| آمار |
ميهمانان آنلاين : 1
هيچ كاربري آنلاين نيست
تعداد اعضا : 2
جديدترين عضو : doctor
|
|
| سوره انفال - ۲ |
نكته ديگرى كه لازمالذكر است تعبير «فأنّ للَّه» است «أنّ» دوّم تكرار «أنّ» اوّل است. و از اينرو تكرار شده است كه بدل بعض از كلّ باشد مانند: (وللَّه على الناس حجّ البيت من استطاع إليه سبيلاً) (آلعمران/ 97) گويا اوّل موضوع حكم را كه مطلق غنائم است روشن مىكند سپس خمس آن را از عنوان «غنمتم» كه غنيمت مسلمين است خارج مىكند و حقّ خدا و رسول و متعلّقان او مىسازد. بنابراين «أنّ» دوّم نيز معمول «اعلموا» خواهد بود.
و چون تصوّر عمومى بر اين بود كه تمام غنائم به سپاهيان تعلّق مىگيرد. چنانكه تعبير «غنمتم» گرفتن و صاحب شدن غنائم را به مسلمين مخاطب، نسبت مىدهد، قرآن مجيد با نزول اين آيه خمس آن را به صورت حقّ از تصاحب مسلمين خارج كرد و لذا براى تأكيد و تمكين مردم گفت: (إن كنتم آمنتم باللَّه وما أنزلنا على عبدنا يوم الفرقان).
يعنى اگر شما به خداوند ايمان داشته باشيد و به آن نصرت آسمانى كه روز بدر، روز جدا شدن حق از باطل، نازل كرديم حتماً به اين حكم الهى تمكين مىكنيد و آنچه از غنائم بدست آوريد يك پنجم آن را براى خدا و رسول خدا و متعلّقان ابواب جمعى او منظور مىكنيد. خواه غنائم دارالحرب باشد و يا هر غنيمتى و از هر راهى ديگر كه اگر بر منابع طبيعى تسلط يابيد و نعمتى استخراج كنيد بايد حق او را در نظر بگيريد و در صورت مطالبه آنان، حق آنان را تقديم كنيد.
(إِذْ أَنتُم بِالْعُدْوَةِ الدُّنْيَا وَهُم بِالْعُدْوَةِ الْقُصْوَى وَالرَّكْبُ أَسْفَلَ مِنكُمْ وَلَو تَوَاعَدتُّمْ لَاخْتَلَفْتُمْ فِي الْمِيعَادِ وَلكِن لِيَقْضِيَ اللَّهُ أَمْراً كَانَ مَفْعُولاً لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَن بَيِّنَةٍ وَيَحْيَى مَنْ حَيَّ عَن بَيِّنَةٍ وَإِنَّ اللَّهَ لَسَمِيعٌ عَلِيمٌ) «42».
توضيحى است بر اينكه جنگ بدر چنان سامان گرفت كه خدا مىخواست، جمله (ليقضي اللَّه أمراً كان مفعولاً) مربوط به هلاكت قريش است كه تصميم آن قطعى شده بود و جمله (ليهلك من هلك...) توضيحى است مربوط به آيندگان و شاهدان كه با بيّنة و فرقان، ميان حقّ و باطل تميز بدهند و راه خود را انتخاب نمايند.
(إِذْ يُرِيكَهُمُ اللَّهُ فِي مَنَامِكَ قَلِيلاً وَلَو أَرَاكَهُمْ كَثِيراً لَفَشِلْتُمْ وَلَتَنَازَعْتُمْ فِي الْأَمْرِ وَلكِنَّ اللَّهَ سَلَّمَ إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ) «43».
آيات فراوانى كه در مورد رؤيا نازل شده است نشان مىدهد كه انبياء و اوصيا مسائل جزئى را به وسيله رؤيا كه از وحى الهى تلقّى مىشود، درس مىگرفتهاند و دنبال مىكردهاند. اين آيه نشان مىدهد كه رسول خدا خواب خود را مطابق دستور رؤيا به مورد عمل مىگذاشته و به هنگام لزوم، با ديگران نيز در ميان مىگذاشته است.
رسول خدا در رؤيا ديد كه مسلمين در برابر مشركين بدر، صَف بستهاند و تعداد مشركين اندك است. لذا خواب خود را بلكه مفاد خواب خود را به عنوان يك خبر غيبى بامسلمين درمياننهاد وهمگان باآرامش واطمينان بيشترى به تعقيب مشركين پرداختند از آنرو كه توانمقابله باتعداداندكرا در خود مشاهده مىكردند، خصوصاً بعد از آن وعده الهى كه «شما پيروزيد خواه با قافله أبوسفيان روبرو شويد و خواه با مدافعان قافله كه از مكه آمدهاند».
ملازمه بين: (ولو أراكهم كثيراً) با پاسخ آن كه مىگويد: (لفشلتم ولتنازعتم في الأمر) نشان مىدهدكه هماره رسول خدا موظّف بوده است كه آنچه در رؤيا مىبيند به عنوان حقيقت تلقّى كند و بر اساس همان رؤيا برنامهريزى كند. رسول خدا تعداد مشركين را اندك ديد و به مسلمين گفت تعداد مشركين اندك است و آنان با عزمى جزم به مقابله دشمن رفتند.
اگر رسول خدا تعداد مشركين را در حدّ موجود و يا بيشتر مىديد و به آنان مىگفت كه تعداد دشمن دو برابر و يا سه برابر ما است و با وجود اين ما پيروز مىشويم، ترس از دشمن وترس از تلفات وكثرت جراحات، باعثسستى و اختلاف مسلمين مىشد.
خصوصاً كه جماعتى از آنان با قلبهاى بيمار خود، راهى بدر شده بودند و تصوّر مىكردند كه بالاخره با قافلهاى پربار و غنائمى بسيار روبرو مىشوند كه فقط چهل نفر محافظ دارد. اگر ناگهان خود را با سواران و سپاهيان مشرك مواجه مىديدند كه با تجهيزات كامل صف بستهاند، قهراً دچار سستى و اختلاف مىگشتند و از معركه مىگريختند. (إنّه عليم بذات الصّدور) خداوند شاهد قلبهاى ناآرام و بيمارگونه نفاقآميز آنان است.
(وَإِذْ يُرِيكُمُوهُمْ إِذِ الْتَقَيْتُمْ فِي أَعْيُنِكُمْ قَلِيلاً وَيُقَلِّلُكُمْ فِي أَعْيُنِهِمْ لِيَقْضِيَ اللَّهُ أَمْراً كَانَ مَفْعُولاً وَإِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ) «44».
