مالك او خواهد بود كه قبلاً به‏همين همسر خود فرموده‏بود: «أكرمي مثواه».

(إِنَّهُ لَايُفْلِحُ الظَّالِمُونَ) «23».
يعنى اين دعوت تو و اجابت من هر دو از سيهكارى است كه حقوق شوهرت كه حقوق مالك من نيز خواهد بود، پامال مى‏شود و بى‏شك سيهكاران رستگار نخواهند شد. اين پاسخ يوسف، جواب قاطعى است كه اميد زليخا را از كامجوئى و هوسرانى قطع مى‏كند خصوصاً كه يك خانم، آنهم شوهردار، با داشتن كنيزان و بردگان در خانه، نمى‏تواند جبراً و اكراهاً از كسى كه صددر صد امتناع دارد و معاذ اللَّه مى‏گويد كام بگيرد.

(وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِهَا لَوْلَا أَن رَأَى‏ بُرْهَانَ رَبِّهِ) «24».
در اين قسمت آيه، مفسّرين بحثهاى فراوان دارند. از جمله مى‏گويند كه جملات آيه مقدّم مؤخّر است و تقدير آيه بر اين است: (ولقد همّت به. ولولا أن رأى برهان ربّه لهمّ بها).
مى‏گويند مشابه اين تقديم و تأخير در آيه قصص 10 فرا آمده است: (إن كادت لتبدي به لولا أن ربطنا على قلبها). با اين توجيه جمله «ولقد همّت به» از «لولا» منفصل مى‏شود و با لام تأكيد و قسم مقدّر يك جمله مثبت است كه همّ زليخا را به كامجوئى تثبيت مى‏كند و جمله «لهمّ بها» به خاطر «لولا» منفى مى‏شود و با لام تأكيد، همّ يوسف را به كامجوئى نفى مى‏كند.
ولى اين توجيه در صورتى درست بود كه متن آيه چنين باشد: «ولقد همّت به. ولَهَمّ بها لولا أن رأى برهان ربّه» يعنى مانند «لتبدي به» در آيه 10 سوره قصص، جواب «لولا» گرچه مقدّم شده است، با لام تأكيدى كه ويژه جواب «لولا» است مزيّن باشد، در حالى كه آيه مورد بحث فقط يك لام تأكيد دارد كه بر سر جمله اوّل، يعنى جمله معطوف عليه آمده است و معطوف و معطوف عليه را در يك رديف به عنوان جواب «لولا» مشخّص مى‏كند. به هر حال نقد كردن آراء صحابه و تابعين و متكلّمين بى‏ثمر است، و بايد با توجه به نفس آيه كريمه و سياق داستان به دقّت پرداخت.
واقعيت آن است كه اين قسمت داستان سه فصل دارد كه تنها فصل اوّل و فصل سوم آن به خاطر تعليم و تربيت ذكر شده است و به خاطر عفّت كلام و بيان، با اجمال و ايماء و اشارت از ماجرا پرده برداشته‏اند و فصل دوم را كه مفصّل بوده است و در نيّات وافكار طرفين يعنى‏يوسف وزليخا مى‏گذشته‏است، به كلّى حذف كرده‏اند. فصل اوّل داستان، با سه كلمه «راوَدَتْهُ» و «غَلَّقَتِ الأبواب» و «هَيْتَ لك» هوسرانى و كامجوئى و نقشه‏پردازى زليخا را به تمام و كمال روشن مى‏كند و صددر صد حكم مى‏كند كه زليخا به جدّ خواهان كام و عازم هوسرانى بوده است و با سه جمله «مَعَاذَ اللَّهِ» و «إنّهُ رَبِّي..» و «إنّه لا يُفْلِحُ الظالمون» ابا و امتناع يوسف را با سلامت نفس و كمال خونسردى و عزم و جزم قاطع، حكايت مى‏كند.
