| آمار |
ميهمانان آنلاين : 2
هيچ كاربري آنلاين نيست
تعداد اعضا : 2
جديدترين عضو : doctor
|
|
| سوره هود - ۱ |
سوره هود :
بِسْم اللَّهِ الرّحْمنِ الرّحِيم
(الر كِتَابٌ أُحْكِمَتْ آيَاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِن لَدُنْ حَكِيمٍ خَبِيرٍ) «1».
منظور از احكام آيات، استوارى در سبك و اسلوب و اعتماد و اتكاء بر اصول قواعد و ريشه لغت است كه گذشت زمان و تغيير عرف و تبديل مفاهيم الفاظ، موجبات شك و ترديد و اختلاف را فراهم نكند و حجّيت آيات كريمه از حيث پيام الهى برقرار بماند. به آيه اوّل سوره يونس كه گفت: (تِلكَ آيَات الكِتاب الحَكِيم) مراجعه شود. منظور از تفصيل آيات آنهم از جانب ذات ربوبى با آوردن وصف «حكيم وخبير» همان فصلبندى احكام شريعت و پرداختن به همه مسائل از جوانب مختلف است تا همه ديدگاهها روشن گردد و نكتهاى ناگفته نماند.
با اين گونه فصلبندى كه در هر فصلى به نكتهاى خاص توجه شود تكرار داستانها و ترداد موعظهها و بشارتها و تهديدها مفيد و دلنشين و مطبوع مىشود، و بىآنكه مايه ملال و خستگى را فراهم آورد در خاطرهها و حافظهها جاگير مىشود. ازين رو گفتهاند كه «الدرس حرف والتكرار ألف».
(أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا اللَّهَ إِنَّنِي لَكُم مِنْهُ نَذِيرٌ وَبَشِيرٌ* - تا - وَيُؤْتِ كُلَّ ذِي فَضْلٍ فَضْلَهُ) «3».
جمله آخر مىتواند افاده كند كه موقعيت دانشمندان و بزرگان جامعه و صاحبان فكر و انديشه محفوظ و برقرار مىماند و حقوق آنان پامال نمىگردد و سابقه نيك و خدمات انسانى و مذهبى آنان - اگر صاحب دين و مذهب و اهل كتاب بوده باشند - بىاجر و پاداش نمىماند و افراد با كفايت در پست و مقام خود تثبيت مىشوند.
(وَمَا مِن دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلَّا عَلَى اللَّهِ رِزْقُهَا) «6».
جمله حاليّه است ولى عامل آن در تقدير است كه به قرينه آيه قبلى بدين صورت تصوير مىشود: (كيف لايعلم ما يُخْفون وما يُسرُّون وما مِن دابّةٍ في الأرضِ إلّا على اللَّهِ رزقها).
(وَهُوَ الَّذِي خَلَقَالسَّموَاتِوَالْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ وَكَانَ عَرْشُهُ عَلَى الْمَاءِ) «7».
در صدر سوره گذشت كه آيات قرآن مسائل مذهبى را فصلبندى كرده است و در هر فصلى نكتهاى خاص را مورد توجه قرار داده است. آيه كريمه يك نمونه آن است. در صدر سوره يونس گفت: (إنّ ربّكم اللَّه الّذي خلق السّموات والأرض في ستّة أيّام ثمّ استوى على العرش يدبِّر الأمر) و اينك همان آفرينش آسمانهاى هفتگانه را به اضافه آفرينش زمين مطرح مىكند و نكته ديگرى را بر آن مىافزايد و مىگويد: (وكان عَرْشُه على الماء) و افاده مىكند كه در اثناء آفرينش، عرش اقتدار او بر زبر آب مستقر بود، و اين آب كه در ساير موارد معرّفى شده است، گاز مايعى بوده است كه از خورشيد جوشان فوران كرده بود: از گازهاى متصاعد، هفت آسمان، و از موادّ مذاب يعنى گازهاى مايع، زمين را آفريد. شرح بيشتر را در كتاب هفت آسمان ملاحظه نمائيد.
(لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً) «7».
اينجمله هدفآفرينش زمين وآسمان و اسكان نسل بشر را بر روى زمين مطرح مىكند كه درآياتديگرى نيز مطرح شده است ولى در ضمن فصلى ديگر و از جمله: (إنّا جعلنا ما على الأرض زينة لها لِنَبْلُوَهُم أيّهم أحسن عملاً وإنّا لجاعلون ما عليها صعيداً جُرزاً) (كهف/ 7 - 8) و از جمله: (الّذي خلقَ الموت والحياة لِيَبْلُوَكُم أيّكم أحسن عملاً) (ملك/ 2) و چنانكه ملاحظه مىشود مسئله بلوا و ابتلاء نيز در فصول مختلفى مطرح شده است و تا تمام اين فصول، مورد تدبّر و دقت قرار نگيرد، ارتباط آن با مرگ و زندگى و انقراض حيات از روى زمين تأييد نمىشود. و لذا در دنباله آيه مىگويد:
(وَلَئِن قُلْتَ إِنَّكُم مَبْعُوثُونَ مِن بَعْدِ الْمَوْتِ لَيَقُولَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هذَا إِلَّا سِحْرٌ مُبِينٌ) «7».
تا روشن شود كه آغاز و انجام زندگى بر چه منوال است.
(وَلَئِنْ أَخَّرْنَا عَنْهُمُ الْعَذَابَ إِلَى أُمَّةٍ مَعْدُودَةٍ لَيَقُولُنَّ مَا يَحْبِسُهُ أَلَا يَومَ يَأْتِيهِمْ لَيْسَ مَصْرُوفاً عَنْهُمْ) «8».
واو «ولئن» لام قسم است. ياد عذاب موعود در آيه سوم گذشت كه گفت: (وإن تولّوا فانِّي أخاف عليكم عذاب يوم كبير) منظور از «أُمّة» نسل پيشرو است كه طرحىنو در زندگى بيندازند. چنانكه در سورهيوسف آيه45 مىگويد: (وقال الّذي نجا منهما وادّكر بعد أُمّة). يعنى نسل حاكم منقرض شد و نسل ديگرى بر سرير حكومت تكيه زد. «معدودة» يعنى شمار اين نسلهاى حاكم مقدّر و محدود است و بايد با ارقام و اعداد شمرده شود.