آيه نشان مىدهد كه مسلمين به هنگام مواجهه با مشركين، باز هم بر ثبات و عزم خود جازم و پابرجا ماندند، به خاطر آنكه تعداد مشركين درست برابر با اظهارات رسول خدا اندك مىنمود. مشركين نيز تعداد مسلمين را كمتر از سيصد نفر مشاهده مىكردند.
اين تصرّف قاهرانه با هر وسيلهاى كه صورت گرفته باشد: - خواه در اثر تغيير جوّ مغناطيسى و انكسار نور، كه هر دو طرف تعداد نفرات مقابل را يك در ميان ديده باشند ويا در اثر فعل وانفعالى كه در عدسىچشم رخداده باشد و يا كسر و انكسارى كه در فتونهاى نورى رخ داده باشد و يا هر وسيله ديگرى كه خدا بهتر مىداند - يك نازله آسمانى بود كه فقط در جنگ بدر اتّفاق افتاد و كشتار مشركين را سامان داد.
جمله: (ليقضي اللَّه أمراً كان مفعولاً) نشان مىدهد كه اين تصرُّف قاهرانه و اين برنامهريزى ماهرانه وسيلهاى بود كه فرمان خداوند عزّت دائر به هلاكت سران شرك عملى شود. عين همين جمله در آيه 42 گذشت كه مىگفت: حركت شما را به دنبال قافله و جستجوى قريش را براى حمايت از قافله، به صورتى سامان داديم كه ناخواسته و ندانسته شما را رودرروى هم قرار بدهيم تا فرمان خداوند دائر به هلاكت سران شرك عملى شود.
اگر مشركين زودتر از شما با قافله برخورد مىكردند، قافله را تحت حمايت مىگرفتند و به سوى مكه شتاب مىگرفتند. اگر شما با قافله روبرو مىشديد، بعد از غارت قافله با شتاب و سرعت به مدينه باز مىگشتيد ولى ما مىخواستيم كه وعده خود را عملى كنيم لذا شما را با مشركين در يك روز و يك ساعت بر سر چاه بدر فراهم آورديم. به آيه 12 سوره آلعمران مراجعه كنيد.
(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا لَقِيتُمْ فِئَةً فَاثْبُتُوا وَاذْكُرُوا اللَّهَ كَثِيراً لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ* وَأَطِيعُوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلَاتَنَازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَتَذْهَبَ رِيحُكُمْ وَاصْبِرُوا إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ) «46».
آيات كريمه روشن است و تعريضى دارد به فراريان جنگ اُحد كه طاعت خدا و رسول خدا را وا نهادند و راه كشمكش و اختلاف پوئيدند و سست و زبون شدند و شكست خوردند.
تمرّد فراريان ويژه تيراندازان نبود كه فرمانصريح رسولرا زيرپانهادند. سايرين نيز با تعهّد و بيعتى كه بر گردن داشتند و با آن رجزخوانيهائى كه در مدينه به روز قبل از جنگ سر داده بودند و رسول خدا را برخلاف نظر شخصى و برخلاف نظر سران و پيران انصار به خارج شهر و مقابله دشمن كشاندند، با فرار خود تعهّد و بيعت خود را شكستند و خدا و رسول خدا را عاصى گشتند خصوصاً كه بعد از فرار، و زدن به كوه، رسول خدا و اميرمؤمنان در پاى كوه آنان را به فرود آمدن و جنگيدن فرا خواندند و كسى دعوت او را اجابت نكرد.
(وَلَاتَكُونُوا كَالَّذِينَ خَرَجُوا مِن دِيَارِهِم بَطَراً وَرِئَاءَ النَّاسِ وَيَصُدُّونَ عَن سَبِيلِ اللَّهِ وَاللَّهُ بِمَا يَعْمَلُونَ مُحِيطٌ) «47».
منظور آيه آن است كه شما نبايد مانند مشركين با حالت خودنمائى و كبريا و غرور بيجا براى جنگ با دشمن بسيج شويد كه غرور و خودنمائى و رجزخوانى و گزافهسرائى با شكست و رسوائى قرين مىشود، آن چنانكه مشركين از جنگ بدر و شما از جنگ اُحد با شكست و شرمسارى باز گشتيد.
آنان با بسيج لشكر و آمدن به جنگ بدر، مردم را از راه خدا دور مىكردند و شما نبايد مانند آنان باشيد كه با بسيج خود و شكست رسواى خود آبروى اسلام و مسلمين را بر باد بدهيد و مردم را از پذيرش اسلام و قرآن رم بدهيد.
(وَإِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ أَعْمَالَهُمْ وَقَالَ لَا غَالِبَ لَكُمُ الْيَومَ مِنَ النَّاسِ وَإِنِّي جَارٌ لَكُمْ فَلَمَّا تَرَاءَتِ الْفِئَتَانِ نَكَصَ عَلَى عَقِبَيْهِ وَقَالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِنكُمْ إِنِّي أَرَى مَا لَا تَرَونَ إِنِّي أَخَافُ اللَّهَ وَاللَّهُ شَدِيدُ الْعِقَابِ) «48».
ترجمه آيات كريمه روشن است. جمله (فلمّا تراءت الفئتان نكص على عَقِبَيْه) نشان مىدهد كه در لحظه تلاقى مشركين و مسلمين فرشتههاى نصر و ظفر ظاهر شدهاند چنانكهدرآيه41 گفت:(وماأنزلناعلى عبدنايومالفُرقانيومالتقى الجمعان) شيطان تا آن لحظه به قدرت و شوكت مشركين مىنازيد از آن رو كه تجهيزات آنان كامل بود و تجهيزات مسلمين با كمى تعداد جنگاور صفر مىنمود، و لذا به آنان گفت: (وإنِّي جارٌ لكم) اين جِوار مربوط به قوانين و رسوم متداول آن زمان بود كه اگر صاحب اقتدارى به ديگران جوار مىداد، متعهّد بود كه از يارى آنان دريغ نكند.
موقعى كه شيطان فرشتههاى نصر و ظفر را مشاهده كرد، از خشم خدا ترسيد كه مبادا او را عقاب كند و آزادى او را بگيرد، لذا عقبعقب از معركه دور شد و با جمله (إنِّي بريء منكم) جوار خود را پس گرفت تا ساير ارواح خبيثه نيز معركه را ترك گويند.