اگر بخواهيم كه بيشتر توضيح بدهيم بايد گفت: زليخا بعد از «مراوده» يعنى برخوردهاى مكرّر و طنّازيها و غمزه‏ها و كرشمه‏ها و ناز و نياز فراوان، تصور مى‏كرده است كه دل يوسف را ربوده است و علّت اينكه يوسف روى خوش نشان نمى‏دهد و با سردى مغازلات او را بى‏پاسخ مى‏گذارد، ترس از كيفر و عقوبت ارباب است كه از دولتمردان حكومت است، لذا خلوت لازم را ايجاد مى‏كند و با طنّازى به يوسف مى‏آويزد «وهَيْتَ لك» مى‏گويد و به او اطمينان مى‏دهد كه جائى براى ترس و رسوائى باقى نگذارده است. ولى موقعى كه با شعار «مَعاذ اللَّه» يوسف مواجه مى‏شود و حق‏شناسى او را در مورد امانت و صداقت محك مى‏زند و پرهيز جدّى او را از خيانت و سيهكارى لمس مى‏كند، هيجان و حدّت او فروكش مى‏كند، گويا كه سطل آبى بر سر او ريخته‏اند.
در اين موقع كه آغاز فصل دوم است زليخا نقشى ديگر مى‏زند و سخن خود را عوض مى‏كند و خواهان معاشرت مشروع و ازدواج قانونى مى‏شود و با لطافت و زيركى چندان به گوش يوسف مى‏خواند و نعل وارونه مى‏زند تا يوسف را با فكر و هواى خود دمساز كند. در اين موقع يوسف به فكر فرو مى‏رود كه آيا واقعاً خانم مى‏تواند وسيله آزادى او را از قيد بردگى فراهم كند و بعد از طلاق او را به همسرى برگزيند. در اين موقع است كه يوسف برهان پروردگار خود را مشاهده مى‏كند و با عزمى جازم از كنار زليخا بر مى‏خيزد و به سوى در مى‏شتابد و زليخا به دنبال او مى‏دود و از پشت سر گريبان پيراهن او را چنگ مى‏زند و به سوى عقب مى‏كشد، مبادا كه خروج يوسف به اين صورت مايه رسوائى شود، ولى هر دو تن در آستانه در با ارباب خود مواجه مى‏شوند.
قرآن مجيد، فصل سوم يعنى آخرين ماجراى خلوتكده را با جمله (ولقد هَمّتْ به وهمّ بها) با اشاره و اجمال و كنايه روشن مى‏كند و چنان به شرح ماجرا مى‏پردازد، گويا كه داستان را از سر گرفته و مى‏خواهد با واو قسم و لام تأكيد و كلمه «قد» از دلدادگى و توافق فكرى آنان پرده بردارد، ولى بلافاصله با جمله (لولا أن رأى برهان ربّه) توافق و دلدادگى هر دو را نفى مى‏كند زيرا همه تصورات زليخا با فرار يوسف درهم مى‏ريزد، و آنچه برجا مى‏گذارد حسرت زليخا است و ابا و امتناع يوسف، با شعار «مَعاذ اللَّه» كه در فصل اوّل اشارت كرده است.
اگر بخواهيم كه برهان الهى را به تصوير بكشيم، با توجه به اطّلاع يوسف از تأويل رؤيا و تجربيات او، بايد بگوئيم كه يوسف در اثناى فكر كردن به نويدهاى زليخا كه در فصل دوم داستان جريان يافته است، دستها را بر روى چشم خود نهاده باشد و با لطف الهى سيرت واقعى زليخا به صورت بوزينه در برابر چشمان او صورت رؤيا گرفته باشد كه با شناخت باطنى او پا به فرار نهاده باشد و اين است معناى اين جملات شريفه كه در ذيل آيه مى‏گويد:

(كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الُمخْلَصِينَ) «24».
بايد منظور از «سوء» آن باشد كه اگر عزيز مصر سرزده مى‏آمد ودرب را از داخل قفل مى‏ديد و بالاخره با لگد در باز مى‏شد، لكه بد نامى بر دامن يوسف مى‏چسبيد و براى كسى قابل توضيح نبود كه اصل ماجرا چسان بوده است و لا اقل قابل قبول نمى‏بود.

(وَشَهِدَ شَاهِدٌ مِنْ أَهْلِهَا) «26».
اين شهادت شهادت عينى نيست بلكه شهادت علمى است كه بر قرائن عقلى استوار است.

(فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ) «31».
افاده مى‏كند كه همسر عزيز از اين شايعه‏پردازى احساس سوء نيّت كرده است كه خانمهاى همطراز او مى‏خواهند موقعيّت او و شوهرش را خدشه‏دار نمايند.

(وَلَقَدْ رَاوَدتُهُ عَن نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ) «32».
اعتراف صريحى است كه يوسف در خلوت زليخا به هيچ وجه از عصمت خود عدول و نزول نكرده است.

(قَالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ وَإِلَّا تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَأَكُن مِنَ الْجَاهِلِينَ) «33».
آيه كريمه صراحت دارد كه در آن مجلس، خانمهاى حاضر، همگان او را دعوت به كامجوئى كرده‏اند و جمله (إلّا تصرِفْ عنِّي كيدهنّ) افاده مى‏كند كه يوسف از فساد و بى‏بند و بارى آن خانمها و نفوذ و توطئه آنان چنان بيمناك و خائف بوده است كه احتمال مى‏داده است كه ندانسته در دام آنان گرفتار شود و چه بسا ندانسته و با اين تصوّر كه اين خانم همسر مزدوجه من است و يا همان كنيزى است كه با من تزويج كرده‏اند به دام بيفتد و لذا مى‏گويد: (وأكُنْ من الجاهلين) كه در اثر جهل مركب و اشتباه و شبهه، با آن خانمها و يا خانم ارباب خودش همبستر شود. اين موقعيت نيرنگ‏آميز، واقعيت هم داشته است و تشخيص يوسف در احساس خطر مورد تأييد قرآن است كه خداوند دعاى يوسف را اجابت مى‏كند و او را از توطئه خانمها نجات مى‏بخشد و بالاخره راه زندان را به روى او باز مى‏كند. در اين زمينه به كتاب يوسف صدّيق بايد مراجعه كرد.

(إِنِّي أَرَانِي أَعْصِرُ خَمْراً) «36».
صورت خواب بايد چنين بوده باشد كه برده اوّلى در خواب مى‏بيند كه بر مثانه خود فشار مى‏آورد تا داخل فنجان ادرار كند و اين تصويرى است از فشار آوردن بر مشك شراب تا فوران كند و به داخل جام بريزد و چون جام و فنجان و مشك شراب و سقايت مى‏گساران به عنوان شغل بردگان تلقّى مى‏شده است، يوسف به او پاسخ مى‏دهد كه نجات مى‏يابى و اربابت را با جام شراب سقايت مى‏كنى.

(وَقَالَ الْآخَرُ إِنِّي أَرَانِي أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِي خُبْزاً تَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْهُ) «36».
ممكن است كه روايت تورات درست باشد و اين برده دومى به شغل خبّازى دربار اشتغال داشته است كه با همين تناسب چنين خوابى ديده است. صورت خواب واضح است و در الفاظ آن ابهامى ديده نمى‏شود، اين صورت خواب نمايانگر حالت مصلوبين است كه آنان را بر چهارچوبه صليب مى‏بندند و جنازه آنان را بر دار نگه مى‏دارند تا عبرت ديگران باشند و در اثر باقيماندن جنازه بر چوبه صليب، پرندگان گوشتخوار بر گرد سر او مى‏چرخند، و در عين حالى كه از جنازه مى‏ترسند بوى گوشت متعفّن آنان را به هجوم وا مى‏دارد تا با يك شيرجه تكه گوشتى بربايند و فرار كنند.

(قَالَ لَايَأْتِيكُمَا طَعَامٌ تُرْزَقَانِهِ إِلَّا نَبَّأْتُكُمَا بِتَأْوِيلِهِ قَبْلَ أَن يَأْتِيَكُمَا) «37».
مفاد آيه كريمه در ترجمه روشن شده است. يوسف مى‏خواهد اعلام كند كه نه تنها از مآل رؤيا آگاه مى‏شوم بلكه مى‏توانم براى دانستن آينده، رؤيا ايجاد كنم؛ يعنى چشم خود را ببندم تا صورت رؤيائى آن را در مقابل چشمانم مشاهده نمايم.


(ذلِكُما مِمَّا عَلَّمَنِي رَبِّي) «37».
«ذا» اسم اشاره است و «كما» حرف خطاب است به اعتبار آن دو تن زندانى كه در حضور او زانو زده‏اند.

(أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ...) «40».
اصل «قيّم» «قَيْوم» است مانند سيّد. يعنى دينى كه قوام دهنده جامعه است و خود قائم و برجا خواهد ماند.

(يَا صَاحِبَيِ السِّجْنِ. أَمَّا أَحَدُكُمَا فَيَسْقِي رَبَّهُ خَمْراً وَأَمَّا الْأَخَرُ فَيُصْلَبُ) «41».
با وجود اينكه از تأويل رؤيا صاحب رؤيا نيز مشخص مى‏شود، يوسف صدّيق خطاب به هر يك نمى‏گويد «أمّا أنت فتسقى ربّك خمراً وأما أنت فتُصْلب» كه طبعاً مايه وحشت مصلوب خواهد شد و در واقع با گفتن همين خبر بايد او را مصلوب و معدوم به حساب آورد زيرا رمق از تن او خارج خواهد شد.

(قُضِيَ الْأَمْرُ الَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيَانِ) «41».
اشاره مى‏كند كه رؤيا حامل پيامى است كه خبر از مقدّرات الهى مى‏دهد و با اشتباه معبّر چيزى عوض نمى‏شود.

(وَقَالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُ نَاجٍ مِّنْهُمَا اذْكُرْنِي عِندَ رَبِّكَ فَأَنسَاهُ الشَّيْطَانُ ذِكْرَ رَبِّهِ) «42».
سياق آيه كريمه اقتضا دارد كه ضمير منصوب در «أنساه» به همان برده زندانى برگردد، خصوصاً به قرينه «اذكرني» در مقابل «فأنساه» و قرينه «ذِكْرَ ربّه» در مقابل «عند ربّك» و قرينه آيه بعدى كه مى‏گويد:

(وَقَالَ الَّذِي نَجَا مِنْهُمَا وَادَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ) «45».
كه «وادّكر» در مقابل: «فأنساه» قرار گرفته است.
(قَالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِينَ دَأَباً) «47».
بايد توجّه كرد كه، يوسف خواب را تعبير و تأويل نمى‏كند، مانند خواب قبلى. بلكه فقط نتيجه و تكليف را روشن مى‏كند. نمى‏گويد: هفت گاو لاغر، يعنى هفت سال قحطى، چرا كه گاو سمبل زراعت است. نمى‏گويد كه: هفت گاو چاق، يعنى هفت سال پر نعمت و چنان پر نعمت كه مى‏توان در آن هفت سال قحطى از ذخائر هفت سال پر نعمت بهره‏مند شد. نمى‏گويد: هفت خوشه سبز، و هفت خوشه خشك، يعنى هفت سال خوشه‏هاى گندم و جو را به همان حالت خوشه انبار كنيد و گرنه گندم دانه، بيش از يكسال سالم نمى‏ماند، بلكه سوس مى‏گذارد و نابود مى‏شود، بلكه فقط مى‏گويد:

(تَزْرَعُونَ‏سَبْعَ‏سِنِينَ‏دَأَباً فَمَا حَصَدتُّم‏فَذَرُوهُ‏فِي‏سُنْبُلِهِ‏إِلَّا قَلِيلاً مِمَّا تَأْكُلُونَ) «47».
يعنى شما بايد هفت سال پشت سرهم و با جدّ تمام، همه زمينها را به كشت گندم اختصاص بدهيد و خوشه‏ها را انبار كنيد.

(قَالَ ارْجِعْ إِلَى‏ رَبِّكَ فَسْأَلْهُ مَا بَالُ النِّسْوَةِ اللَّاتِي قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ) «50».
اين جمله گواهى مى‏دهد كه براى يوسف پرونده‏اى باز شده بود كه در بايگانى مضبوط شده بود و بر طبق اظهارات يوسف، خانمها - همه آن خانمها كه در بزم خانم عزيز مهمان بوده‏اند و بالاخره او را به زندان انداخته‏اند - مراوده را برقرار كرده و تقاضاى كام مى‏كرده‏اند. به همين ترتيب، آيه بعدى كه قاضى مى‏پرسد:

