| آمار |
ميهمانان آنلاين : 3
هيچ كاربري آنلاين نيست
تعداد اعضا : 2
جديدترين عضو : doctor
|
|
| سوره براءت ( توبه ) - ۲ |
(إِنَّمَا النَّسِيءُ زِيَادَةٌ فِي الْكُفْرِ يُضَلُّ بِهِالَّذِينَ كَفَرُوا يُحِلُّونَهُ عَاماً وَيُحَرِّمُونَهُ عَاماً لِيُوَاطِئُوا عِدَّةَ مَا حَرَّمَ اللَّهُ فَيُحِلُّوا مَا حَرَّمَ اللَّهُ زُيِّنَ لَهُمْ سُوءُ أَعْمَالِهِمْ وَاللَّهُ لَا يَهْدِي الْقَومَ الْكَافِرِينَ) «37».
كلمه «نَسِيء» بر وزن فعيل صفت مشبهه است و مانند قتيل كه به معناى مقتول است نسىء هم به معناى منسوء است، يعنى مؤخر شده، كه كسى عمداً و يا سهواً چيزى را و يا كارى را به تأخير بيفكند و عقب بزند. در آيه كريمه، به تناسب اينكه قبلاً سخن از ماههاى سال و ماههاى حرام به ميان آمده بود، نسىء به معنى ماه مؤخر شده خواهد بود زيرا هر دو سال يكبار در آخر سال كه ماه ذيحجه است در روز دهم و يا شب دهم كه از آفاق مختلف براى زيارت كعبه جمع بودند به آنان اعلام مىشد كه ماه بعدى كه بايد به نام محرم و آغاز سال شناخته شود، به عنوان كبيسه از شمار ماههاى سال ساقط مىشود و نام محرم با حرمت ويژهاى كه دارد به ماه بعدى كه ماه صفر است انتقال مىيابد.
اين برنامه موجب مىشد كه در وهله اوّل يعنى اوّلين سال كبيسه ماه محرم با حرمت آن به ماه صفر منتقل شود و به همين ترتيب تمام ماههاى سال يك ماه با واقعيت فاصله بگيرند و از جمله ماه رجب با حرمت آن به ماه شعبان منتقل گردد و ماه ذىقعده به ماه ذيحجّه و ماه ذيحجّه به ماه محرّم و به همين ترتيب در وهله دوم كه كبيسه صورت مىگرفت ماههاى واقعى سال، دو ماه با واقعيت فاصله مىگرفت تا دوره كامل كبيسه يعنى 12 بار صورت بگيرد و مجدداً ماههاى سال با نام واقعى آن ناميده شوند.
در نتيجه ماه مؤخر افتاده، مايه گمراهى مىشد و كفرى بر كفر مردم مىافزود كه گاهى ماه حرام را حرام مىدانستند و گاهى ماه حرام را حلال مىگرفتند و هماره - مثلاً ماه رجب را كه حرام است حلال مىكردند و به جاى آن ماه شعبان را حرام مىكردند كه هر دو عمل جرم و خيانت و بدعت بود و به همين ترتيب، ماه مؤخّر افتاده در سه ماه حرام پياپى كه ماه ذىقعده و ذيحجّه و محرّم است گاهى سه ماه حلال حرام مىشد و سه ماه حرام حلال مىشد و كفر بيشترى بر كفر مردم مىافزود.
برخى گفتهاند كه «نَسِيء» مصدر است و مانند نذير و نكير خواهد بود كه وزن آن با وزن صفت مُشبهه برابر آمده است ولى سخن درستى نيست، زيرا ضمير (يُحِلُّونَهُ عَاماً وَيُحَرِّمُونَهُ عَاماً) بدون مرجع خواهد ماند. اصولاً كلمه «نَسِيء» با همان مفهوم وصفى كه دارد به خاطر سابقه بسيار طولانى آن و به خاطر مفهوم نجومى آن كه در ميان ملّت يهود شايع بوده و هست، در ميان مردم عرب نيز شناخته شده و لفظى آشنا بوده است و لذا است كه رسول خدا در خطبه خود گفت: «إنَّ الزَّمانَ قَدِ اسْتَدَارَ كَهَيْئَتِهِيَومَالأوّل»، چرا كه مردمعرب بااندك توجّهى معناىاستداره زمان وچرخيدن و دور زدن ماههاى واقعى را در ماههاى تقويمى و صورى درك مىكردند. به هر حال جمله بعدى كه مىگويد: (فَيُحِلُّوا مَا حَرَّمَ اللَّهُ) حامل جمله مشابه ديگرى است كه «وَيُحَرِّمُوا مَا حَلَّلَ اللَّهُ» است و به قرينه حذف شده است.
(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَا لَكُمْ إِذَا قِيلَ لَكُمُ انْفِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الْأَرْضِ. أَرَضِيتُمْ بِالْحَيَاةِ الدُّنْيَا مِنَ الآخِرَةِ. فَمَا مَتَاعُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا فِي الآخِرَةِ إِلَّا قَلِيلٌ) «38».
قرآن مجيد با شروع اين سر فصل جديد، وارد نتيجهگيرى مىشود و بسيج جنگ تبوك را مطرح مىكند. لحن آيه كريمه لحن ملامت است. درست مانند لحن آيه 13 كه گفت: (أَلَا تُقَاتِلُونَ قَوماً نَكَثُوا أَيْمَانَهُمْ)، و مسلمين را تهييج مىكرد كه با مشركين قريش يعنى حاميان حرم قتال كنند. الفاظ آيات كريمه با توجه به ترجمه روشن است.