(إِذْ يَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَرَضٌ غَرَّ هؤُلَاءِ دِينُهُمْ وَمَن يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَإِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ) «49».
نشان مىدهد كه در جنگ بدر جماعتى از منافقين مدينه و جمعى از بيماردلان مهاجر حاضر بودند و از آرامش و نشاط مؤمنين در شگفت و به هم مىگفتند: اين جمع اندك و بىسلاح را دين و اعتقادشان خام كرده است كه چنين مصمّم در برابر قريش ايستادهاند.
(وَلَو تَرَى إِذْ يَتَوَفَّى الَّذِينَ كَفَرُوا الْمَلَائِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَأَدْبَارَهُمْ وَذُوقُوا عَذَابَ الْحَرِيقِ* ذلِكَ بِمَا قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ وَأَنَّ اللَّهَ لَيْسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ) «51».
آيه ناظر به منافقين است. نكتهاى كه بايد ياد شود آن است كه نطفههاى بشرى در حكم اجسام صاحب ابعادند كه فرشتگان به صورت آنان مىكوبند و يا بر قفايشان و گرنه ارواح مجرّده فلسفى پشت و رو ندارند.
جمله (وذوقوا عذاب الحريق) عطف بر مقدّر است مانند اين جمله كه در آيه 14 همين سوره گذشت: «ذلكم فذوقوه وذوقوا عذاب الحريق» و يا آيه 29 سوره نحل: «فادخلوا أبواب جهنم خالدين فيها وذوقوا عذاب الحريق».
(كَدَأْبِ آلِ فِرْعَونَ وَالَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ كَفَرُوا بِآيَاتِ اللَّهِ فَأَخَذَهُمُ اللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ إِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ شَدِيدُ الْعِقَابِ) «52».
سيره مشركين را در جنگ بدر و قبل از جنگ بدر به سيره آل فرعون تشبيه مىكند. به خاطر اين تناسب بود كه أبوجهل و أبوسفيان به عنوان فرعون امّت معرفى شدهاند. در اين آيه مؤاخذه آل فرعون و امتهاى پيشين مانند امّت نوح و هود و صالح به عذاب و شكنجه مطرح شده است مانند آن عذابها كه بر قوم فرعون نازل شد و زندگى را به كام آنان تلخ كرد و از جمله خون شدن آب نيل و هجوم ملخ.
(ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَهَا عَلَى قَومٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ وَأَنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ) «53».
مفاد اين آيه كريمه در سوره رعد آيه 11 بدين صورت آمده است: (له معقّبات من بين يديه ومن خلفه يحفظونه من أمر اللَّه. إنّ اللَّه لايغيِّر ما بقوم حتّى يغيِّروا ما بأنفسهم وإذا أراد اللَّه بقوم سوءاً فلا مَردَّ له وما لهم من دونه من وال) كه ظاهراً ناظر به صحّت و سلامت انسانها است و محفوظ ماندن از حوادث و آفات آسمانى. ولى آيه مورد بحث ما يعنى سوره انفال ناظر به رفاهيت اجتماعى است و خَصْب و نعمت، كه آل فرعون و قوم نوح و عاد و ثمود، با كفر به رسالت و انكار توحيد از دست دادند.
چنانكه مىفرمايد: (وماأرسلنا فيقرية مننبيّ إلّا أخذنا أهلها بالبأساء والضّرّاء لعلّهم يضّرّعون... ولو أنّ أهل القرى آمنوا واتّقوا لفتحنا عليهم بركات من السّماء والأرض ولكن كذّبوا فأخذناهم بما كانوا يكسبون) (اعراف/ 94 و 96) كه شرح آن در سوره اعراف گذشت.
آيات سوره نوح كه مىگويد: (فقلت استغفروا ربّكم إنّه كان غفّاراً. يُرسلِ السّماء عليكم مِدراراً ويُمْدِدْكم بأموال وبنين ويَجْعَلْ لكم جنّاتٍ ويَجْعَلْ لكم أنهاراً) (نوح/ 11 - 15) إفاده مىكند كه دچار خشكسالى شدهاند. به همين صورت قوم عاد كه مىگويد: (ويا قوم استغفروا ربّكم ثمّ توبوا إليه يُرْسلِ السّماء عليكم مدراراً ويَزِدْكم قوّة إلى قوّتكم ولا تتولّوا مجرمين) (هود/ 52) و قوم صالح با آنكه در برابر اصل رسالت تسليم شدند باز هم به خشكسالى مبتلا شده بودند كه چرا رسالت صالح را نمىپذيرند ولذا مىگويد: (ياقوم لِمَ تستعجلون بالسيِّئة قبل الحسنة. لولا تستغفرون اللَّه لعلّكم تُرحَمون. قالوا اطّيرنا بك وبمن معك. قال طائركم عند اللَّه. بل أنتم قوم تفتنون) (نمل/ 45).
(كَدَأْبِ آلِ فِرْعَونَ وَالَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ كَذَّبُوا بِآيَاتِ رَبِّهِمْ فَأَهْلَكْنَاهُم بِذُنُوبِهِمْ وَأَغْرَقْنَا آلَ فِرْعَونَ وَكُلٌّ كَانُوا ظَالِمِينَ) «54».
مفاد آيه روشن است در آيه 52 مسئله عذاب و شكنجه مطرح شد، باشد كه تضرّع كنند و ايمان بياورند. در اين آيه كه آيه 54 است عذاب استيصال مطرح شده است، يعنى بعد از آنكه (حقّ عليهم كلمة العذاب) باقى ماندن آنان در دنيا لغو و بيهوده بود، زيرا ايمان نمىآوردند و اگر ايمان مىآوردند پذيرفته نبود، لذا ريشهكن شدند.
(إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِندَ اللَّهِ الَّذِينَ كَفَرُوا فَهُمْ لَايُؤْمِنُونَ) «55».
در آيه 22 همين سوره گذشت كه: (إنّ شرَّ الدوابِّ عند اللَّه الصمُّ البكم الّذين لايعقلون) و گفتيم كه منظور واقعى چارپايان نيست بلكه كلمه چارپا بر آن آدميانى اطلاق شده است كه گوش شنوا ندارند كه ايمان بياورند، زبان گويا ندارند كه راه درست را از ديگران سؤال كنند و رهياب شوند، عقل و دانش خود را بكار نمىگيرند كه شخصاً جهتيابى نمايند و لذا به خاطر لجاجت و غرور بيجا در گمراهى بجا مىمانند.