تعبير (ألا يومَ يأتيهم ليس مَصْروفاً عنهم) به اعتبار اين است كه در آن روز موعود، عذاب الهى با سقوط يك شهاب سنگ عظيم آغاز مىشود كه از نيمه راه، منحرف نخواهد شد كه از كنار زمين بگذرد و باز هم حيات بشر بر روى زمين برقرار بماند، بلكه مستقيماً و بدون انحراف بر روى زمين سقوط خواهد كرد و بساط حيات را از روى زمين بر خواهد چيد.
(أَمْ يَقُولُونَ افْتَرَاهُ) «13».
معادل «أم» در تقدير است و چنانكه در آيه 38 سوره يونس گذشت، تقدير آيه چنين است: (أيقولون به جِنَّةٌ أم يقولون افتراه) و قرينه آن آيه 8 سوره سبأ است كه مىگويد: (أفترى على اللَّه كذباً أم به جِنَّةٌ). شرح لازم را در سوره بقره آيه 23 و 24 و سوره يونس آيه 38 ملاحظه نمائيد.
(فَإِلَّمْ يَسْتَجِيبُوا لَكُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّمَا أُنزِلَ بِعِلْمِ اللَّهِ) «14».
كلمه «أنّما» أدات حصر است يعنى بدان كه قرآن فقط با دانش الهى نازل شده است. منظور از «بعلم اللَّه» آن است كه خداوند عز و جل با علم و احاطه خود بهترين كلمات، بهترين جملات، مناسبترين مفاد را گزين نموده به صورت قرآنى معجز نظام در مصاحبت فرشتگانى كه از پس و پيش امواج قرآنى روان بودهاند به زمين نازل كرده است. شمّهاى پيرامون اين نكته در صدر سوره گذشت. در اين زمينه به كتاب معجزه قرآن و مبارزه با فلسفه شرك مراجعه نمائيد.
(أَفَمَن كَانَ عَلَى بَيِّنَةٍ مِن رَبِّهِ وَيَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِنْهُ) «17».
جمله اوّل نيازمند معادل است، نظير آن معادلى كه در سوره قتال آيه 14 فرا آمده است و مىگويد: (أفَمَنْ كان على بَيِّنةٍ مِنْ ربّه كمن زُيّنَ له سوءُ عمله واتّبعوا أهوائهم) بنابراين منظور آيه مؤمنان خالص مىباشند كه با رهنمود قرآن بر حجّتهاى الهى واقف شدهاند و بر پايه تعاليم قرآن سير مىكنند و لزوماً ضمير منصوب در «يتلوه» به همان بيّنه باز مىگردد، كه عبارت از حجّت قرآن است، و منظور از «شاهدٌ منه» رسول اللَّه خواهد بود كه هم قرآن را از جانب پروردگار عزّت، بر مردم تلاوت مىكند، و هم حجّت قرآن را پيروى مىنمايد، و هم شاهد صدق و درستى قرآن است.
آيه كريمه چند معناى ديگر را نيز مىتواند ادا كند و از جمله آنكه منظور از «بيّنة» متن قرآن باشد و منظور از (مَنْ كان على بيّنة من ربّه) رسول اللَّه باشد، چنانكه در سوره انعام آيه 57 مىفرمايد: (قل إنّي على بيّنة من ربّي وكذّبتم به) و روشن است كه آنچه مورد تكذيب مشركين واقع شده همان قرآن است و نيز چنانكه در همان سوره انعام آيه 157 خطاب به مشركين مىگويد: (أو تقولوا لو أنّا أُنْزِلَ علينا الكتابُ لكنّا أهدى منهم فقد جاءكم بيّنة من ربّكم وهُدىً ورحمة) كه صريحاً افاده مىكند كه منظور از بيّنه همان متن قرآن است.
در اين صورت نيز ضمير منصوب در «يتلوه» به بيّنه باز مىگردد، به اعتبار اينكه اين بيّنه همان قرآن است، و لذا ضمير مفرد مذكر به بيّنه باز گشته است. و منظور از «شاهدٌ منه» فرشته وحى خواهد بود كه از جانب پروردگار عزّت قرآن را بر رسول او تلاوت مىكند. و اگر معناى «يتلوا» تالى شدن و به دنبال آمدن باشد، ضمير «يتلوه» به (مَنْ كان على بَيِّنةٍ من ربّه) باز مىگردد كه رسول اللَّه باشد و در اين صورت شاهد او يك تن از خاندان او خواهد بود كه راه رسول اللَّه را دنبال كند و بيّنه قرآن را تا ابد برقرار نگه دارد.
(ومِنْ قَبْلِهِ كِتَابُ مُوسَى إِمَاماً وَرَحْمَةً أُولئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِ) «17».
ضمير «من قبله» به شاهد باز مىگردد. يعنى قبل از اين شاهد، تورات موسى - در حالى كه پيشواى كتب آسمانى و حامل رحمت الهى است - بر صدق و درستى قرآن شهادت داده است. (أُولئِكَ يُؤْمِنُونَ بِه) با معناى اوّلى كه براى (أفمن كان على بَيِّنة) ارائه شد متناسبتر است.
(وَمَنْ يَكْفُرْ بِهِ مِنَ الْأَحْزَابِ فَالنَّارُ مَوْعِدُهُ) «17».
هر كسى از هر قوم و ملّتى كه به قرآن كافر شود جاى او دوزخ است و طاعات او مورد قبول و پذيرش نيست، و لذا اضافه مىكند كه:
(فَلَاتَكُ فِي مِرْيَةٍ مِنْهُ إِنَّهُ الْحَقُّ مِن رَبِّكَ) «17».
نكته اين خطاب را در ذيل آيه 93 سوره يونس مطالعه نمائيد.
بايد توجه داشت كه اغلب مردم تصوّر مىكنند كه تا قبل از نزول قرآن، كتاب تورات و انجيل بر جهانيان حاكم بوده است و هر كس با ايمان و اخلاص به رهنمود اين دو كتاب آسمانى عمل كرده است، بايد فائز و رستگار باشد. بنابراين معقول نمىنمايد كه معيار واقعيت يكشبه واژگون گردد و ايمان جديدى و كتاب جديدى و صراط جديدى مايه رستگارى باشد و ايمان گذشته بىاثر گردد.