(إِلَّا تَنْفِرُوا يُعَذِّبْكُمْ عَذَاباً أَلِيماً وَيَسْتَبْدِلْ قَوماً غَيْرَكُمْ وَلَا تَضُرُّوهُ شَيْئاً وَاللَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ* إِلَّا تَنصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ثَانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُمَا فِي الْغَارِ إِذْ يَقُولُ لِصَاحِبِهِ لَاتَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ وَأَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوهَا وَجَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلى وَكَلِمَةُ اللَّهِ هِيَ الْعُلْيَا. وَاللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ) «40».
جمله (فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيه) تا به آخر آيه مربوط به سفر هجرت و نزول در غار نيست، بلكه آيه كريمه مىخواهد تاريخ را از روز اوّل هجرت كه مسلمين با مشركين روياروى شدند، تا روزى كه مسئله بسيج تبوك مطرح است؛ به صورت خلاصه گزارش كند. فاء در (فَأَنْزَلَ اللَّهُ) براى تفريع است ولى براى (فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهَ) كه شرح نصرت الهى را با امداد غيبى يادآور مىشود و از جمله در جنگ بدر و جنگ أحد كه با استغاثه مؤمنين فرشتهها نازل شدند و در آخرين جنگ مسلمين، جنگ حنين كه جز عده انگشتشمارى همگان از ترس جان كه غافلگير شده بودند، فرار كردند، ذات ربوبى با ارسال جنود آسمانى و فرشتگان ناپيدا رسول خود را نصرت بخشيد.
بنابراين بحث از اينكه سكينه بر رسول خدا نازل شده است و يا بر يار غار كه ابو بكر باشد، كاملاً بىمورد است. زيرا اين سكينه در غار نازل نشده است، و رسول خدا با كمال اطمينان خاطر و آرامش روح و تن به غار پناه برد تا از تعقيب دشمن در امان خدا بماند. اضطراب ابوبكر هم مايه شكست هجرت نبود، زيرا طبيعى است كه با نزديك شدن قريش به در غار، نفس يار غار مىبريد و اگر قلب او در طپش بود زبان او از كار مىافتاد و رمقى در تن نداشت كه دشمن را آگاه كند. به هر حال صريح آيه كريمه گزارش زمان سابق است. در زمان سابق، جز در غزوه حديبيّه و نيز در غزوه حنين كه اشاره به آن در آيه 25 همين سوره گذشت، نيازى به سكينه، در ميان نبود و در اين دو مورد است كه آيات قرآن از نزول سكينه حكايت مىكند و قهراً اين آيه كريمه ناظر به همان دو غزوه است نه زمان توقف در غار، خصوصاً كه بلافاصله مىگويد: (وَأَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوهَا) كه نزول فرشتگان تنها در جنگ أحد و جنگ حنين حكايت شده است و بالاخره جمله (وَجَعَلَ كَلِمَةَ الّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلى وكلمةُ اللَّهِ هِي العُلْيَا) كه ناظر به فتح مكه است نمايانگر قاطعى است كه گزارش نزول سكينه و نزول فرشتگان و اعلاء كلمت اللَّه مربوط به روزگار بعد است.
(انفِرُوا خِفَافاً وَثِقَالاً وَجَاهِدُوا بِأَمْوَالِكُمْ وَأَنْفُسِكُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ) «41».
جمله (خِفَافاً وَثِقَالاً) مفيد آن است كه در اين بسيج عمومى كثرت نفرات جنگى مطلوب است و كسى نبايد به بهانه اينكه روميان تجهيزات سنگين دارند و با داشتن تجهيزات سبك مثلاً يك شمشير و يك سپر چوبين كسى نمىتواند به مصاف آنان برود در خانه بنشيند. چنانكه ديديم. تا اين آيه كريمه، تشويق به جنگ و قتال ادامه داشت آنهم با لحن ملامتبارى كه مسلمين را به كوتاهى و تقصير و بىمايگى در ايمان متّهم مىساخت. از آيه بعدى كه مىگويد:
(لَو كَانَ عَرَضاً قَرِيباً وَسَفَراً قَاصِداً لَاتَّبَعُوكَ) «42».
تا آيه كريمه 49 به صورت غيابى مردم بىمايه و سست ايمان و بيشتر منافقين داخلى را مورد ملامت و مؤاخذه قرار مىدهد سپس در آيه 51 - 53 به رسول خدا خطاب مىكند كه فقط با اين سه آيه به بهانهجوئيهاى آنان پاسخ بدهد:
(قُلْ لَّنْ يُصِيبَنَا إِلَّا مَا كَتَبَ اللَّهُ لَنَا هُوَ مَولَانَا وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ المُؤْمِنُونَ) «51».
و اشاره مىكند كه مسئله مرگ و حيات از مقدّرات الهى است، چنانكه در غزوه أحد گوشزد شد (وما كان لِنَفْسٍ أنْ تموتَ إلّا بإذنِ اللَّهِ كتاباً مُؤجّلاً) (آلعمران/ 145) و نيز در پاسخ منافقان گفته شد: (لَو كنْتُم في بُيوتكم لَبَرَزَ الّذين كُتِبَ عليهم القَتْلُ إلى مَضاجِعِهِم) (آلعمران / 154)؛ بنابراين اگر مصيبتى بر جبهه ما وارد شود، شهادتى خواهد بود كه خداوند براى ما مقدّر كرده است.
(قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنَا إِلَّا إِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ وَنَحْنُ نَتَرَبَّصُ بِكُمْ أَن يُصِيبَكُمُ اللَّهُ بِعَذَابٍ مِنْ عِندِهِ أَو بِأَيْدِينَا فَتَرَبَّصُوا إِنَّا مَعَكُمْ مُتَرَبِّصُونَ) «52».
عذابى كه در اين آيه مطرح شده است، همان عذابى است كه در آيه 39 عنوان شد و گفت: (إِلَّا تَنْفِرُوا يُعَذِّبْكُمْ عَذَاباً أَلِيماً وَيَسْتَبْدِلْ قَوماً غَيْرَكُمْ).