(الَّذِينَ عَاهَدتَمِنْهُمْثُمَّ يَنقُضُونَ عَهْدَهُمْ فِي كُلِّ مَرَّةٍ وَهُمْ لَايَتَّقُونَ) «56».
درايندوآيه قبائلاطرافمدينه عنوانشدهاند كه پيمان مىبستند و ترك مخاصمه مىكردند ولى به دشمنان قرآن كمك مىكردند مانند بنىضَمرة و بنىمُدلج كه بر سر راه مكه و مدينه مقيم بودند.
رسول خدا در پايان سال اوّل هجرت موقعى كه براى غارت قافله به اَبْواء رفت با مَخْشِىّ بن عَمْرو از قبيله بنىضَمرة پيمان بست كه رسول اللَّه متعرّض آنان نشود و آنان نيز بر عليه اسلام و مسلمين وارد جنگ نشوند و به دشمنان اسلام از حيث نفرات و از حيث سلاح و آذوغه كمك نكنند.
و چهار ماه بعد به همين منظور براى غارت همان قافله بدر كه به سوى شام مىرفت به ذىالعشيرة سفر كرد و با سران بنى مُدلج و كسانى از بنىضَمرة كه با آنان هم پيمان بودند، پيمان ترك مخاصمه امضا كرد، ولى اينان و ساير قبايلى كه در مسير قافله وسپاه قريشبودند بهقريش كمكمىكردند وسلاح وآذوغه و اطلاعات در اختيار آنان مىنهادند.
به همين ترتيب يهود مدينه يعنى بنى قينقاع و بنى نضير كه با رسول خدا پيمان ترك تعرّض داشتند و مكلّف به يارى رساندن به مسلمين بودند، بر عليه اسلام و مسلمين اقدام مىكردند. و نيز به همين مثابه كفّار بنى عامر كه جوار خود را شكستند و هفتاد تن را در بئرمعونه كشتند و كفّار بنى لحيان كه با همدستى عَضَل و قاره جماعتى از مسلمين را براى تبليغ اسلام دعوت كردند و به دست دشمن سپردند. اين دو وقعه چهار ماه بعد از جنگ اُحد اتفاق افتاد.
(فَإِمَّا تَثْقَفَنَّهُمْ فِي الْحَرْبِ فَشَرِّدْ بِهِم مَنْ خَلْفَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ* وَإِمَّا تَخَافَنَّ مِن قَومٍ خِيَانَةً فَانبِذْ إِلَيْهِمْ عَلَى سَوَاءٍ إِنَّ اللَّهَ لَايُحِبُّ الْخَائِنِينَ) «58».
آيه كريمه ناظر به همان كفّارى است كه با رسول خدا پيمان بسته بودند و به پيمان خود پابند نبودند، ولى اعتراف به نقض پيمان نداشتند. و لذا مىگويد: اگر آنان را در حال حرب ديدى كه ديگر جاى پردهپوشى نيست، چنان بر آنان بتاز كه عبرت ديگران شوند و ديگران دريابند كه سزاى نقض پيمان چيست.
و اگر از آمادهباش جنگى آنان مطلع گشتى، ولى از تصميم جدّى آنان قاطع نبودى و خائف شدى كه مبادا غفلةً بر مسلمين بتازند، به جرم ناكرده بر آنان متاز، بلكه اوّل پيمان آنان را لغو كن و گرنه تاختن بر آنان در حال غفلت و اعتماد به پيمان شما، خيانت قطعى است.
(وَلَا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا سَبَقُوا إِنَّهُمْ لَايُعْجِزُونَ) «59».
يعنى تصوّر نكنند كه آنان با اين تاكتيك و سياستگزارى ما را پشتسر مىگذارند و پيش مىتازند و ما از پس آنان بر نمىآئيم و ناچار بايد با احتمال خيانت بر آنان بتازيم و يا با آنان مقابله به مثل كنيم، زيرا مكر آنان در آئينه علم ما آشكار است و سزاى مكر آنان را مىدهيم.
(وَأَعِدُّوا لَهُم مَا استَطَعْتُم مِن قُوَّةٍ وَمِن رِبَاطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَعَدُوَّكُمْ وَآخَرِينَ مِن دُونِهِمْ لَاتَعْلَمُونَهُمُ اللَّهُ يَعْلَمُهُمْ وَمَا تُنفِقُوا مِن شَيْءٍ فِي سَبِيلِ اللَّهِ يُوَفَّ إِلَيْكُمْ وَأَنتُمْ لَاتُظْلَمُونَ) «60».
يعنى شما در مقابل سياستگزاريها و دغلكاريهاى جنگى آنان، تنها وظيفهاى كه داريد تهيه تجهيزات كامل است، تا كسى به شكست شما اميد نبندد و بر شما نتازد. اين تهيه و آمادگى باعث ترس اين دشمنانى است كه در اطراف مدينه جا گرفتهاند و هم مايه ترس آن دشمنانى كه اينك آنان را نمىشناسيد: مانند يهود خيبر و قوم هوازن.
مسئله انفاق از اين جهت مطرح شده است كه تهيه تجهيزات جنگى و نگهدارى اسب، آنهم با تعداد كافى نيازمند هزنيه سنگين است.
(وَإِن جَنَحُوا لِلسَّلْمِفَاجْنَحْلَهَا وَتَوَكَّلْ عَلَىاللَّهِإِنَّهُهُوَ الْسَّمِيعُ الْعَلِيمُ) «61».
اين فرمان قرآن به عنوان يك شعار است كه بايد به آن پابند بود تا دوست و دشمن را با شعار صلح و احياى سلامت محيط، به سوى قرآن و مكتب جلب نمود. مسئله توكّل به اين جهت مطرح شده است كه مسئوليّت جان امّت بسيار سنگين است و رهبران جامعه گاهى دچار ترديد و توقّف مىشوند كه مبادا با عقد پيمان صلح، گزندى از ناحيه دشمن رخ دهد.
قرآن مجيد مىگويد: چاره اين مشكل براى رهبران مذهبى آن است كه بر خدا توكّل كنند و فرمان او را بر ترس و اضطراب خود حاكم بدانند. طبيعى است كه خداوند عزّت حامى آن كسانى است كه فرمان او را با احساس خطر هم كه باشد، به اجرا بگذارند و تقاضاى صلح و يا پيشنهاد مذاكرات صلح را بپذيرند و بر خدا توكّل و بر حمايت او تكيه نمايند و از مخاطر نهراسند چرا كه خداوند عزّت از پيمان صلح و مذاكرات آنان باخبر است و دعاى آنان را براى رفع مخاطر شنوا است.