ولى واقعيّت آن است كه ظرف سالهاى متمادى امّت يهود و نصارى از خطّ واقعى و معيار واقعى منحرف شدهاند و مسائل سياسى نيز تأثير به سزائى در تبديل و تحريف حقايق داشته است خصوصاً كه تعصّبات ملّى و قومى را نيز به دنبال آورده است در حالى كه خطّ واقعى الهى با تعصّب و امتگرائى ناسازگار است و اگر خداوند عزّت رسول جديدى و كتاب جديدى نازل مىكند قهراً درصدد سامان دادن وضع دين و مؤمنين است، و هر كس بر سر اين راه سنگ بيندازد سزاوار عقوبت و تهديد است. قرآن مجيد خود به اين نكته و سرّ مطلب پرداخته است كه مىفرمايد:
(وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللَّهِ كَذِباً) «18».
اين آيه و چند آيه بعدى افاده مىكند كه امّت يهود و نصارى با سيهكارى بر خداوند عزّت دروغهاى فراوانى بستهاند و راه خدا را با جار و جنجال سياسى به اعوجاج و انحراف كشاندهاند. و اگر دقت شود، انسان درك مىكند كه اين مردم، ايمان به آخرت را از دست دادهاند. لذا است كه خداوند عزّت با آنان چنان معامله مىكند كه با مشركين بايد كرد.
جمله (مَا كَانُوا يَسْتَطِيعُونَ السَّمْعَ وَمَا كَانُوا يُبْصِرُونَ) «20».
يعنى در جهان دنيا كلمه عذاب بر پيشانى اين مردم نقش بسته بود كه خداوند گوش آنان را كر و چشم آنان را نابينا كرده بود كه نه سخن خدا را مىشنيدند و نه راه درست را تشخيص مىدادند.
(إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَأَخْبَتُوا إِلَى رَبِّهِمْ أُوْلئِكَ أَصْحَابُ الْجَنَّةِ) «23».
اخبات به معناى سر فرود آوردن و فروتنى كردن است. اين صفت را براى آن دسته از مؤمنين كه كردار شايسته انجام دادهاند، مىافزايد تا معلوم شود كه اينان در مقابل قومى قرار دارند كه با سر گرانى به تعصّبات قومى و ملّى خود ادامه مىدهند و راه خدا را به انحراف و اعوجاج مىكشانند. لذا آنان اصحاب دوزخ مىشوند و اينان اصحاب بهشت مىشوند. در آيه بعدى به اين تقابل تصريح مىكند و مىگويد:
(مَثَلُ الْفَرِيقَيْنِ كَالْأَعْمَى وَالْأَصَمِّ وَالْبَصِيرِ وَالسَّمِيعِ. هَلْ يَسْتَوِيَانِ مَثَلاً أَفَلَا تَذَكَّرُونَ) «24».
اين آيه كريمه به منزله سرفصل است براى معرّفى اين دو فرقه كه در تمام اعصار تاريخ بشريّت در مقابل هم قرار گرفتهاند. لذا از اوّلين پيامبر الهى كه نوح است، داستان را شروع مىكند و سرگذشت حقجويان و كجروان را به تصوير مىكشد: آيات كريمه با توجه به ترجمه معانى القرآن روشن است. با وجود اين برخى جملات را بايد توضيح بيشترى داد.
(وَمَا أَنَا بِطَارِدِ الَّذِينَ آمَنُوا) «29».
افاده مىكند كه سران قوم نوح -مانند همه جوامع و از جمله قريش مكه- اصرار مىكردهاند كه مردم عادى و فقير و درمانده را از گرد خود پراكنده ساز تا ما با تو همصحبت شويم و با هم كنار بيائيم.
(وَلكِنِّي أرَاكُمْ قَوماً تَجْهَلُونَ) «29».
يعنى اين برخورد شما با من و با اتباع من جاهلانه است.
(وَلَا أَقُولُ لَكُمْ عِندِي خَزَائِنُ اللَّهِ) «31».
عطف بر جمله (لا أسألكم عليه مالاً) خواهد بود.
(قَالُوا يَا نُوحُ قَدْ جَادَلْتَنَا فَأَكْثَرْتَ جِدَالَنَا) «32».
شمّهاى از اين مجادله بلكه مجادلات در سوره نوح حكايت شده است.
(إِنْ كَانَ اللَّهُ يُرِيدُ أَن يُغْوِيَكُمْ) «34».
غوايت به معناى جهل مركب است كه باطلى را حق پندارند و اغواء عبارت از آن است كه باطلى را با جلوه حق در اختيار كسى بگذارند. اين كار اگر به وسيله افراد بشر صورت بگيرد - با هر وسيلهاى كه باشد - جُرم است زيرا اين كار به عنوان مكر و فريب، و حدّاقل استهزاء تلقّى مىشود. ولى اگر به وسيله خداوند عزّت صورت بگيرد جرم نخواهد بود، زيرا خداوند عزّت بر اساس مشيّت نافذه، يعنى ناموس طبيعت حق و باطل را با جلوههاى خاصّ هر يك، در اختيار افراد بشر گذارده است و اگر كسى در اثر تسويلات شيطانى و انگيزه خودخواهى و منافع شخصى باطل رإ؛حظظكُّ برگزيند و آن را براى خود و ديگران بيارايد از اين جنبه كه خداوند عزّت او را به حال خود وا نهاده و دست او را نگرفته است تا از ظلمات به سوى نور خارج سازد، مىتواند عنوان اغواء و يا اضلال به خود بگيرد، چنانكه اگر -به هر علتى گرچه در اثر ارشاد ديگران باشد- حق و حقيقت را برگزيند و از آن حمايت كند، از اين جنبه كه خداوند عزّت راه او را باز كرده است، مىتواند به عنوان هدايت و نعمت الهى تلقّى شود.