(مَا خَطْبُكُنَّ إِذْ رَاوَدتُّنَّ يُوسُفَ عَن نَفْسِهِ) «51».
بر اساس اتّهامى است كه در روزگاران بر گذشته به وسيله يوسف بر همه آنان واردشده بود و در پرونده منعكس بود و گرنه بازپرسى از خانمها با خطاب (روادتُنَّ يوسف عن نفسه) معقول‏نمى‏نمود. وباز به همين ترتيب، اعتراف خانمها وخصوصاً خانم‏زليخا كه‏پيشقدم مى‏شود و از هر جهت اعتراف مى‏كند و همه گناهان را به گردن خود مى‏اندازد از آن رو كه خانمها مى‏گويند:

(حَاشَ للَّهِ‏ِ مَا عَلِمْنَا عَلَيْهِ مِن سُوءٍ) «51».
و خانم زليخا مى‏گويد:

(الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا رَاوَدتُّهُ عَن نَفْسِهِ) «51».
تمام اين اعترافات و شهادت به براءت يوسف گواه دقيقى است بر اينكه آيه 24 كه گفت: (ولقد همّت به وهمّ بها) به هيچ وجه حاكى از تمايل يوسف به خيانت و خطاكارى نيست و كسانى كه گفته‏اند: «وجد منه العزم على القبيح ثمّ انصرف عنه بعدما رأى برهان ربّه» اشتباه محض است، مانند سخن آن كسانى كه گفته‏اند: معنى «همّ بها: أي اشْتَهاها ومالَ طبعُه إلى ما دَعَتْه إليه». در حالى كه اگر چنين شهوتى بلكه تمنّاى وصالى در دل يوسف جان گرفته باشد، بلا شك اثر آن در اندام و وجنات او ظاهر بوده است و خانمها - كه اين مسائل را بهتر درك مى‏كنند - به جد اعتراف نمى‏كردند كه «حاش للَّه ما علمنا عليه من سوء».

(ذلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ وَأَنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي كَيْدَ الْخَائِنِينَ* وَمَا أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّي) «53».

اين جملات، دنباله آيه 50 است كه گفت: (ارْجِعْ إِلَى‏ رَبِّكَ فَسْأَلْهُ مَا بَالُ النِّسْوَةِ اللَّاتِي قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ إِنَّ رَبِّي بِكَيْدِهِنَّ عَلِيمٌ* ذلِكَ لِيَعْلَمَ...) «50».
يعنى من كه حاضر نيستم به خاطر عفو شاهانه و يا به خاطر تأويل رؤيا از زندان بيرون بيايم و به حضور شما برسم، براى اين است كه مى‏خواهم پرونده من مجدّداً به جريان بيفتد ورأى قضاتى كه در عهد فراعنه مرا محكوم كردند، وارسى گردد تا معلوم شود كه من بى‏گناه بوده‏ام و به خواجه خود عزيز مصر خيانت نكرده‏ام و معلوم شود بر همگان وحتى اين‏خانمها كه‏خداوند من حيله خيانت پيشه‏گان را به مقصد نخواهد رسانيد. من نمى‏خواهم خود را تبرئه كنم. نفس آدمى، انسان را به سوى بدمنشى مى‏راند مگر آنكه بگويم خداى من مرا مورد رحمت و عنايت خود قرار داده است كه جان من پاك و مطهّر مانده است.
بايد توجه داشت كه استثناى: (إلّا ما رحم ربِّي) متعلّق به جمله اوّل است كه گفت: (وما أبرّئ نفسي) و جمله (إنّ النفس لأمّارة بالسّوء) وصف حال آدمى است، در صورتى كه رحمت و عصمت الهى دست او را نگيرد، نه وصف حال مردان خالص خدا.

(وَكَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ يَتَبَوَّأُ مِنْهَا حَيْثُ يَشَاءُ) «56».
آيه كريمه مانند آيه 21 كه گفت: (وكذلك مكنّا ليوسف في الأرض - لأتمّ نعمتي عليه - ولنعلّمه من تأويل الأحاديث) و عطف بر مقدّر بود، در اينجا نيز، عطف بر مقدّر است به اين صورت: (كذلك آتيناه من المُلك وكذلك مكنّا له في الأرض يتبوّء منها حيث يشاء) كه وزارت كشاورزى را انتخاب كرد و در كاخ وزارتخانه مستقر گشت.