(قُلْ أَنفِقُوا طَوعاً أَو كَرْهاً لَن يُتَقَبَّلَ مِنكُمْ إِنَّكُمْ كُنتُمْ قَوماً فَاسِقِينَ) «53».
منظور از اين انفاق، انفاق زكات است كه شرط پذيرش ايمان ظاهرى است و منافقين مجبور بودند كه از روى بىميلى و كراهت و يا از روى اخلاص و رضايت آن را بپردازند به اضافه انفاق مالى در بسيج لشكر كه حكم مكتوب الهى است و مسلمين بايد با جان و مال خود در قتال و پيكار شركت نمايند.
(وَمَا مَنَعَهُمْ أَن تُقْبَلَ مِنْهُمْ نَفَقَاتُهُمْ) «54».
مجدّداً به صورت غيابى آنان را محاكمه مىكند و تا آيه 72 ادامه مىيابد. سپس مىفرمايد:
(يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ جَاهِدِ الْكُفَّارَ وَالمُنَافِقِينَ وَاغْلُظْ عَلَيْهِمْ وَمَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ) «73».
و گويا اين سر فصل آيات تا آيه 106 در اثناء سفر تبوك نازل شده است.
چنانكه مكرر گفته شد و مىشود، جهاد، به معناى تلاش و كوشش است كه در مقابل حملات - از هر نوعى كه باشد - حملات آنان را بىپاسخ نگذارند و اين مرتبه عموميّت دارد ولى مستلزم قتال و كشتن نيست.
(يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ مَا قَالُوا. وَلَقَدْ قَالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ وَكَفَرُوا بَعْدَ إِسْلَامِهِمْ وَهَمُّوا بِمَا لَمْ يَنَالُوا. وَمَا نَقَمُوا إِلَّا أَنْ أَغْنَاهُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ مِن فَضْلِهِ. فَإِن يَتُوبُوا يَكُ خَيْراً لَهُمْ وَإِن يَتَوَلَّوا يُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ عَذَاباً أَلِيماً فِي الْدُّنْيَا وَالآخِرَةِ وَمَا لَهُمْ فِي الْأَرْضِ مِن وَلِيٍّ وَلَا نَصِيرٍ) «74».
جمعى از منافقين كه همراه رسول خدا بسيج شده بودند، در مراجعت از تبوك بر سر گردنه، به جان رسول خدا سوء قصدى را اعمال كردند كه موفّق نشدند. در برخى از احاديث شيعه نام آن جمع سوء قصد كنندگان ياد شده است كه 12 تن بودهاند ولى سند حديث كاملاً مخدوش است. در شرح حال أبو موسى اشعرى آمده است كه حذيفه و عمّار ياسر با كنايه او را در شمار اصحاب عقبه، يعنى سوء قصد كنندگان مىدانستهاند. و اين مسئله مربوط به برخوردى است كه ميان آنان روى داده بود و گرنه رسول خدا به آنان يعنى حذيفه و عمار سفارش كرده بود كه سرّ آنان را فاش نكنند. داستان را در تفاسير و تواريخ ملاحظه كنيد.
علّت شناسائى حذيفه و عمّار آن بود كه به هنگام اعمال سوء قصد، برقى در آسمان جهيد و لحظاتى چند دوام يافت و اين دو تن، اصحاب سوء قصد را شناسائى كردند. در اين زمينه به كتاب بحار / ج28 / ص97 و ص 100 و ص 320 مراجعه
كنيد. جمله بعدى كه مىگويد: (إِلَّا أَنْ أَغْنَاهُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ مِن فَضْلِهِ) اشاره به غنائم حنين دارد كه رسول خدا به آنان كه بعدها «مؤلّفة قلوبهم» ناميده شدند، صد شتر صد شتر و پنجاه شتر پنجاه شتر بخشيد. بنابراين بايد چند تن از اين اصحاب عقبه از مؤلّفة قلوبهم بوده باشند.
(وَمِنْهُمْ مَنْ عَاهَدَ اللَّهَ لَئِنْ آتَانَا مِن فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ) «75».
تا آيه 82 كه مىفرمايد:
(فَلْيَضْحَكُوا قَلِيلاً وَلْيَبْكُوا كَثِيراً جَزَاءً بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ) «82».
دنباله همان نكوهش و طرد منافقين است و مسئله «شادمانى كم و غمناكى و غمبارى بيشتر» به عنوان مقدّرات زندگى، كيفر آنان خواهد بود.
(فَإِن رَجَعَكَ اللَّهُ إِلَى طَائِفَةٍ مِنْهُمْ فَاسْتَأْذَنُوكَ لِلْخُرُوجِ) «83».
گواهى مىدهد كه اين آيات در اثناء سفر تبوك تلاوت شده است.
(وَلَاتُصَلِّ عَلَى أَحَدٍ مِنْهُم مَاتَ أَبَداً وَلَاتَقُمْ عَلَى قَبْرِهِ) «84».
افاده مىكند كهاينان كافر محسوب مىشوند واستغفار براى كافران لغو و بىنتيجه است. خواه به صورت نماز رسمى باشد و خواه بعد از فوت نماز، بر سر گور او حاضر شوند و استغفار نمايند.
(وَلَاتُعْجِبْكَ أَمْوَالُهُمْ وَأَولَادُهُمْ) «85».
تا آيه 89 بازهم در اثناء سفر به مسائل منافقين مىپردازد.
(وَجَاءَ الْمُعَذِّرُونَ مِنَ الْأَعْرَابِ لِيُؤْذَنَ لَهُمْ وَقَعَدَ الَّذِينَ كَذَبُوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ ...) «90».