البتّه اگر كسى به ربوبيّت اللَّه و رسالت رسول اللَّه و حاكميّت كلام اللَّه ايمان بياورد، ايمان او به عنوان يك گام مثبت (وبَشِّرِ الّذين آمنوا أنّ لهم قَدَمَ صدق عند ربّهم) (يونس / 2) تلقّى مىشود و ايجاب مىكند كه ذات ربوبى بر اساس خاصّه ولايت، قدم به قدم او را كمك كند و بر طبق وعده حقّ خود (اللَّه وليُّ الّذين آمنوا يُخْرِجُهم من الظّلمات إلى النور) (بقره / 257) بر ارشاد و هدايت او بيفزايد تا به كلى از تاريكيهاى جهالت خواه به جهل بسيط و يا به جهل مركب خارج شود و از نور حقيقت و واقعيت پرتو بگيرد به اضافه نعمتها و بشارتهاى ديگر كه در آيات قرآنى منعكس شده است.
در مقابل اگر كسى ايمان نياورد بر اساس: (والّذين كفروا أولياؤهم الطاغوت يُخْرِجُونهم من النور إلى الظلمات) (بقره / 257) در صف شياطين قرار مىگيرد و لحظه به لحظه بر طغيان و امتناع او افزوده مىشود تا آن حد كه اگر با حق بستيزد و پنجه درافكند و عناد ورزد، چنانكه در سوره انعام آيه 110 مشروحاً گذشت كه (ونُقَلِّبُ أفئدتهم وأبصارهم كما لم يؤمنوا به أوّل مرّة ونَذَرُهُم في طغيانهم يعمهون). با مختوم شدن قلب و سمع و بصر، راه ايمان بر او مسدود مىگردد و هماره در طغيان و سركشى سرگشته خواهد ماند.
(أَمْ يَقُولُونَ افْتَرَاهُ قُلْ إِنِ افْتَرَيْتُهُ فَعَلَيَّ إِجْرَامِي وَأَنَا بَرِيءٌ مِمَّا تُجْرِمُونَ) «35».
آيه كريمه از سياق داستان نوح خارج است و با توجه به معادل «أم» مقصود آيه كريمه واضح خواهد گشت. معادل «أم» به اين صورت قابل تصوير است: «أيقولونَ إنْ هذَا إلّا أساطيرُ الأوّلِينَ اكْتَتَبَها فَهِيَ تُمْلَى عليه بُكْرَةً وأصيلاً. أم يقولون افتراه». بنابراين ضمير منصوب در «افتراه» به قرآن باز مىگردد به اعتبار داستان نوح و هلاك كافران كه تعريضى به هلاكت كافران به قرآن خواهد داشت.
(وَأُوحِيَ إِلَى نُوحٍ أَنَّهُ لَن يُؤْمِنَ مِن قَوْمِكَ إِلَّا مَن قَدْ آمَنَ فَلَاتَبْتَئِسْ بِمَا كَانُوا يَفْعَلُونَ) «36».
اين وحى و اشارت بعد از آنى صادر شده است كه نوح در حدود هزار سال قوم خود را دعوت كرد و جز عدّه معدودى كه در سالهاى اوّل بعثت ايمان آوردند كسى ايمان نياورد، ولذا با نااميدى از گرايش مردم، بهدرگاه خداوند عزتناليد وسرسختى مردم را گزارش كرد و از تلاش پيگير خود در شب و روز، وقت و بىوقت، آشكار و نهان، و اميد بخشى به مردم، در صورتى كه ايمان بياورند، نيز گزارش كرد. و در پايان گزارش تقاضاى نصرت كرد و گفت: (ربّ لاتَذَرْ على الأرض من الكافرين ديّاراً. إنّك إن تَذَرْهُم يُضِلّوا عبادك ولا يلدوا إلّا فاجراً كفّاراً) (نوح/ 27) يعنى از اينكافران كسىرا بر جا مگذار كه همين توفيق ناچيز مرا هم خُنثى مىكنند و بندگان مؤمنت را گمراه مىنمايند و از خود جز نسل كافرى برجا نمىگذارند. بعد از اين گزارش و بعد از اين تقاضا، خداوند تشخيص او را تأييد كرد و او را از ادامه دعوت معاف كرد و به او دلدارى داد كه (فلا تبتئس بما كانوا يفعلون) يعنى همه گذشتهها گذشت. بعد از اين نوبت انتقام است و به رنج و آزارى كه قبلاً بر سر تو آوردهاند نبايد فكر كرد.
اين جمله نويد انتقام است كه نوح از جانب خدا دريافت مىكند، آن چنانكه در سورهيونسآيه 89 و88 گذشت كه (وقالموسى... رَبَّنا اطْمِسْعلىأموالهمواشْدُد على قلوبهم فلا يؤمنوا حتّى يروا العذاب الأليم. قال قد أجيبت دعوتكما) وچنانكه اشارت شد: منظور موسى آن بود كه خداوند عزّت به خاطر كفر و ظلم و سرسختى فرعون، قلب او را مختوم سازد تا ايمان نياورد وبالاخره عذاب الهى را بچشد و گرنه امكاندارد كه دراثر رؤيتآياتالهىبالاخرهتسليمشودوشخصاًبردگانبنىاسرائيل را آزاد كند و از عذاب خدا برهد. در واقع اجابت دعاى موسى و هرون و قبل از آن، اجابت دعاى انبياى پيشين و از جمله نوح به خاطر شفاى دل انبياء است كه در اثر رنجهاى فراوان خواهان نزول عذاب بودهاند.
(وَاصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعيُنِنَا وَوَحْيِنَا) «37».
مفاد اين آيات كريمه روشن است. اين جمله اشاره مىكند كه اين كشتى بايد زير نظر ما ساخته شود و بر اساس رهنمود رؤيا شكل بگيرد، زيرا بايد در ميان امواج شديد و كوهپيكر دوام بياورد و واژگون نگردد و در مقابل بارش و نزولات آسمانى و طوفان دريائى كه فصل به فصل آبهاى دريا، مانند آبشارى عظيم بر روى منطقه ريزان مىشده است، مقاومت كند. در سوره قمر كه به صورت اجمال از مسئله ياد مىكند مىگويد: (تَجْري بأعيننا) (قمر / 14) كه بايد جريان و شتاب آن از زبر موجها به پائين و بالا زير نظر ما باشد. در اين زمينه به جزوه تاريخ انبياء (مجله پژوهشهاى قرآنى شماره 12 - 11) مراجعه شود. اخبار و قرائن نشان مىدهد كه اين كشتى را بايد به صورت يك مخروط ساخته باشد كه نوك آن در زير آب باشد و قسمت مدوّر آن بر روى آب قرار بگيرد تا از صدمات موجهاى سهمگين آسيب نبيند و به زير آب نرود. خصوصاً كه در آيات بعدى روشن مىشود كه آن كشتى بادبان و سكّان نداشته است كه البتّه با آن طوفان نه بادبان برجا مىماند و نه دكَل و نه سكّان.