(قَالَ ائْتُونِي بِأَخٍ لَكُم مِنْ أَبِيكُمْ) «59».
اين جمله گواهى مى‏دهد كه برادران يوسف در ضمن يك برخورد عادى و سؤال و جواب رسمى اظهار كرده‏اند كه ما يك برادر ناتنى داريم كه پدر اجازه سفر به او نداده است و براى او تقاضا كردند كه يك بار شتر گندم به عنوان جيره غذائى تسليم كنند و يوسف نپذيرفت و به اتّهام سودجوئى با آنان شرط نهاد كه براى صدق ادّعاى خود، بايد در نوبت بعدى آن برادر ناتنى را با خود بياوريد تا جيره خود را شخصاً دريافت كند، و اگر او را با خود نياوريد، جيره شما هم پرداخت نخواهد شد، و لذا در دنباله سخن مى‏گويد:

(فَإِن لَمْ تَأْتُونِي بِهِ فَلَا كَيْلَ لَكُمْ عِندِي وَلَا تَقْرَبُونِ) «60».
يعنى اگر من شما را ملاقات كنم و خبردار شوم كه براى تحويل گرفتن جيره خود آمده‏ايد و برادر خود را نياورده‏ايد، به هيچ يك از شما جيره نخواهم داد. و بر اين اساس است كه برادران يوسف بعد از مراجعت به كنعان به پدر خود مى‏گويند:

(يَا أَبَانَا مُنِعَ مِنَّا الْكَيْلُ فَأَرْسِلْ مَعَنَا أَخَانَا نَكْتَلْ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ) «63».
به خاطر روشن شدن هرچه بيشتر، بايد به كتاب يوسف صدّيق مراجعه نمائيد.

(قَالُوا يَا أَبَانَا مَا نَبْغِي هذِهِ بِضَاعَتُنَا رُدَّتْ إِلَيْنَا وَنَميرُ أَهْلَنَا) «65».
جمله (ونمير أهلنا) عطف بر مقدّر است به اين صورت: «أرسله معنا نكتال ونمير أهلنا (وَنَحْفَظُ أَخَانَا وَنَزْدَادُ كَيْلَ بَعِيرٍ)» «65».
دو جمله اوّل مربوط به حال برادران يوسف است و دو جمله آخر مربوط به حال بنيامين برادر تنى يوسف.

(مَا كَانَ يُغْنِي عَنْهُم مِنَ اللَّهِ مِن شَيْ‏ءٍ إِلَّا حَاجَةً فِي نَفْسِ يَعْقُوبَ قَضَاهَا وَإِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِمَا عَلَّمْنَاهُ) «68».
اين حاجت مربوط به آن دستورى است كه يعقوب به فرزندانش داد و گفت: «از يك در بر عزيز مصر وارد نشويد تا شما را بشناسند. من با اين سفارش خود نمى‏توانم مقدّرات آسمانى را از شما دور كنم» معلوم مى‏شود كه از طريق رؤيا اطلاع ناگوارى بدست آورده است ولى در شناخت رؤيا قاطع نيست و لذا دستور تفرّق و جدائى مى‏دهد. آيه كريمه هم نيز مسئله را تأييد مى‏كند و علم و اطّلاع او را تصديق مى‏كند و دستور او را به عنوان نياز و خواسته يعقوب مى‏ستايد ولى مانند خود يعقوب كه گفت: (وَمَا أُغْنِي عَنكُم مِنَ اللَّهِ مِن شَيْ‏ءٍ) پيش‏بينى او را درست مى‏شناسد و مى‏گويد: (ما كان يُغنى عنهم من اللَّه من شي‏ء).

(فَلَا تَبْتَئِسْ بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ) «69».
ظاهر آيه روشن است. معلوم مى‏شود كه برادران يوسف برادر كوچك او را يعنى بنيامين را نيز آزار و اذيّت مى‏كرده‏اند. لذا به او دلدارى مى‏دهد كه گذشته‏ها گذشت. تو از شرّ آنان رها خواهى گشت. اين جمله اشارتى دارد به اينكه براى رهائى او برنامه‏اى هم در پيش است و نبايد از برخورد غلامان خاصّه بدحال شود.