منظور از اعراب، اعراب اطراف مدينهاند كه طبق قواعد اسلامى مجاز بودند كه هجرت نكنند ولى در مواقع ضرورت به كمك عاصمه اسلام حاضر باشند. آيه كريمه حكايت است نه آنكه زمان حال را روايت كند. مىگويد: تا كنون به منافقين و موافقين مدينه پرداختيم. اينك حكايتى از اعراب باديه: اعراب باديه دو دسته بودند يكدسته باعذر و بىعذر به مدينه آمدند و اجازه تقاعد گرفتند، و يكدسته كه به خدا و رسول خدا دروغ مىگويند اصولاً از جا نجنبيدند و به مدينه هم نيامدند كه اجازه توقف و تقاعد بگيرند.
(سَيُصِيبُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ) «90».
كه نشان مىدهد همه آنان منافق واقعى نبودند كه كافر باشند و مستوجب عذاب باشند.
(لَيْسَ عَلَى الضُّعَفَاءِ وَلَا عَلَى المَرْضَى وَلَا عَلَى الَّذِينَ لَايَجِدُونَ مَا يُنْفِقُونَ حَرَجٌ) «91».
تا آيه 93 متعرّض عذرهاى موجّه است كه تكليف قتال را ساقط مىكند و از جمله كسى است كه قدرت مالى ندارد تا وسائل حركت را آماده كند. اين عذر به خاطر آن است كه در قتال و جهاد اسلامى، تهيه وسائل سفر و تجهيزات جنگى به عهده مقاتلين است كه شرح آن فراوان گذشته است.
(يَعْتَذِرُونَ إِلَيْكُمْ إِذَا رَجَعْتُمْ إِلَيْهِمْ) «94».
شاهد ديگرى است كه هنوز هم آيات كريمه در حال سفر نازل مىشود و به همين ترتيب گواهى سين (سَيَحْلِفُونَ بِاللَّهِ لَكُمْ إِذَا انقَلَبْتُمْ إِلَيْهِمْ لِتُعْرِضُوا عَنْهُمْ). و ظرف شرطيه، گواه همين معنى است تا آيه 96 كه دنباله مطلب را تمام مىكند.
(الْأَعْرَابُ أَشَدُّ كُفْراً وَنِفَاقاً) «97».
تا آيه كريمه 106 كه مىگويد:
(وَآخَرُونَ مُرْجَونَ لِأَمْرِ اللَّهِ إِمَّا يُعَذِّبُهُمْ وَإِمَّا يَتُوبُ عَلَيْهِمْ وَاللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ) «106».
گزارش مىدهد كه روحيات مسلمين اطراف، بر چه منوال است و خوب و بد آنان چسان مىباشند و مهاجرين و انصار مدينه و تابعينى كه بعداً به آنان ملحق شدند چه روحيه و چه موقعيتى دارند و نيز گزارش مىكند كه جمعى از منافقين شهر و روستا كه ذات ربوبى آنان را مىشناسد از اين تاريخ به بعد دو نوبت مورد شكنجه و عذاب دنيوى قرار مىگيرند و بعد از مرگ با عذاب دوزخ معذّب مىشوند و جمعى ديگر امكان دارد كه مورد مغفرت قرار بگيرند و لذا به رسول خدا مىفرمايد:
(خُذْ مِنْأَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَكِّيهِمْ بِهَا وَصَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلَاتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ) «103».
و بالاخره فرقه سوم كه در حال حاضر جبهه ثابتى ندارند، درباره آنان قضاوت نمىشود و عذاب آنان و يا آشتى و مغفرت آنان به فرمان الهى منوط است. و به اين آيه كريمه (106) بحث غزوه تبوك و بسيج عمومى خاتمه مىيابد.
بعد از آنكه رسول خدا به مدينه مراجعت مىكند. فصل ديگرى از درگيرى با منافقين و مردم سست ايمان شروع مىشود كه آيات بعدى به آن مىپردازد:
(وَالَّذِينَ اتَّخَذُوا مَسْجِداً ضِرَاراً وَكُفْراً وتَفْرِيقاً بَيْنَ المُؤْمِنِينَ) «107».
تا آيه 110 به جمعى از منافقين مدينه مىپردازد كه مسجد ويژهاى براى خود ساختند تا پايگاه مبارزه آنان باشد و با نزول اين آيات، به فرمان رسول خدا آن مسجد را آتش زدند و نابود كردند. و از آن پس قرآن مجيد اعلام مىكند كه خط و برنامه اسلام و قرآن درباره جهاد و بسيج و قتال با كافران بر چه منوال است و سپس به ملاحظاتى كه در آيات قبلى گذشت و امكاناً مورد انتقاد منافقين قرار مىگيرد، مىپردازد: به اين صورت:
(إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَى مِنَ المُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ...) «111».
يعنى كسانى كه واقعاً ايمان آوردهاند و به نعيم آخرت دل بستهاند مشتاق بهشت مىباشند و خداوند عزت نزديكترين راه مطمئن را در برابر آنان قرار داده است به اين صورت كه اگر با مال و جان خود در راه خدا پيكار كنند، به بهشت و رضوان خدا دست مىيابند، ولى با اين قيد كه صادقانه وارد پيكار شوند بكشند و كشته شوند و لذا مىفرمايد:
(فَيَقْتُلُونَوَيُقْتَلُونَ. وَعْداً عَلَيْهِ حَقّاً فِي التَّورَاةِ وَالإِنْجِيلِ وَالْقُرْآنِ وَمَنْ أَوفَى بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بَايَعْتُم بِهِ. وَذلِكَ هُوَ الْفَوزُ الْعَظِيمُ) «111».
منظور از فوز عظيم آن است كه انسان از دوزخ برهد و بهشت باقى را به دست آورد. سادهترين مراحل فوز آن است كه از عذاب دوزخ رها گردد چرا كه معناى لغوى فوز، رستن از مهالك است، گرچه در عرصات محشر باقى بماند و كلاس بعدى را شكل دهد.