(وَلَا تُخَاطِبْنِي فِي الَّذِينَ ظَلَمُوا إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ) «37».
اين تذكّر به خاطر آن است كه عاطفه بشرى مانند خشم و انتقام بشرى ثابت و بر دوام نخواهد ماند و اقتضاى حكمت همين است كه در مقابل دوستان عاطفه او تحريك شود و در مقابل دشمنان خشم و نفرت او. آيه كريمه مىفرمايد بعد از آنكه عذاب الهى نازل شود، ديگر جائى براى عطوفت و رحمت باقى نمىماند از آن رو كه اِعمال خشم و نفرت الهى مانند خشم و نفرت شما افراد بشر در نوسان نيست. در واقع مىگويد: خودت نفرين كردهاى و ما هم اجابت كردهايم بعد از اجابت نمىتوانى دعايت را پس بگيرى و يا استثنا بياورى. مراقب خودت باش.
(حَتَّى إِذَا جَاءَ أَمْرُنَا وَفَارَ التَّنُّورُ) «40».
يعنى آبهاى آسمانى به نزديك زمين رسيد و آبهاى زير زمينى در اثر فشار آبهاى دريائى از رخنهها و شكافهاى سطح سنگى و بالزات زمين فوران كرد و قهراً هرجا چاهى بود و يا تنورى بود همانند چاه آبفشان آب از آن فوران كرد. و اين علامت طوفان بود كه نوح و همراهان و خانوادهاش بايد وارد كشتى شوند.
(قُلْنَا احْمِلْ فِيهَا مِن كُلٍّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ وَأَهْلَكَ - إِلَّا مَن سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ - وَمَنْ آمَنَ، وَمَا آمَنَ مَعَهُ إِلَّا قَلِيلٌ) «40».
بسط كلام را در اين زمينه از جزوه تاريخ انبياء مطالعه نمائيد. خلاصه سخن آن است كه كلمه «كلّ» دائم الاضافه است و بدون اضافه، معناى آن تكميل نمىشود و در صورتى كه مضاف اليه آن حذف شود، عوض آن تنوين جاى مضاف اليه را مىگيرد. مضاف اليه «كلّ» «نَعَم» است به قرينه نياز مؤمنان كه فقط از گوشت دامهاى حلال استفاده مىكنند و براى تغذيه آنان بوده است كه خداوند عزّت مىگويد: (خلقكم من نفسواحدة ثمّ جعل منها زوجها وأنزل لكم من الأنعام ثمانية أزواج) (زمر/ 6) و انعام ثمانيه را از آسمان فرود آورده است از آن رو كه سطح زمين از انعام حلال گوشت اهلى خالى بوده است. اين هشت جفت عبارت از چهار جفت: گاو، گوسفند، شتر و بز اهلى است كه آن را بهيمه مىنامند و چهار جفت: گاو، گوسفند، شتر و بز وحشى است كه آن را صيد مىنامند.
احاديث اهل بيت در اين زمينه - كه منظور آيه همين دامهاى حلال است - قطعى است ولى مفسّرين به تبع اهل سنّت مضاف اليه آن را عام گرفتهاند و جوابگوى مسئوليت آن خواهند بود و اكثر قاريان كلمه «كلّ» را اضافه كردهاند به «زوجين» وكلمه: «اثنين» را مفعول «احمل» گرفتهاند تا بيشتر با اساطير يهود انطباق يابد.
(وَقَالَ ارْكَبُوا فِيهَا بِسْمِ اللَّهِ مَجْرَاهَا وَمُرْسَاهَا إِنَّ رَبِّي لَغَفُورٌ رَحِيمٌ) «41».
آيه كريمه افاده مىكند كه كشتى بدون بادبان و بدون دَكَل و بدون لنگر بوده است زيرا هيچ يك از اين آلات نمىتوانسته است كه با طوفان آسمانى و زمينى كارآيى داشته باشند. لنگر يا به ساحل انداخته مىشود و يا بر صخرههاى جزاير و يا بر كف دريا، موقعى كه دريا ژرف نباشد و آرام باشد. در حالى كه قرآن مجيد مىگويد:
(وَهِيَ تَجْرِي بِهِمْ فِي مَوْجٍ كَالْجِبَالِ) «42».
كشتى موقعى بادبان و دَكَل و سكّان مىخواهد كه بخواهند مسير معيّنى را طى كنند، در حالى كه كشتى نوح تنها براى نجات از طوفان بود و مىبايد طورى ساخته شود كه هماره عرشه آن بالا بماند و اين ممكن نيست جز آنكه قسمت زيرين سنگين و قيفى شكل باشد تا موج دريا آن را واژگون نسازد.
اينكه مىگويد: «با نام خدا راه مىافتاد و با نام خدا متوقف مىگشت» نه آن است كه نوح كشتيبان بود و براى راه افتادن بسم اللَّه مىگفت و براى توقف بسم اللَّه. زيرا هدف كشتى نجات از غرقه شدن بود يعنى مقصد معيّنى را دنبال نمىكرد تا به موقع حركت كند و به موقع توقّف كند. كشتى بر زبر آب رها بود، با فشار موج حركت مىكرد و با آرامش موج متوقف مىگشت.
(وَقِيلَ يَا أَرْضُ ابْلَعِي مَاءَكِ وَيَا سَمَاءُ أَقْلِعِي) «44».
معناى جمله در ترجمه روشن است. بلع به معناى قورت دادن و هُرت كشيدن است يعنى همانطور كه آبهاى زير زمينى و دريائى از شكاف صخرهها و درّهها و چاهها فوران كرد و آبهاى رودخانهها طغيان كرد و سطح زمين را پوشانيد، با فرو نشستن طوفان دريائى، آبهاى موجود بر سطح زمين از همان شكافها فروكش كرد و آبهاى رودخانهها و آبهاى خليج و ساحل به طرف دريا عقب نشست و آن درياى عظيم و موّاج، ظرف ساعاتى معدود از سطح زمين ناپديد شد و گرنه آن درياى عظيم با تبخير و نشست به اعماق زمين تا سالها و قرنها خشك نمىگشت.
(وَاسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِيِّ) «44».
به تناسب ساختمان قيفى شكل كشتى غير از قلّه آتشفشانى و يا قلّههاى لاخ لاخ كه بتواند كشتى را مهار كند و نگه دارد تا به يك جانب سقوط نكند، جاى ديگرى مناسب نبود. در تورات موجود، كوههاى آراراط محلّ فرود كشتى اعلام شده است و در تفسير و حديث، مسكن و مأواى نوح و قوم او عراق فعلى مشخص شده است كه رودخانههاى دجله و فرات در آن جارى است و منتهى مىشوند به شطّ العرب و خليج فارس.
(وَنَادَى نُوحٌ رَبَّهُ فَقَالَ رَبِّ إِنَّ ابْنِي مِنْ أَهْلِي... قَالَ يَا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صَالِحٍ) «46».
چنانكه مكرر گفته شده است قرآن مجيد در خلال آيات كريمه گرچه داستان باشد به مناسبت، احكام الهى را نيز ابلاغ مىكند. اين ابلاغ، صورتهاى مختلفى دارد و از جمله چنانكه در اينجا كلمه «عَمل» را بر «وَلَد» اطلاق كرده است و به عوض اينكه بگويد: «إنّه ولد غير صالح» گفته است كه: «إنّه عمل غير صالح»، يعنى در نظر خدا و منطق قرآن فرزندان شما در شمار اعمال شما تلقّى مىشوند، اگر فرزند شما صالح باشد به حساب شما عمل صالح مىگذارند و اگر فرزند شما ناصالح باشد پرونده او به خودش ارجاع خواهد شد و جز در موارد تقصير، گناه او را به حساب شما نمىگذارند.
(إِنِّي أَعِظُكَ أَن تَكُونَ مِنَ الْجَاهِلِينَ) «46».
منظور آيه كريمه جهل مركب است كه براى انسان تصور نادرستى حاصل شود.
(قِيلَ يَا نُوحُ اهْبِطْ) «48».
اين خطاب بايد از جانب كارگزاران عالم آفرينش و فرشتگان ملأ أعلى و يا از جانب آنان ابلاغ شده باشد، و چه بسا خطابى مواجهةً صورت نگرفته است، بلكه خطابى است تكوينى و اعمال ارادى.
(بِسَلَامٍ مِنَّا وَبَرَكَاتٍ عَلَيْكَ وَعَلَى أُمَمٍ مِمَّن مَعَكَ).
اين سلام جنبه عموم دارد و تمام كشتىنشينان را شامل مىشود، زيرا جنبه خوشامدگوئى و سلامِ سلامتى دارد: هم به نوح و هم به آن هشتاد تن سرنشين كشتى، حتى انعام ثمانيهاى كه بايد نسل انعام را بر روى زمين ابقاء نمايند، اين سلام غير از آن سلام دائمى است كه در سوره صافات آيه 79 و 78 مىفرمايد: (وتركنا عليه في الآخرين سلامٌ على نوح في العالمين). منظور از بركت، بركت و پايدارى در نسل است كه نسل نوح و ذرّيه آن هشتاد تن پايدار ماندهاند و مىمانند و منقرض نخواهند شد. به اين صورت كه نسل آنان به صورت امّتهاى مختلف انتشار مىيابند: چند امّت آنان پايدار دائم خواهند بود كه اينك سلام و بركت را با جمله (وعلى اُممٍ ممّن مَعكَ) دريافت مىكنند و چند امّت ديگر مانند امّت هود و صالح كه بعدها منقرض خواهند شد و لذا مىگويد:
(وَأُمَمٌ سَنُمَتِّعُهُمْ ثُمَّ يَمَسُّهُم مِنَّا عَذَابٌ أَلِيمٌ) «48».
در اين زمينه به شرح آيه 26 سوره اعراف و نيز شرح آيات 33 و 34 سوره آلعمران مراجعه نمائيد.
(تِلْكَ مِنْ أَنبَاءِ الْغَيْبِ نُوحِيها إِلَيْكَ. مَا كُنتَ تَعْلَمُهَا أَنتَ وَلَا قَوْمُكَ مِن قَبْلِ هذَا. فَاصْبِرْ إِنَّ الْعَاقِبَةَ لِلْمُتَّقِينَ) «49».
آيهكريمه افاده مىكند كهداستانهاى تورات، در مكه ومردم قريش بازگو نمىشده است خصوصاً داستان نوح و غَرق شدن تمام بنىنوع بشر كه براى مردم آن عصر، و بيشتر براى مردم عصر ما، قابل پذيرش نبوده است و يهوديان در نهان كردن آن از بيگانگان كوشا بودهاند. لذا بود كه در آيه 35 همين سوره، در اثناء داستان گفت: (أم يقولون افتراه. قل إن افتريته فعليّ إجرامي وأنا بريء ممّا تُجْرمون) گويا سوره هود اوّلين سورهاى است كه شگفتيهاى داستان نوح را در قرآن ياد كرده است. برخى از مسائل شگفت داستاننوح در سورهنوح مشروح و مبيّن خواهد گشت، ان شاء اللَّه.
(وَإِلَى عَادٍ أَخَاهُمْ هُوداً) «50».
آيات كريمه روشن است.
(وَيَا قَوْمِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ يُرْسِلِ السَّمَاءَ عَلَيْكُم مِدْرَاراً وَيَزِدْكُمْ قُوَّةً إِلَى قُوَّتِكُمْ وَلَاتَتَوَلَّوْا مُجْرِمِينَ) «52».
آيه كريمه همان دعوت ابتداى سوره را مطرح مىكند كه به امّت قريش خطاب شد و فرمود: (ألّا تعبدوا إلّا اللَّه... وأن استغفروا ربّكم ثمّ تُوبُوا إليه يُمتِّعْكُم متاعاً حسناً إلىأجلمُسمّى ويؤت كلّذيفضلفضله). جمله (ويزدكمقوّةإلى قوّتكم) تا حدّى جمله (ويؤت كلّ ذي فضل فضله) را تفسير مىكند.