(قَالُوا نَفْقِدُ صُوَاعَ الْمَلِكِ وَلِمَن جَاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِيرٍ وَأَنَا بِهِ زَعِيمٌ) «72».
كلمه «صُواع» با هر قراءتى كه باشد به معناى پيمانه است. در كتاب تورات، از آن مال مسروقه به عنوان جام نقره تعبير شده است. (سفر پيدايش / باب 44). متن آيه كه «صُواع» يعنى پيمانه را مال مسروقه مى‏داند، حكايت دارد كه پيمانه را در حين تحويل گرفتن گندم دزديده‏اند و داخل جوال گندم كرده‏اند و سر جوال را دوخته‏اند. اين تعبير به خاطر آن است كه تهمت دزدى موجّه جلوه كند زيرا اگر بنيامين روز قبل جام شراب و يا جام آب را از مجلس مهمانى يوسف دزديده باشد، بايد در ميان جوال ديگرى آن را مخفى كند كه رخت و اثاث خود را در آن نهاده است.
واقعيت آن است كه جام آبخورى و يا جام شراب از نظر قالب مانند پيمانه گندم بوده است، و يوسف دستور مى‏دهد كه جام آبخورى را در بار بنيامين بگذارند و لذا در آيه قبلى گفت:

(فَلَمَّا جَهَّزَهُم بِجَهَازِهِمْ جَعَلَ السِّقَايَةَ فِي رَحْلِ أَخِيهِ ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسَارِقُونَ) «70».
ولى بعداً اظهار كردند كه (نفقد صُواع الملك ولمن جاء به حمل بعير) و نام پيمانه گندم را به ميان آوردند و لذا ضمير مفرد مذكّر به آن ارجاع شده است و همچنين در جمله (مَنْ وُجِدَ فِي رَحْلِه) كه ضمير مفرد مذكر در «وُجِدَ» به همان صاع ملك باز مى‏گردد. ولى موقع بازرسى مى‏گويد:

(ثُمَّ اسْتَخْرَجَهَا مِن وِعَاءِ أَخِيهِ) «76».
و ضمير مفرد مؤنّث مى‏آورد كه ناظر به همان «سقاية» و جام آبخورى است. در واقع جام آبخورى را نهان كرده‏اند و همان جام آبخورى را از داخل بار بنيامين درآورده‏اند و تظاهر كردند كه اين صاع مَلِك و پيمانه گندم است كه حين تحويل گندم دزديده‏اند. در اين زمينه به كتاب يوسف صدّيق مراجعه شود و نيز به شرح آيه 37 سوره مائده كه فرمود: (والسّارق والسّارقة فاقطعوا أيديهما).

(قَالُوا جَزَاؤُهُ مَن وُجِدَ فِي رَحْلِهِ فَهُوَ جَزَاؤُهُ كَذلِكَ نَجْزِي الظَّالِمِينَ) «75».
اگر اين سؤال و جواب مطرح نمى‏شد كه: «اگر شما دزد باشيد، با شما چكار بايد كرد؟» اين توطئه نافرجام مى‏ماند و راهى براى بازداشت و نگهدارى بنيامين نبود. و لذا در آيه بعدى مى‏گويد:

(كَذلِكَ كِدْنَا لِيُوسُفَ مَا كَانَ لِيَأْخُذَ أَخَاهُ فِي دِينِ المَلِكِ) «76».
زيرا در آئين پادشاهى كشور مصر، دزد را به عنوان برده به صاحب مال نمى‏دادند، بلكه او را جريمه مى‏كردند و يا كتك مى‏زدند و آزار مى‏كردند و يا هر كار ديگر كه به تحقيق آن نيازى نيست. لذا صحنه را طورى ترتيب دادند كه همه را عصبانى كردند تا از آنان اعتراف بگيرند كه در دين ابراهيم، شما با دزد چه مى‏كنيد؟ و نيز براى آنكه در اثر خشم هيچ كس متوجه تفاوت جام آبخورى با پيمانه گندم كه پيمانه پادشاهى با مارك و يا علامت ويژه اموال دولتى بوده است، نشود. و اين همان نكته است كه قرآن مجيد مى‏گويد:

(نَرْفَعُ دَرَجَاتٍ مَن نَشَاءُ وَفَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ) «76».
(قَالُوا إِن يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِن قَبْلُ) «77».
اين ماجرا نيز صورتسازى بوده است كه به اجمال در ترجمه آمده است و شرح آن را در كتاب يوسف صدّيق فصل اوّل ملاحظه بايد كرد.