(التَّائِبُونَ الْعَابِدُونَ الْحَامِدُونَ السَّائِحُونَ الرَّاكِعُونَ السَّاجِدُونَ الآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِوَالنَّاهُونَعَنِالمُنْكَرِوَالْحَافِظُونَلِحُدُودِاللَّهِوَبَشِّرِالمُؤْمِنِينَ) «112».
صدر آيه كريمه حرف عطف ندارد. اوصاف بعدى هم حرف عطف ندارند و لذا تمام اوصاف هشتگانه اوصاف جمع واحد است ولى آخرين وصف آيه با حرف عطف آمده است و والاترين وصف از اوصاف ايمانى را كه خاصّ مقرّبان و نگهبانان و مرزداران احكام الهى است بر اوصاف هشتگانه عطف مىكند. گويا سؤال مقدّرى از آيه پيشين شكل گرفته است كه «مگر كسانى هم يافت مىشوند كه بعد از سابقه شرك و كفر، به اين دعوت آسمانى ايمان بياورند در آن حد كه از همه چيز خود بگذرند و كوتاهترين راه سعادت را انتخاب كنند»؟
قرآن كريم پاسخ مىدهد كه آرى، كسانى كه بعد از توبه از شرك و نفاق خدا را عبادت كنند، خدا را با خواندن سوره حمد ستايش كنند، با ادامه تلاوت قرآن در آيات الهى سير كنند، ركوع كنند، ساجد شوند. به آرمانهاى شناخته اسلامى امر كنند، از بدعتهاى ناشناخته مذهبى نهى كنند. اينان با رهبرى رهبران الهى كه مرزبان حدود الهى مىباشند در اين بيع و شرى مشتاقانه وارد مىشوند و به فوز بزرگ دست مىيابند. جمله (وَبَشِّرِ المُؤْمِنِينَ) عطف بر مقدر است بدين صورت: «فإذا جاءَكَ الّذين يَشْرُون الحياة الدُّنيا بالآخِرة فَبَايِعْهُم واسْتَغْفِرْ لَهُم وبَشِّر المؤمِنِين».
(مَا كَانَ لِلنَّبِيِّ وَالَّذِينَ آمَنُوا أَن يَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِكِينَ وَلَو كَانُوا أُولِي قُرْبَى مِن بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُمْ أَصْحَابُ الْجَحِيمِ) «113».
اينآيه كريمه نيز پاسخ يكسؤال مقدّر است: قبلاً مطرحشد وفرمود: (وَلَاتُصَلِّ عَلَى أَحَدٍ مِنْهُم مَاتَ أَبَداً) منظور آيه، نماز ميّت است كه به منظور استغفار بر متوفّى سنّتگزارى شده است. سؤال مقدّر از اين قرار است كه چرا بايد رسول خدا بر مشركين نماز نخواند و بر مزار آنان نايستد و استغفار نكند در حالى كه ابراهيم خليل جدّ رسول اللَّه براى پدر مشرك خود استغفار كرده است؟ بعد از مرگ مشركين كه شرّ آنان از سر مسلمين كوتاه شده است، سزا است كه مؤمنين براى پدران و برادران خود استغفار بكنند تا صله رحم كرده باشند؟ آيه كريمه پاسخ لازم را مىدهد.
جمله (مِن بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُمْ أَصْحَابُ الْجَحِيمِ) افاده مىكند كه تا كسى بر شرك و نفاق نميرد معلوم نمىشود كه از اصحاب جحيم است. پاسخ آيه كريمه به اين صورت ادامه مىيابد.
(وَمَا كَانَ اسْتِغْفَارُ إِبْرَاهِيمَ لِأَبِيهِ إِلَّا عَن مَوعِدَةٍ وَعَدَهَا إِيَّاهُ فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ للَّهِِ تَبَرَّأَ مِنْهُ. إِنَّ إِبْرَاهِيمَ لَأَوَّاهٌ حَلِيمٌ) «114».
اين وعدهاستغفار، در سوره مريم آيه48 بدين صورت حكايت شده است: (قالَ سَلَامٌ عليك سَأسْتَغْفِرُ لك ربِّي إِنَّهُ كان بِي حَفِيّاً). و استثناى از تأسّى به آن حضرت، در سوره ممتحنه آيه 4 بدين صورت منصوص است: (قَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْرَاهِيمَ وَالَّذِينَ مَعَهُ إِذْ قَالُوا لِقَومِهِمْ إِنَّا بُرَآءُ مِنكُمْ وَمِمَّا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ: كَفَرْنَا بِكُمْ وَبَدَا بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةُ وَالْبَغَضاءُ أَبَداً حَتَّى تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ. إِلَّا قَولَ إِبْرَاهِيمَ لِأَبِيهِ لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَكَ وَمَا أَمْلِكُ لَكَ مِنَ اللَّهِ مِن شَيءٍ) اين آيه كريمه يعنى آيه سوره ممتحنه استثنا مىكند كه شما بايد به ابراهيم و اصحاب ابراهيم تأسى كنيد جز در اين قسمت كه ابراهيم خليل به پدر خود قول داد كه براى او استغفار كند با اين قيد كه به او گفت: من نمىتوانم از جانب خدا قول بدهم كه استغفار مرا بپذيرد و تو را عفو كند.
قهرى است كه سوره ممتحنه در سال ششم هجرت نازل شده است و اين حكايت به اضافه استثناى آن به مردم ابلاغ شده است و جائى براى استناد به عمل ابراهيم باقى نمىگذارد. خصوصاً كه در اين سوره براءت نيز به تناسب آيه: (وَلَا تُصَلِّ عَلَى أَحَدٍ مِنْهُم مَاتَ أَبَداً) مجدّداً به پاسخگوئى پرداخته است. بنابراين حرمت استغفار براى مشركين، گرچه از خويشان باشند و به عنوان صله رحم طلب مغفرت شود، آشكار است.