(قَالُوا يَا هُودُ مَا جِئْتَنَا بِبَيِّنَةٍ وَمَا نَحْنُ بِتَارِكِي آلِهَتِنَا عَن قَوْلِكَ وَمَا نَحْنُ لَكَ بِمُؤْمِنِينَ) «53».
در سوره اعراف آيات 65 تا 72 كه داستان هود را ياد مىكند اشارتى به اين بيّنه دارد كه شما بايد از سرنوشت قوم نوح عبرت بگيريد كه با سطوت الهى به كيفر كفر خود رسيدند. ولى بيشترين مسئلهاى كه در زبان انبياى پيشين مطرح شده است، بيّنات عقلى است كه انبيا اقامه مىكردهاند و بالاخره تهديد به عذاب الهى كه گريبان آنان را با اطلاع قبلى مىگرفته است، ولى به خاطر سرسختى حتى بعد از ديدن آثار عذاب هم راه تقوى را در پيش نمىگرفتهاند. نحوه ورود عذاب را در تفسير سوره احقاف ملاحظه نمائيد.
(وَإِلَى ثَمُودَ أَخَاهُمْ صَالِحاً قَالَ يَا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ مَا لَكُم مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ هُوَ أَنشَأَكُم مِنَ الْأَرْضِ وَاسْتَعْمَرَكُمْ فِيَها فَاسْتَغْفِرُوهُ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ) «61».
باز همان دعوت آغاز سوره تكرار شده است كه دعوت همه انبياء الهى است: جز خدا را نپرستيد. از كفر و شرك خود معذرت بخواهيد، و به سوى او باز گرديد. جمله (هو أنشأكم من الأرض) آغاز آفرينش را يادآور مىشود و يا دواره ديگرى است از آن بيّناتى كه قبلاً از زبان نوح القاء شده بود كه مىگفت: (واللَّه أنْبَتكُم من الأرض نباتاً، ثمّ يُعيدكم فيها ويُخرجكم إخراجاً واللَّه جعل لكم الأرض بساطاً لتسلكوا منها سبلا فجاجاً) (نوح / 18 - 21).
با اين بيان و بيّنه كه حاكى از آفرينش نوع بشر از خاك است، قوم صالح سخن و مدّعاى او را سند گرفتند و خواهان آفرينش يك ناقه از بستر خاك شدند و خداوند عزت پذيرفت و با اقتراح آنان ناقه را از بستر خاك برآورد. در اين زمينه شرحى در ذيل آيات 72 - 78 سوره اعراف گذشت. مسئله اقتراح از آيه 59 سوره اسرى روشن مىشود و آيه 28 سوره قمر آن را تأييد مىكند و آيه 154 و 155 سوره شعراء كه مىگويد: (ما أنت إلّا بشر مثلنا فأت بآية إن كنت من الصادقين. قال هذه ناقة لها شرب ولكم شرب يوم معلوم) افاده مىكند كه آفرينش ناقه به عنوان آيت و معجزه درخواستى آنان ارائه شده است.
(وَأَخَذَ الَّذيِنَ ظَلَمُوا الصَّيْحَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دِيَارِهِمْ جَاثِمِينَ) «67».
از اين صيحه چنانكه در سوره اعراف آيه 77 گذشت به عنوان «رَجْفَه» ياد شد و در سوره ذاريات به عنوان «صاعقه» ياد شده است و اين سه عنوان، با سقوط شهاب سنگ آسمانى و يا ذوذنب تطبيق مىكند كه هم فرياد سهمگينى دارد و هم آتش مىزند و هم زمين لرزه ايجاد مىكند. و در سوره مؤمنون آيه 41 از همين عذاب آسمانى چنين ياد مىكند: (فأخذتهم الصيحة بالحقّ فجعلناهم غثاءً فبعداً للقوم الظّالمين) كه از سوختن و سياه شدن خبر مىدهد.
(وَلَقَدْ جَاءَتْ رُسُلُنَا إِبْرَاهِيَم بِالْبُشْرَى قَالُوا سَلَاماً قَالَ سَلَامٌ فَمَا لَبِثَ أَن جَاءَ بِعِجْلٍ حَنِيذٍ) «69».
نصب در «قالوا سلاماً» به اعتبار حكايت نيست بلكه به اعتبار مفعوليّت است. يعنى يك سلامى گفتند و ابراهيم نيز سلامى گفت. در واقع فرشتگان در زىّ رهگذران مسافر وارد شدند و به رسم متداول باديهنشينان سلامى گفتند و جوابى شنيدند. و لذا در سوره ذاريات آيه 25 مىگويد: (إذ دخلوا عليه فقالوا سلاماً. قال سلامٌ. قوم منكرون) «حنيذ» عبارت از گوشت بريان است و يا گوسفنذ بريان و يا گوساله بريان كه در داخل آب نپخته باشند بلكه بر روى آتش كباب كنند و يا در تنور داغ و يا در داش و فِر داغ كه روغن و آب گوشت - همانند عرق كه از بدن قطره قطره مىچكد - از گوشت بريان خارج گردد.
البتّه اعرابى كه از داشتن تنور بزرگ و يا داش و فِر محروم بودهاند، صندقوارهاى از چند سنگِ لاخ وكالار تعبيه مىكردند وبر آن آتش مىريختند تاآن حد كه سنگهإ؛ذظظكُّ به شدت داغ و سرخ شوند، سپس گوشت را داخل صندوق سنگى مىانداختند و درب آن را از هر طرف با سنگ كالار مسدود مىكردند و منافذ را هم از هر جهت مسدود مىكردند و بعد از يك ساعت كه درب صندوقواره را باز مىكردند، گوشت كاملاً پختهاى حاضر بود كه از شدت حرارت، گوشت و استخوان از هم جدا شده بود و نيازى به كارد و چنگال و يا گاز زدن با دندان نبود. ولى اصل نكته در اين است كه گوشت گوساله آبپز نباشد بلكه آبِ گوشت، از آن خارج شده باشد.