(وَإِنيُرِيدُوا أَن يَخْدَعُوكَ فَإِنَّ حَسْبَكَ اللَّهُ هُوَ الَّذِي أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَبِالْمُؤْمِنِينَ * وَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ لَو أَنفَقْتَ مَا فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً مَا أَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَلكِنَّ اللَّهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ إِنَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ) «63».
الفاظ آيه روشن است و منظور از سياق آيه آن است كه براى مقابله با خدعه و نيرنگ دشمن قدرت و احاطه خدا كافى است. خداوند فرمان مىدهد كه شما نبايد پيشنهاد صلح را رد كنيد و شعار صلحطلبى را وانهيد، در مقابل لطف و عنايت خود را بر سر شما مانند سپرى محافظ برقرار خواهد داشت كه خدعه آنان دامن خود آنان را بگيرد.
در صورتى كه دشمن با توانى عظيم و تجهيزاتى كامل و سپاهى فراوان بر شما بتازد و نيرنگ و خُدعهاى هم در ميان نباشد چه كسى تكيهگاه شما خواهد بود؟ تاكنون چه كسى شما را نصرت داده است؟ و اقوام مختلفى را كه ايمان آوردهاند چه كسى با هم يكدل و يك زبان ساخته است؟
آيه كريمه افاده مىكند كه نقش ايمان در اتحاد و يكپارچگى امّت، بالاتر از تعصّبات قومى عشاير است و چنانكه مشهود شد تنافر سيصد ساله أوْس و خزرج در اثر ايمان، جاى خود را به محبّت و الفت داد. الفت دادن دلها يك مسئله الهى است و با پيمان و پول و مقام و قدرت بدست نمىآيد.
دلهاى كافران نيز در دست خدا است: يا رعب و وحشت در دل آنان مىافكند كه خدعه بكار نبندند. يا دلهاى آنان را به سوى شما جلب مىكند كه راه ايمان بگيرند و حداقل آن است كه خدعه آنان را خنثى نمايد و شما را به موقع از حركت و حمله آنان باخبر سازد.
(يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَسْبُكَ اللَّهُ وَمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ) «64».
يعنى در هر حال، چه خدعهاى در ميان باشد و چه نباشد. تجهيزات دشمن عظيم باشد يا نباشد، خداوند براى مقابله با دشمن و حمايت تو كافى است با همين جمع اندك كه ايمان آوردهاند به مقابله بپرداز كه حضور مؤمنان براى پيروزى و نزول نصرت كافى است، فقط سفارش كن كه از كثرت دشمن و يا تجهيزات آنان نهراسند و پابرجا بمانند بقيه كارها با خداوند است كه دين خود را نصرت دهد.
در واقع حضور مؤمنان در صفوف فشرده و منظّم با ثبات و پايدارى به منزله سياهى لشكر است نه آنكه نيروى رزمندگان ضامن پيروزى باشد. لذا مجدداً به رسول خدا خطاب مىكند و مىگويد:
(يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَرِّضِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَى الْقِتَالِ إِن يَكُن مِنكُمْ عِشْرُونَ صَابِرُونَ يَغْلِبُوا مِاْئَتَيْنِ وَإِن يَكُن مِنكُمْ مِاْئَةٌ يَغْلِبُوا أَلْفاً مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِأَنَّهُمْ قَومٌ لَا يَفْقَهُونَ) «65».
الفاظ آيه روشن است. اين آيه بر اساس اقتضا نازل شده است. يعنى اگر ايمان باشد، استقامت و پايدارى هم باشد، بيست نفر بر دويست نفر غالب مىشوند. اين معيار يك نفر در مقابل ده نفر، در اوّلين رقم سريّه و سپاه و يا گروه جنگى كه بيست نفر باشند، به همين ترتيب بالا مىرود تا برسد به ارقام بالاتر و بالاتر كه يكصد نفر بر يك هزار نفر غالب مىشوند. نصّ فريضه قرآنى گروه كمتر از بيست نفر را شامل نمىشود گرچه معيار و ملاك آن به صورت اقتضا باقى باشد. به هر حال، اقل گروهان بيست نفر و حداكثر گردان كه براى مأموريت اعزام مىشوند صد نفر است.
(الآنَخَفَّفَاللَّهُ عَنكُمْ وَعَلِمَأَنَّ فِيكُمْ ضَعْفاً فَإِن يَكُن مِنكُم مِائَةٌ صَابِرَةٌ يَغْلِبُوا مِائَتَينِ وَإِن يَكُن مِنكُمْ أَلْفٌ يَغْلِبُوا أَلْفَيْنِ بِإِذْنِ اللَّهِ وَاللَّهُ مَعَ الصَّابِرِينَ) «66».
كلمه «الآن» ناظر به همان ظرف نزول و ظرف اقتضائى است كه در آيه قبلى گذشت نه آنكه در روزها يا ماهها و يا سالهاى بعد نازل شده باشد و ناسخ آيه اوّل باشد. يعنى در همين حال و زمانى كه بيست نفر مؤمن صابر بر دويست نفر غالب مىشوند خداوند به شما تخفيف مىدهد و حكم اقتضائى را تكليف نمىكند، به خاطر اينكه درشما احساسضعف مىكند، هم از حيثايمان وهم از حيثصبر واستقامت، لذا هم رقم گروهان را بالا مىبرد و حداقل آن را صد نفر صابر و شكيبا معين مىكند نه بيست نفر، و هم معيار يك در برابر ده را پائين مىآورد و معيار يك در برابر دو را مورد تكليف قرار مىدهد.
حداكثر منصوص هم كه رقم سپاه را مشخّص كند، هزار مىشود كه بايد در برابر دو هزار نفر مقاومت كنند تا به اذن خدا پيروز شوند. معناى اذن را در جاهاى مختلف روشن كردهاند. يعنى با اذن و رخصت در بكار بردن ناموس مشيّت.
(مَا كَانَ لِنَبِيٍّ أَن يَكُونَ لَهُ أَسْرَى حَتَّى يُثْخِنَ فِي الْأَرْضِ تُرِيدُونَ عَرَضَ الدُّنْيَا وَاللَّهُ يُرِيدُ الآخِرَةَ وَاللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ* لَولَا كِتَابٌ مِنَ اللَّهِ سَبَقَ لَمَسَّكُمْ فِيمَا أَخَذْتُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ) «68».