(إِنَّ ابْنَكَ سَرَقَ وَمَا شَهِدْنَا إِلَّا بِمَا عَلِمْنَا وَمَا كُنَّا لِلْغَيْبِ حَافِظِينَ) «81».
اين شهادت شهادت شهودى است كه آنچه را ديده‏اند - دائر به اينكه پيمانه مسروقه از جوال بنيامين پيدا شد - اظهار كرده‏اند. ظاهر امر آن بود كه بنيامين دزدى كرده است زيرا از خود دفاع نكرده است ولى امكان دارد كه اشتباهى رخ داده باشد و مأمور تحويل گندم پيمانه را اشتباهاً داخل بار گندم جا گذاشته باشد و يا كسى عمداً دست به اين شوخى زده باشد.

(قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ أَمْراً) «83».
لطافت داستان‏پردازى و تصوير مطلب در سراسر آيات قرآن و بالأخص اينجا در اين است كه برادر مهتر كه گويا نام او روبين است به برادران خود مى‏گويد من در اينجا مى‏مانم. شما برويد و به پدر چنين و چنان بگوئيد. بعد صحنه تصوير و پرداخت سخن چنان است كه گويا پدر در آنجا حاضر است و به آنان مى‏گويد: (بل سوّلت لكم أنفسكم أمراً) و اين عبارت عين همان عبارتى است كه يعقوب به فرزندانش مى‏گويد، آن موقعى كه با پيراهن خون‏آلود يوسف آمده بودند و مى‏گفتند كه يوسف را گرگ خورده است.
اين پاسخ بر اساس اظهارات و ادّعاى برادران يوسف نيست بلكه يعقوب با اطّلاع از عالم غيب و تأويل رؤيا مطمئن است كه يوسف زنده است و بنيامين نيز در امن و آرامش‏است وروبين هم كه به‏كنعان‏بازنگشته‏است دروضع نامساعدى بسرنمى‏برد. فقط اظهارات آنان را تكذيب مى‏كند كه مرتبه اوّل گفتند: يوسف را گرگ خورد. و اين مرتبه مى‏گويند: بنيامين دزدى كرد و توقيف شد.

(اذْهَبُوابِقَمِيصِي‏هَذافَأَلْقُوهُ‏عَلَى‏وَجْهِ‏أَبِي‏يَأْتِ‏بَصِيراًوَأْتُونِي‏بِأَهْلِكُمْ‏أَجْمَعِينَ) «93».
روشن است كه يوسف به زبان عربى تكلّم نمى‏كرده است و اين قرآن است كه سخن يوسف‏را به زبان‏عربى بيان‏كرده‏است. منظور يوسف از جمله (يَأْتِ بَصِيراً) آن است كه نور چشم پدر باز مى‏گردد در حالى كه بينا خواهد بود. يعنى ضمير «يأت» به خود يعقوب باز نمى‏گردد بلكه به نور بصر يعقوب باز مى‏گردد كه در اثر حزن و اندوه، تار و سفيد شده بود و اينك به حالت اوّل باز مى‏گردد. اگر غير از اين باشد و ضمير «يأت» به يعقوب باز گردد، اسناد «آمدن» به خود يعقوب بجا نخواهد بود.
نوشته شده توسط admin در تاريخ شنبه ۳ دي ۱۳۸۴ - ۰۳:۲۱ 0 نظر - تعداد بازديد : 96 -  نسخه چاپي
ميهمان
شناسه كاربري

رمز عبور

ورود بصورت اتوماتيك



بازيابي رمز عبور
پيغامگير
براي ارسال بايد وارد سيستم كاربري خود شويد.

doctor
سه شنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۴ - ۰۸:۳۲
سلام

45597 بار بازديد از اين سايت صورت گرفته است

Powered by PHP-Fusion v5.00 - Translated & Modified by IR-Script © 2004-2005