بعيد نمىنمايد كه ابراهيم خليل از اقوام و ملل متمدّن فرا گرفته باشد كه چسان مىتوان چوبى در شكم گوساله جا داد و آن را از حلقوم گوساله بيرون آورد و بر سر دو پايه سنگى و يا آهنى و يا دو شاخه چوبى قرار داد و چرخاند و بر زير آن آتش شعلهور افروخت تا گوساله به صورت كامل بريان گردد.
(فَلَمَّا رَأَى أَيْدِيَهُمْ لَا تَصِلُ إِلَيْهِ نَكِرَهُمْ وَأَوْجَسَ مِنْهُمْ خِيفَةً) «70».
فرشتگان از غذا تناول نمىكردند و ابراهيم خليل بر اساس مرسوم شرقيان كه با هر كس نان و نمك نمىخوردند، جزو دشمنان محسوب مىشدند. لذا ابراهيم خليل احساسخطركرد تاآنحد كهفرشتگانمتوجهشدند وعلّتاضطراباو وخانوادهاش را پرسيدند و ابراهيم خليل صريحاً به آنان گفت كه من و خانوادهام از حضور شما ترسان و هراسانيم چنانكه در سوره حجر آيه 52 و 53 مىگويد: (إذ دخلوا عليه فقالوا سلاماً قال إنّا منكم وجلون. قالوا لاتوجل إنّا نبشّرك بغلام عليم).
(قَالُوا أَتَعْجَبِينَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ رَحْمَةُ اللَّهِ وَبَرَكَاتُهُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ إِنَّهُ حَمِيدٌ مَجِيدٌ) «73».
خطاب فرشتگان در جمله «أتعجبين» به همسر ابراهيم است و جمله بعدى كه خطاب جمع مذكّر آن قاطع است نمىتواند تنها به حضرت ابراهيم خليل توجيه شده باشد، زيرا در آن مجلس غير از ابراهيم خليل و همسرش شخص ديگرى حضور نداشته است و ابراهيم خليل تنها، نمىتواند با جمع مذكّر خطاب شود، جز آنكه شعاع اين خطاب، همسرش ساره را نيز دربر گرفته باشد تا بتواند تعليلى براى رفع تعجب او باشد. طبيعى است كه خطاب فرشتگان به صورت جمع مذكر متوجه ابراهيم خليل باشد به عنوان بيت پاك و مطهّر كه شامل همسرش ساره و فرزند هاجر يعنى اسماعيل ذبيح باشد گرچه در مكه ساكن بوده است و حتى شامل اسحاق و يعقوب هم باشد به اعتبار اينكه رحمت و بركات الهى در آيندهاى نزديك شامل حال آنان خواهد بود و جمعاً مورد الطاف الهى قرار دارند.
(فَلَمَّا ذَهَبَ عَنْ إِبْرَاهِيمَ الرَّوْعُ وَجَاءَتْهُ الْبُشْرَى يُجَادِلُنَا فِي قَوْمِ لُوطٍ) «74».
در سوره ذاريات آيه31 چنين منعكس است كه ابراهيم خليل از فرشتگان پرسيد كه اينك مأموريت شما درباره قوم لوط چيست (قال فما خَطْبُكُم أيُّها المرسلون. قالوا إنّا أرسلنا إلى قوم مجرمين) و در سوره عنكبوت آيه 31 و 32 شرح مجادله تنها بر سر يك تن حكايت شده است بدين صورت: (ولمّا جاءت رسلنا إبراهيم بالبشرى قالوا إنّا مُهْلِكُوا أهل هذه القرية. إنّ أهلها كانوا ظالمين. قال إنّ فيها لوطاً قالوا نحن أعلم بمن فيها لَنُنَجِّيَنَّه وأهله إلّا امرأته كانت من الغابرين) ولى در تورات موجود بدين صورت حكايت شده است كه:
«ابراهيم نزديك آمده گفت: آيا عادل را با شرير هلاك خواهى كرد؟ شايد در شهر پنجاه عادل باشند. آيا آن را هلاك خواهى كرد؟ حاشا از تو آيا داور تمام جهان انصاف نخواهد كرد؟ خداوند گفت: اگر پنجاه عادل در شهر سدوم يابم، تمام آن مكان را به خاطر ايشان رهائى دهم. ابراهيم گفت: اينك من كه خاك و خاكستر هستم جرأت كردم كه سخن گويم. شايد از آن پنجاه عادل پنج كم باشند. گفت: اگر چهلو پنج عادل در آنجا يابم، آن را هلاك نكنم. ابراهيم گفت: هرگاه در آنجا چهل يافت شوند. گفت: به خاطر چهل تن هلاك نكنم. ابراهيم گفت: زنهار غضب خداوند افروخته نشود، اگر در آنجا سى تن عادل پيدا شوند. گفت: اگر در آنجا سى تن يابم اين كار را نكنم. ابراهيم گفت: اگر بيست تن باشند؟ گفت: به خاطر بيست تن آن را هلاك نكنم. ابراهيم گفت: خشم خداوند افروخته نشود تا اين دفعه را عرض كنم شايد در آنجا ده تن يافت شوند؟ خداوند گفت: به خاطر ده تن آن رإ؛ر
ظظكُّ هلاك نكنم». (سفر پيدايش / باب 18 / آيات 24 - 33)
ظاهر ماجرا آن است كه ابراهيم خليل قانع مىشود كه حتى ده تن در شهر سدوم عادل يافت نمىشود و لذا ساكت مىشود، ولى آيات قرآن - چنانكه گذشت حكايت دارد كه مجادله تا يك تن هم ادامه يافته است و ابراهيم خليل با شادمانى - كه گويا موفّق شده است - مىگويد اگر با يك تن عادل هم شهر سدوم را نابود نخواهى كرد، پس در شهر سدوم كه لوط پيامبر هست؟ چگونه تصميم به هلاك و دمار آن شهر گرفتهاى؟ و خداوند عزّت پاسخ مىدهد كه ما لوط و خاندانش را قبل از هلاكت نجات مىدهيم.
|
نوشته شده توسط admin
در تاريخ شنبه ۳ دي ۱۳۸۴ - ۰۳:۱۸
|
0 نظر -
تعداد بازديد : 88 -
|
|
|
| پيغامگير |
براي ارسال بايد وارد سيستم كاربري خود شويد.
|
|