خطاب آيات كريمه همچنان با مجاهدين جنگ بدر است كه سران قريش را به اسارت گرفتند. مسلمين فكر مىكردند هر كس صاحب همان اسير و يا اسيرانى است كه شخصاً به بند كشيده است و بعداً مىتواند براى گرفتن فدا و تعيين مبلغ آن تصميمبگيرد، لذا درحفاظت ونگهدارىاسيرانخود مىكوشيدند وباآنكه مىدانستند كه رسولخدا از زنده ماندن سران قريش راضى و خوشنود نيست، كسى براى كشتن اسرا اقدام نكرد. حتّى بعد از آنكه بلال حَبَشى مشاهده كرد كه اميّةبن خَلَف جُمَحى و پسرش علىّبن أميّة در قيد اسارتند، و دوست قديمى اميّة، عبدالرحمنبن عوف، آن دو را با خود مىآورد، با فرياد و دادخواهى، مسلمين را وادار كرد تا كمك كردند و هر دو را كشتند، زيرا اميّةبن خَلَف همان كسى بود كه بلال و ديگران را در مكه به چهار ميخ مىكشيد و عذاب مىكرد كه چرا اسلام آورده است.
حتّى بعد از آنكه رسول خدا در راه مراجعت از بدر به اميرالمؤمنين علىّبن أبى طالب فرمود تا طُعيمةبن عدىّ و عاصبن مُنبِّه و نضربن حارثبن كلدة را گردن زد و بعد از طى چند منزل مجدداً دستور فرمود تا علىّبن أبى طالب عقبةبن أبى مُعيط را گردن زد كه همه از دشمنان سرسخت اسلام بودند، با وجود اين مسلمين كشتن اسيران را تأييد نكردند.
به هر حال، آيه كريمه مىگويد: اين قانون، شناخته شده اديان قبلى است كه هيچ پيامبرى حق ندارد اسير بگيرد و يا اسيران را نگه دارد و به قتل نرساند تا آن زمان كه درمنطقه جابيفتد و قدرت والاتر باشد. تا رسيدن به آن زمان و آن قدرت، مجاهدان بايد با هر دشمنى كه روبرو شوند. گرچه دشمن از ترس جان و يا به هر علّتى كه باشد خود را تسليم كند - بايد بىمحابا و بدون فوت وقت او را بكشد.
ولى شما مسلمين بدين اميد كه از اسيران خود جانفدا بگيريد و مالى به چنگ آوريد، دشمنان سرسخت اسلام را به اسارت گرفتيد و از كشتن آنان امتناع مىكنيد ازآنرو كهخودرا مالكآنانمىدانيد، درصورتىكهخداوندپروردگار شما مىخواهد (ليقطع دابر الكافرين) يعنى نسل كافران را بدست شما براندازد. و پاداش شما را در آخرت عطا فرمايد.
اگر نه آن بود كه احكام الهى عطف به ماسبق نمىشود و چنانكه در سوره انعام آيه 131 گذشت «درصورتىكهمردم از نهىخدا غافل وبىخبر باشند به جرم سيهكارى محكوم و هلاك نخواهند شد»، به خاطر اسير گرفتن و فدا گرفتن از آنان عذاب بزرگى دامن شما را مىگرفت.
نكته ديگرى كه در موارد عديده مطرح شده است. خصوصاً در سوره آلعمران كه همين مسائل جنگ بدر و اُحد به مقياس آمد و توضيح داده شد، اين است كه سيره شريعت بر اين است كه مسلمين نارسائى احكام جاهليّت را كه با آن خو گرفتهاند و صحيح تلقّى مىكنند، لمس كنند و مخاطر آن را با چشم ببينند، سپس سنّت شريعت به آنان ابلاغ شود تا از دل و جان تابع شوند و حمايت نمايند.
در مسئله اسير گرفتن به همين صورت عمل شد كه مسلمين بدون مجوّز و بىموقع بر اساس مرام جاهليّت اسير گرفتند و آنان را با گرفتن جانفدا آزاد كردند، در حالى كه اراده خدا بر اين نبود و نتيجه آن شد كه اسراى قريش به مكه بازگشتند و هر چه بيشتر بر عليه مسلمين بسيج كردند و اموال خود را هزينه كردند و آن بر سر مسلمين آمد كه جماعتى از آنان در جنگ اُحد شهيد شدند و باز همان اسرا بودند كه هزينه جنگ احزاب را پرداختند و تمام قبائل جزيرةالعرب را بسيج كردند تا ريشه اسلام و مسلمين را بركنند.
تنها بعد از جنگ احزاب بود كه شوكت قريش از بين رفت و رسول خدا فرمود. «بعد از اين ما به جنگ آنان مىرويم نه آنكه قريش به جنگ ما بيايند» و لذا در سوره قتال اجازه فرمود و گفت: (فإذا لقيتم الّذين كفروا فضرب الرقاب حتّى إذا أثخنتموهم فشدُّوا الوثاق فإمّا منّاً بعد وإمّا فداء، حتّىتضعالحرب أوزارها) (قتال/ 4) كه شرح آن مىآيد.
(فَكُلُوا مِمَّا غَنِمْتُمْ حَلَالاً طَيِّباً وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ) «69».
فاء براى تفريع است. يعنى پس شما بايد از غنائم جنگى بهرهمند شويد و در حال حاضر كه هنوز قدرت برتر نشدهايد، از گرفتن اسير و فدا گرفتن و يا منّت نهادن بر آنان كه آزادشان نمائيد امتناع كنيد.
جمله (ممّا غَنِمْتُم) ناظر به همان حكمى است كه در آيه 41 گذشت و يك پنجم غنائم را حقّ رسول خدا و خاندان او ساخت. مسئله تقوا از اين جهت مطرح شده است كه كسى حقّ غلول ندارد و نمىتواند قسمتى از غنائم و يا آنچه را براى خود لازم بشناسد پنهان كند و براى خود نگه دارد كه شرح آن در سوره آلعمران آيه 161 گذشت. بنابراين روشن است كه هر دو آيه بعد از جنگ اُحد نازل شده است و ناظر به اسيران و غنائم بدر است.
(يَاأَيُّهَاالنَّبِيُّ قُل لِمَن فِي أَيْدِيكُم مِنَ الْأَسْرَى إِن يَعْلَمِ اللَّهُ فِي قُلُوبِكُمْ خَيْراً يُؤْتِكُمْ خَيْراً مِمَّا أُخِذَ مِنكُمْ وَيَغْفِرْ لَكُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ) «70».