البتّه مناسب است كه اشاره شود كه ابراهيم خليل به وعده خود وفا كرده است و استغفار او در سوره شعراء آيه 87 حكايت شده است بدين صورت: (وَاغْفِرْ لِأبِي إنّه كان مِنَ الضّالِّين) وكلمه «كان» افاده مىكند كه استغفار او بعد از مرگ او انجام گرفته است با اين قيد كه او را از گمراهان مىشمارد. گويا به ذات ربوبى عرض مىكند كه پروردگارا من استغفار كردم گرچه مىدانم استغفار من بىاثر است زيرا پدرم بر كفر و ضلالت مرده است.
(وَمَا كَانَ اللَّهُ لِيُضِلَّ قَوماً بَعْدَ إِذْ هَدَاهُمْ حَتَّى يُبَيِّنَ لَهُم مَا يَتَّقُونَ إِنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ* إِنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْكُ السَّموَاتِ وَالْأَرْضِ يُحْيِي وَيُمِيتُ وَمَا لَكُم مِن دُونِ اللَّهِ مِن وَلِيٍّ وَلَا نَصِيرٍ) «116».
آيات كريمه افاده مىكند كه سنّت الهى هماره بر آن بوده است كه مردم را ارشاد كند وبعد از ارشاد آنان، راهپرهيز از عذابالهى را به آنان بنماياند. پس افراد مشرك، خواه پدر ابراهيم خليل خدا باشد و يا پدر شما مسلمين باشد، با وجود راه و چراغ، دعوت خدا را رد كردند و به دشمنى با خدا برخاستهاند و حكم خدا درباره مشركين جز اين نيست كه راه بهشت بر روى آنان بسته است. چنانكه در سوره مائده آيه 72 مىگويد: (وقال المسيحُ يا بني اسرائيل اعبُدُوا اللَّهَ ربِّي وربَّكم إنّه مَنْ يُشْرِكْ باللَّه فقد حرّم اللَّه عليه الجنّة ومأواه النّار و ما للظّالمين مِن أنصار).
(لَقَد تَابَ اللَّهُ عَلَى النَّبِيِّ وَالمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُ فِي سَاعَةِ الْعُسْرَةِ مِن بَعْدِمَا كَادَ يَزِيغُ قُلُوبُ فَرِيقٍ مِنْهُمْ ثُمَّ تَابَ عَلَيْهِمْ إِنَّهُ بِهِمْ رَؤُوفٌ رَحِيمٌ) «117».
بعد از آنكه در آيه صدم گفت: (وَالسَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ المُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَانٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدَاً. ذلِكَ الْفَوزُ الْعَظِيمُ)، معلوم است كه جمعى از مهاجرين و انصار، در وهله اوّل فرمان بسيج را اطاعت كردند و جمعى از همان مهاجرين و انصار و اعراب باديه، بعداً و در وهله دوم بالاخره فرمان بسيج را پذيرا شدند و رسول خدا را با همه مشكلات سفر همراهى كردند و به رضوان خدا نائل شدند.
بنابراين توبهاى كه در اين آيه مورد بحث به صورت يك لطف و عنايت آغازين عنوان شده است، توبه بعد از گناه نخواهد بود، بلكه از الطاف الهى و نسمات غيبى حكايت مىكند كه شامل حال رسول خدا و آن مهاجران و انصارى شد كه رسول خدا را در گرماى شديد تابستان و هنگام برداشت محصول همراهى كردند با آنكه جمعى پياده بودند و كلاً خوراك كافى نداشتند تا آن حد كه گفتهاند يك دانه خرما به دهان چند تن منتقل مىگشت و هر يك چند لحظه شيرينى خرما را مزّه مىكرد و سپس به ديگرى مىداد.
طبيعى است كه يك چنين صبر و بردبارى و اخلاص، جز با امداد غيبى سهل و آسان نخواهد گشت. و لذا است كه اين توبه و عنايت كه ابتداءً از جانب خدا متوجّه مسلمين شده است، نسبت به ناصابران كه در آستانه انحراف و كجى قرار گرفته بودند، مضاعف گرديد؛ تا انحراف و كجى را از دلهاى آنان بسترد و اين است مَغْزاى اين جمله آخر كه مىگويد: (مِنْبَعْدِ مَا كَادَ يَزِيغُ قُلُوبُ فَرِيقٍ مِنْهُمْ ثُمَّ تَابَ عَلَيْهم).
(وَعَلَىالثَّلَاثَةِالَّذِينَخُلِّفُواحَتَّىإِذَاضَاقَتْعَلَيْهِمُالْأَرْضُبِمَارَحُبَتْوَضَاقَتْ عَلَيْهِمْ أَنْفُسُهُمْ وَظَنُّوا أَن لَا مَلْجَأَ مِنَ اللَّهِ إِلَّا إِلَيْهِ ثُمَّ تَابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ) «118».
آيه كريمه عطف بر صدر آيه قبلى است ولى نه به آن صورت قبلى كه توبه الهى ابتداءً و از باب عنايت و الطاف ويژه باشد. بايد به اين نكته توجه كرد كه (حَتَّى إِذَا ضَاقَتْ) تا آخر، از متعلّقات (خُلِّفُوا) است نه از متعلّقات (لَقَدْ تَابَ). كلمه (خُلِّفُوا) از باب تفعيل است يعنى آنان را - كه سه تن بودهاند - بجا گذاشتند و سفر تبوك را آغاز كردند ولى اين بجا گذاشتن به خاطر استجازه آنان بود كه اجازه قعود و تخلّف گرفتند ولى اجازه آنان - در اثر معاذير و بهانههاى واهى - صادر شده بود، چنانكه در آيات پيشين معيار آن را بدست داد و گفت:
(إِنَّمَا السَّبِيلُ عَلَى الَّذِينَ يَسْتَأْذِنُونَكَ وَهُمْ أَغْنِيَاءُ رَضُوا بِأَن يَكُونُوا مَعَ الْخَوَالِفِ وَطَبَعَ اللَّهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لَا يَعْلَمُونَ) «93».