عبارت (خيراً ممّا اُخِذَ منكم) گواهى مىدهد كه جانفدا را قبلاً پرداخت كردهاند. جمله (ويَغْفِرْ لكُم) نشان مىدهد كه ادّعاى ايمان دارند و لذا مىگويند بعد از ايمان آوردن ما، فدا گرفتن روا نيست، زيرا كشتن يك مؤمن روا نخواهد بود تا مجبور شود كه جانفدا بدهد.
مفسّرين مىگويند كه اين آيه ناظر به عبّاس عموى پيامبر است كه مىگفت: «من ايمان داشتهام و قريش مرا و ساير بنىهاشم را با اكراه به اين جنگ آوردهاند». ولى ادّعاى اكراه بىمورد است زيرا اجبار و اكراه باعث نمىشود و مجوّز نمىشود كه انسان در سپاهى شركت كند كه به جنگ با اسلام و مسلمين مىرود.
ظاهر آيه كريمه هم با چنين ادّعائى مناسب نيست و چنانكه گفته شد، جنبه عمومى و كلّى دارد و قانون الهى را اعلام مىكند كه اگر كافران بعد از اسارت ادّعا كنند كه «ما ايمان آوردهايم و كشتن مؤمن روا نيست و چون كشتن مؤمن روا نيست فدا گرفتن هم روا نيست»، پاسخ آنان چيست؟ و لذا شقّ ديگر مسئله را عنوان مىكند و مىگويد:
(وَإِن يُرِيدُوا خِيَانَتَكَ فَقَدْ خَانُوا اللَّهَ مِن قَبْلُ فَأَمْكَنَ مِنْهُمْ وَاللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ) «71».
يعنى اگر به دروغ ادّعاى ايمان كنند و بگويند جانفدا نداريم، آنان را آزاد كن و يا اگر تعهّد بسپارند كه ديگر به جنگ مسلمين نيايند و عليه مسلمين اقدامى نكنند، پيمان ترك مخاصمه را بپذير و آنان را آزاد كن و اگر تصوّر كنى و يا ديگران هشدار بدهند كه اينان قصد خام كردن ما را دارند و مىخواهند با تظاهر به ايمان و يا سپردن تعهّد، خيانت كنند و جان خود را نجات بدهند، باز هم به فرمان خدا عمل كن و آنان را آزاد كن زيرا اگر خيانت كنند خداوند عزّت سزاى خيانت آنان را خواهد داد.
اينآيه كريمه شبيه آيهقبلىاست كه گفت: (وإن جَنَحُوا للسَّلم فاجنح لها وتوكّل على اللَّه... وإن يريدوا أن يخدعوك فانَّ حسبك اللَّه).
جمله (فقد خانوا اللَّه من قبل فأمكن منهم) به أبوعَزّه جُمَحى عمروبن عبدبن عثمانبن جُمَح شاعر، اشاره دارد كه در جنگ بدر اسير شده بود و رسول خدا بر او منت نهاد و او را آزاد كرد ولى در جنگ اُحد نيز - برخلاف تعهّدى كه سپرده بود - شركت كرد و مشركين را با شِعر خود تحريك و تحريض به جنگ مىنمود، و تنها او بود كه در جنگ اُحد اسير شد و رسول خدا فرمان داد كه او را گردن زدند و اين نيز گواهى مىدهد كه آيات اين سوره بعد از جنگ اُحد نازل شده است و آيه مورد بحث ربطى به عبّاس عموى پيامبر ندارد، بلكه يك قاعده كلّى را در باب اخذ جانفدا اعلام مىدارد.
به همين علّت است كه مىگويد: (قل لمن في أيديكم من الأَسرى) كه زمان حال را شامل است كه هنوز اسيران در چنگ مسلمين مىباشند، در حالى كه جنگ اُحد يك سال بعد از جنگ بدر اتفاق افتاد و آيات سوره انفال و از جمله همين بحث أسرى بعد از جنگ اُحد نازل شد كه عبّاس با ساير اسيران قريش به مكه بازگشته بودند و لذا به تناسب بحث اسيران كه با وجود ايمان به مكه بازگشتند، قرآن مجيد مسئله موالات را چنين طرح مىكند.
(إِنَّ الَّذِينَآمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْفِي سَبِيلِ اللَّهِ وَالَّذِينَ آوَوا وَنَصَرُوا أُولئِكَ بَعْضُهُمْ أَولِيَاءُ بَعْضٍ وَالَّذِينَ آمَنُوا وَلَمْ يُهَاجِرُوا مَا لَكُمْ مِن وَلَايَتِهِم مِن شَيْءٍ حَتَّى يُهَاجِرُوا وَإِنِ اسْتَنصَرُوكُمْ فِي الدِّينِ فَعَلَيْكُمُ النَّصْرُ إِلَّا عَلَى قَومٍ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُم مِيثَاقٌ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ) «72».
يعنى با سه شرط: ايمان و مهاجرت و جهاد در راه خدا، بين مهاجرين - خواه مهاجرين مكه و يا مهاجرين ساير مناطق - با انصار مدينه كه هم به مهاجران بىخانمان جا بدهند و هم دين خدا را يارى دهند، ولايت برقرار مىشود.
اين موالات به صورت برادرى مطرح شده بود كه رسول خدا متصدّى انجام آن گشت، چرا كه جمله (بعضهم أولياء بعض) نمىتوانست به صورت دستهجمعى مطرح شود، لذا هر دو نفر كه با هم تناسب فكرى و روحى داشتند و از حيث خانواده «همسر داشتن و نداشتن» يكسان بودند با هم برادر شدند و مهاجر به خانه برادر انصارى خود مأوا گرفت و در كار زراعت و باغدارى با او همكارى مىكرد و درآمد آن را با هم مصرف مىنمودند و چون اين برادرى به صورت عقد مؤاخات بود، بعد از مرگ هم ارث مىبردند.
اين مسئله بعد از جنگ اُحد مطرح شد تا معلوم باشد كه اگر كسى ايمان بياورد ولى مانند اسيران اُحد به مكه و يا وطن خود مراجعت كند موالات او با خويشان مهاجر او قطع مىشود ومادام كهمهاجرت نكرده است حق ارث او با خويشان مهاجر او معلق خواهد ماند و بعد از آنكه مهاجرت كند توارث برقرار خواهد گشت.