جمله (وَظَنُّوا أَن لَا مَلْجَأَ مِنَ اللَّهِ إِلَّا إِلَيْهِ) ناظر به كيفيت توبه آنان است كه مىگويند: خود را به ستونهاى چوبى مسجد بستند و هماره ملازم مسجد ماندند و تضرّع كردند تا خداوند توبه آنان را پذيرفت و با آنان آشتى كرد.
(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَكُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ) «119».
منظور از اين صادقين كسانىاند كه در اظهار ايمان و التزام به طاعت و تعهّد جهاد صداقت دارند، چنانكه در آيه 43 همين سوره گذشت كه (عَفَا اللَّهُ عَنك لِمَ أذِنْتَ لهم حتّى يتَبيّنَ لَكَ الّذينَ صَدَقُوا وتَعْلَم الكاذِبِين) و در آيات كثيرى و از جمله آيه 15 سوره حجراتمىگويد: (إِنَّمَا المُؤْمِنُونَالَّذِينَآمَنُوا بِاللَّهِوَرَسُولِهِثُمَلَمْيَرْتَابُوا وَجَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْوَأَنفُسِهِمْفِي سَبِيلِ اللَّهِأُولئِكَهُمُالصَّادِقُونَ). و از جمله (مِنَ المُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُم مَن قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَن يَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلاً* لِيَجْزِيَ اللَّهُ الصَّادِقِينَ بِصِدْقِهِمْ وَيُعَذِّبَ المُنَافِقِينَ إِن شَاءَ أَو يَتُوبَ عَلَيْهِمْ إِنَّ اللَّه كَانَ غَفُوراً رَحِيماً) (احزاب/ 23 - 24).
(مَا كَانَ لِأَهْلِ المَدِينَةِ وَمَنْ حَولَهُم مِنَ الْأَعْرَابِ أَن يَتَخَلَّفُوا عَن رَسُولِ اللَّهِ وَلَايَرْغَبُوا بِأَنْفُسِهِمْ عَن نَفْسِهِ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ لَا يُصِيبُهُمْ ظَمَأٌ وَلَا نَصَبٌ وَلَا مَخْمَصَةٌ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلَا يَطَأُونَ مَوطِئاً يَغِيظُ الْكُفَّارَ وَلَا يَنَالُونَ مِنْ عَدُوٍّ نَيْلاً إِلَّا كُتِبَ لَهُم بِهِ عَمَلٌ صَالِحٌ إِنَّ اللَّهَ لَا يُضِيعُ أَجْرَ المُحْسِنِينَ* وَلَا يُنفِقُونَ نَفَقَةً صَغِيرَةً وَلَا كَبِيرَةً وَلَايَقْطَعُونَ وَادِياً إِلَّا كُتِبَ لَهُمْ لِيَجْزِيَهُمُ اللَّهُ أَحْسَنَ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ) «121».
مفاد آيه كريمه با توجه به ترجمه روشن است. اين آيه كريمه و آيه بعدى مقتضاى ايمان و جهاد را روشن مىكند و معيار لازم را بدست مىدهد. در اين آيه مىگويد: موقعى كه شخص رسول خدا بسيج شده است و عازم جهاد است، جان چه كسى از جان او عزيزتر است؟ اگر سرما و گرما است براى رسول خدا هم هست. اگر تشنگى و گرسنگى و خستگى است براى رسول خدا هم هست. تذكّرات لازم براى درك اين معنى در آيات پيشين گذشت و از جمله گذشت كه:
(وَقَالُوا لَا تَنْفِرُوا فِي الْحَرِّ قُلْ نَارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرّاً لَو كَانُوا يَفْقَهُونَ) «81».
خلاصه سخن آن است كه اگر قتالى صورت نگيرد، پاداش تشنگى و گرسنگى شما برجا است.
(وَمَا كَانَ المُؤْمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً فَلَولَا نَفَرَ مِن كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوإ؛ب"ظظ فِي الدِّينِ وَلِيُنذِرُوا قَومَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ) «122».
آيه كريمه پاسخ يك اعتراض است: جمعى از منافقين بعد از مراجعت رسول خدا از جنگ تبوك كه ديدند قتالى صورت نگرفته است، مدّعى شدند كه ما هم مىدانستيم كه در اين گرماى سوزان، روميان به مناطق ما حملهور نمىشوند. اگر روميان به تبوك نيايند، به طريق اولى به مدينه كه جنوبىتر و گرمتر است، پا نمىگذارند، لذا بود كه ما در اين سفر شما را همراهى نكرديم. برخى ديگر انتقاد اصولى مىكردند كه مسلمين نبايد همگان بسيج شوند و عاصمه را خالى بگذارند كه دشمنان اطراف، به مدينه حملهور شوند، لذا ما صلاح وطن را در آن ديديم كه از سفر خوددارى كنيم، به همان دليل كه رسول خدا سرور مقاتلان على را در مدينه برجا گذاشت.
آيه كريمه مىفرمايد: بعد از آنكه رسول خدا صلاح مسلمين را در حركت ديده است و خود با جمعى از مقاتلان و مجاهدان راهى تبوك و يا معركه جنگ ديگر است، و قرار است كه سفر، سفر نمايشى باشد براى ارعاب دشمنان پس لا اقل از هر عشيرهاى و يا از هر فاميل و خاندانى بايد چند تن بسيج شوند تا در ركاب رسول خدا از نزول آيات باخبر شوند و از بركات مصاحبت و بيانات تربيتى آن سرور بهرهمند شوند، تا در مراجعت به روستاى خود و عشيره خود و فاميل و خاندان خود ملحق شوند و معلم آنان باشند.
(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قَاتِلُوا الَّذِينَ يَلُونَكُم مِنَ الْكُفَّارِ وَلْيَجِدُوا فِيكُمْ غِلْظَةً وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ المُتَّقِينَ) «123».
آيه كريمه نهائىترين فرمان قتال را كه مقاتله با همسايگان كافر است، صادر كرده است. اين مقاتله پايانپذير نخواهد بود مگر آنگاه كه مشرك و كافرى در روى زمين برجا نمانده باشد چنانكه قبلاً فرمود: (وَقَاتِلُوا الْمُشْرِكِينَ كَافَّةً كَمَا يُقَاتِلُونَكُمْ كَافَّةً) (براءت / 36) و اين فرمان، تكليف مىكند كه اگر دشمن به سراغ شما نيايد شما بايد به سراغ آنان برويد، يعنى بعد از اين بايد شما به سوى روم و ايران و ترك و تاجيك و چين و ماچين بتازيد كه آنان به سوى شما نمىتازند.
(وَإِذَا مَا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُم مَن يَقُولُ أَيُّكُمْ زَادَتْهُ هذِهِ إِيمَاناً: فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا فَزَادَتْهُمْ إِيمَاناً وَهُمْ يَسْتَبْشِرُونَ* وَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَرَضٌ فَزَادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ وَمَاتُوا وَهُمْ كَافِرُونَ) «125».
منظور آيه كريمه نزول سورهاى است كه احكام قتال در آن باشد، مانند آنكه در سوره قتال آيه 20 مىفرمايد: (ويَقولُ الّذينَ آمَنوا لَولا نُزِّلَتْ سورةٌ فاذا أُنْزلَتْ سورةٌ محكمةٌ وذُكِرَ فيها القتال رأيتَ الّذين في قلوبهم مَرَضٌ يَنظُرونَ إليك نَظَر المَغْشيِّ عليه من الموت فأولى لهم). بنابراين آيه كريمه مورد بحث كه مىگويد: (وَإِذَا مَا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ) ناظر به همين سوره توبه است كه حكم قتال با همه مشركين حتّى مشركين قريش، حكم قتال با كفّار اهلكتاب، حكمقتال باهمسايگان كافر و بسيارى ديگر از مسائل ايمان و نفاق را دربر دارد.
(أَوَلَا يَرَونَ أَنَّهُمْ يُفْتَنُونَ فِي كُلِّ عَامٍ مَرَّةً أَو مَرَّتَيْنِ ثُمَّ لَا يَتُوبُونَ وَلَا هُمْ يَذَّكَّرُونَ) «126».
جمله (أَوَلَا يَرَونَ) عطف بر مقدّر است به اين صورت: «ألَم يَعْلَمُوا أن لو نشاءُ لأرَيْناكهم فلعرفتهم بسيماهم ولتعرفنّهم في لَحْنِ القول ثُمَّ لَنُغْرِينّكَ بهم فلايُجاورونكَ إلّا قَليلاً. أوَلَايَرَونَ أنّهم يُفْتَنونَ في كلّ عام...».
(وَإِذا مَا أُنزِلَتْ سُورَةٌ نَظَرَ بَعْضُهُمْ إِلَى بَعْضٍ هَلْ يَرَاكُم مِنْ أَحَدٍ ثُمَّ انصَرَفُوا صَرَفَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ بِأَنَّهُمْ قَومٌ لَا يَفْقَهُونَ) «127».
آيه كريمه حكايتى است از روحيّه نفاق و شرك منافقين كه از استماع آيات قرآن كراهت داشتند. اين روحيه، همان است كه در سوره نوح از شيوه مشركان ياد شده است و از زبان نوح مىگويد: (وإنِّي كلّما دَعَوتُهم لِتَغْفِر لهم جَعلوا أصابِعَهُمْ في آذانهم واسْتَغْشَوا ثِيابَهُم وأصَرُّوا واستكبروا استكباراً) (نوح/ 7) و نيز در سوره هود از مشركين قريش حكايت شده است كه مىگويد: (ألا إنّهم يَثْنُونَ صُدُورهم لِيَسْتَخْفُوا منه. ألا حين يستغشون ثيابهم يعلم ما يُسرُّون وما يُعلنون) (هود/ 5).
(لَقَدْجَاءَكُمْرَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُم بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُوفٌ رَحِيمٌ* فَإِن تَوَلَّوا فَقُلْ حَسْبِيَ اللَّهُ لَا إِلهَ إِلَّا هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ) «129».
آيه اوّل، آخرين خطاب سوره به مردم است، خصوصاً امت عرب كه رسول اللَّه از آنان بود و بالاخص از قريش. منظور آيه آن است كه از نظر قومى نيز - كه شما با نظام آن خو گرفتهايد - ناشايسته و ناروا است كه از رسول مهربان خود رو گردان شدهايد. آيه دوم خطاب به رسول اللَّه است كه اگر اين مردم به راه صدق و صفا وارد نشدند: پشت كردند و رفتند و بر مركب جهل خود سوار شدند، تو جز اين برنامهاى نخواهى داشت كه بگوئى: خداوند من براى من كافى است. خدائى كه جز او خدائى نيست. من بر او تكيه دارم و كار خود را بدو سپردهام. خدائى كه پروردگار عرش خورشيد است.
|
نوشته شده توسط admin
در تاريخ شنبه ۳ دي ۱۳۸۴ - ۰۳:۰۹
|
0 نظر -
تعداد بازديد : 69 -
|
|
|
| پيغامگير |
براي ارسال بايد وارد سيستم كاربري خود شويد.
|
|