جمله (وإن استنصروكم فيالدِّينفعليكمالنّصر) بهمنزلهاستثناء است. موالات، هم شامل نصرت و يارى در دين است، و هم نصرت و يارى در اموال و توارث. پس اگر تا تاريخ نزول اين آيه، ايمان آورده باشند و مهاجرت هم بكنند، هر دو نوع نصرت برقرار خواهد بود چنانكه ميان مهاجر و انصار برقرار شده است، و اگر ايمان آورده باشد ولى مهاجرت نكرده باشد فقط نوع اوّل آن كه يارى در دين است برقرار خواهد بود مبادا كه آفت و آسيب جانى به آنان وارد شود و شمار مسلمين اندك گردد.
توضيحات ديگرى هم بايد به اين توضيحات گذشته اضافه شود كه شرح آن را در كتاب ارث دادهام. به آنجا مراجعه شود. به هر حال اگر نصرت غير مهاجرين بر مهاجرين لازم باشد، نصرت مهاجرين نيز بر غير مهاجرين قطعى خواهد بود و اگر عاصمه هجرت و نصرت يعنى مدينه نيازمند يارى و نصرت قبايل اطراف باشد، بايد آنان كه مسلمان شدهاند و هجرت نكردهاند، به يارى مسلمين بشتابند بىآنكه در توارث و نصرت مالى كه شامل غنائم جنگى نيز خواهد بود، شريك شوند چنانكه سنّت رسول خدا بر اين بود (رك: صحيح كافى/ ج2/ ص281).
(وَالَّذِينَ كَفَرُوا بَعْضُهُمْ أَولِيَاءُ بَعْضٍ إِلَّا تَفْعَلُوهُ تَكُن فِتْنَةٌ فِي الْأَرْضِ وَفَسَادٌ كَبِيرٌ) «73».
آيه كريمه موالات بين مسلم و كافر را از هر جهت قطع مىكند كه نه از هم ارث مىبرند و نه به يارى هم مىروند گرچه خويش نزديك باشند. اين حكم به خاطر اين بود كه جمعى از مسلمين مكه از مهاجرت طفره مىرفتند باشد كه پدر و يا مادر و يا يكى از نزديكان او كه صاحب مال است بميرد و ارث او را صاحب شود. در نتيجه مجبور مىشد كه تظاهر به كفر كند و در وطن بماند و در سپاه شرك، موقعى كه به جنگ مسلمين مىآيند شركت كند و اين خود ضربهاى بود كه دو جانبه بر اسلام وارد مىشد.
لذا فرمود: اگر به اين قانون عمل نكنيد و مهاجرت نكنيد، فاميل شما، شما را به فتنه و شكنجه مىگيرد كه عليه اسلام بجنگيد و اين خود فسادى است كه بر منطقه حاكم خواهد ماند.
(وَالَّذِينَآمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِوَالَّذِينَ آوَوا وَنَصَرُوا أُولئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقّاً لَهُم مَغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ كَرِيمٌ) «74».
مفاد آيه روشن است. تمجيدى است از مؤمنان واقعى كه با هجرت و جهاد خود اساس اسلام را تحكيم مىبخشند و تعريضى است به آن كسانى كه ايمان آوردهاند و هجرت نكردهاند و اگر مهاجرت كردهاند به جهاد اسلامى راغب نيستند.
(وَالَّذِينَآمَنُوا مِنبَعْدُوَهَاجَرُواوَجَاهَدُوا مَعَكُمْفَأُولئِكَمِنكُمْوأُولُواالْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَولَى بِبَعْضٍ فِي كِتَابِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ) «75».
مفاد آيه و ترجمه آن روشن است. يعنى اگر كسى تا اين تاريخ نه ايمان آورده است و نه مهاجرت كرده است و نه جهاد كرده است پرونده جدائى دارد و با مهاجرين و انصار موالاتى نخواهد داشت كه توارث برقرار شود گرچه بعد از اين هجرت كند و جهاد كند. پس تمام كسانى كه بعد از اين تاريخ ايمان بياورند خواه به مدينه هجرت كنند يا نه، خواه جهاد كنند يا نه، از انصار و مهاجرين ارث نمىبرند، فقط از حيث نصرت و يارى در دين با انصار و مهاجرين پيوند دارند. در نتيجه توارث آنان بر طبق قانون عمومى ارث اسلامى است كه «الوالدان والأقربون» از هم ارث مىبرند.
بنابراين جمله (مِن بَعدُ) چنانكه گفتهاند، به معناى بعد از فتح مكه نيست بلكه به معناى بعد از نزول اين آيه است كه در حدود سال سوّم تا چهارم هجرت باشد و هر كس بعد از آن تاريخ اسلام آورده باشد گرچه بعد از اسلام آوردن بلافاصله هجرت كند و هجرت او قبل از فتح مكه باشد مانند خالدبن وليد و عمروبن العاصى، جزء مهاجرانى نيست كه اين آيه و اين سوره ناظر به او باشد و با مهاجرين و انصار مدينه برادر و وارث شود گرچه از حيث لغت نام مهاجر بر او اطلاق شود.
و اينكه از رسول خدا روايت مىكنند كه به صفوانبن اميّه گفت: «لا هجرة بعد الفتح» ناظر به همين معناى لغوى و تعبير عرفى هجرت است، زيرا بعد از آنكه مكه فتح شد، حضور در مكه مانند حضور در مدينه خواهد بود چرا كه هر دو جبهه، جبهه اسلامى خواهند بود برخلاف آن كسى كه قبل از فتح مكه هجرت مىكند و جبهه اسلامى را كه منحصراً مدينه باشد تقويت مىكند كه شرافت و منزلت او برقرار است.
اين نكته كه گفته شد «هركس بعد از اين تاريخ ايمان بياورد گرچه هجرت كند و در جهاد اسلامى شركت كند، فقط از حيث نصرت در دين با مهاجران و انصار مدينه پيوند دارد» از جمله «فأولئك منكم» استنباط مىشود زيرا اين «مِن» در زبان ادب به عنوان «وصليّه» خوانده مىشود و إفاده اتّحاد و يكپارچگى اجتماعى دارد. در واقع جمله «فاُولئك منكم» همان معنائى را إفاده مىكند كه آيه قبلى مىگفت: (وإن استنصروكم في الدِّين فعليكم النصر) در اين زمينه به مقاله «حسين منِّي وأنا من حسين» مراجعه شود.
|
نوشته شده توسط admin
در تاريخ شنبه ۳ دي ۱۳۸۴ - ۰۲:۵۷
|
0 نظر -
تعداد بازديد : 62 -
|
|
|
| پيغامگير |
براي ارسال بايد وارد سيستم كاربري خود شويد.
|
|