| آمار |
ميهمانان آنلاين : 1
هيچ كاربري آنلاين نيست
تعداد اعضا : 2
جديدترين عضو : doctor
|
|
| سوره زخرف |
سوره زخرف :
بِسْم اللَّهِ الرّحْمنِ الرّحِيم
(حم* وَالْكِتَابِ الْمُبِينِ* إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِيّاً لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ* وَإِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتَابِ لَدَيْنَا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ) «4».
وزان آيه كريمه وزان آيه اوّل سوره يوسف است كه گفت: (تِلكَ آيَات الكِتاب المُبِينإنّا أنزَلْناهقُرآناً عَربيّاً لَعلَّكمتَعقِلون). درآنجا گذشتكهتعليل«لعلّكم تعقلون» به خاطر منضبط بودن كلام عرب است كه در همان قرن اوّل قواعد صرف و نحو آن كشف شد و راه را براى تفاهم ساير ملّتها باز كرد. در ذيل آيه 198 سوره شعراء شرحى در اين زمينه گذشت.
منظور از «اُمّ الكتاب» كتاب تكوين و لوح محفوظ است. در «اُمّ الكتاب» قرآن مجيد به صورت لفظ و مكتوب هجائى - خواه به الفباى عرب و خواه به الفباى زبانهاى ديگر - نيست. در آنجا صورت بسيار والا و حكيمانهاى دارد كه از دسترس ناپاكان بدوراست چنانكه در سوره واقعه آيه77 مىگويد: (إنّه لقرآن كريم في كتاب مكنون لا يَمَسُّهُ إلّا المطهّرون).
(وَالَّذِي نَزَّلَ مِنَ السَّماءِ مَاءً بِقَدَرٍ فَأَنشَرْنَا بِهِ بَلْدَةً مَيْتاً كَذلِكَ تُخْرَجُونَ) «11».
به شرح آيه پنجم سوره حج مراجعه شود. اين نكته در جاى جاى ديگر قرآن نيز مورد اشارت قرار گرفته است.
(وَجَعَلُوا لَهُ مِنْ عِبَادِهِ جُزْءاً إِنَّ الْإِنسَانَ لَكَفُورٌ مُبِينٌ) «15».
آيه كريمه ناظر به اعتقاد فلاسفه مشّاء است كه روح را مجرّد مىدانند و از عالم غيب قدسى، كه به تدبير بدن اشتغال دارد. و نيز به فلسفه عرفانى مسيحيّت اشارت دارد كه قائل بهحلول روحقدسى مىباشند. اين جزئيّت را مىتوان به صورت متقابل به عبارت كشيد و گفت: (وجعلوا لعباده جزءاً منه) و چه بسا با اين فلسفه تطبيق كند كه بعد از مرگ جزئى از اجزاء بدن به مرحله كمال برسد و به عالم قدس ربوبى بپيوندد.
به هر حال، مسئله حلول، جزء اعتقادات برخى از مشركين بوده است كه در قرون متمادى به صورتهاى مختلف تصوير شده است. قرآن مجيد در سوره صافّات آيه 158 نظير همين معنى را با اين عبارت بيان كرد و گفت: (وجعلوا بينه وبين الجِنّة نسباً).
چنانكه تا كنون خوانديم و در سوره رحمان بيشتر با اين معنى آشنا مىشويم. جنّيان ارواح دوزخى هستند، يعنى نطفه آدميانى كه دوره دوزخ را طى مىكنند، با انفجار كره دوزخ جسم آنان متلاشى و خاكستر مىشود و نطفه اصلى به صورت روح سرگردان باقى مىماند گرچه مىتواند - در اثر اطّلاع از اسرار غيب آفرينش - كارهائى انجام دهد كه براى بشر خاكى خارقالعاده باشد.
جمله بعدى كه مىگويد: (إنّ الإنسان لكفور مبين). به اين صورت با اعتقاد مشركين مقابله مىكند كه مىگويد: آدمىزاده بس ناسپاس است و با اين شعار شرك، ناسپاسى خود را در سر حدّ اعلا آشكار كرده است. ذات ربوبى به نطفههاى مردابى هويّت و شخصيّت بخشيد و موقعى كه جسم و اندام لازم را به آنان عطا كرد، موج قدسى وجود خود را در او دميد، مانند نيروى الكتريسيته كه در سيم برق جريان مىيابد و يك رشته سيم و يا گاز مخصوصى را با فتونهاى خود روشن نگه مىدارد و هرگاه كه اين موج را قطع كند كالبد آدمى رو به فساد مىگذارد و مىميرد.
در آن اثنا كه الكترونها در داخل سيم برق جريان دارد، بر وزن سيم برق چيزى افزوده نمىشود و بعد از قطع جريان برق چيزى از وزن او كم نمىشود كه پاى جزئيّت در ميان بيايد. ذات ربوبى با موج قدسى خود به بندگان خود تكاپو مىبخشد ولى بندگان ناسپاس او حقّ نعمت را با شرك و فلسفه پوشالى پاسخ مىدهند.
(أَمِ اتَّخَذَ مِمَّا يَخْلُقُ بَنَاتٍ وَأَصْفَاكُم بِالْبَنِينَ) «16».
معادل جمله در تقدير است به اين صورت: «ءإفكاً آلِهةً دون اللَّه تُريدون أم تقولون وَلَدَ اللَّه. سبحانه أن يكون له ولد ولم تكن له صاحبة أم اتّخذَ ممّا يخلق بنات وأصفاكم بالبنين» به همين ترتيب آيه بعدى كه مىگويد:
(وَإِذا بُشِّرَ أَحَدُهُم بِمَا ضَرَبَ لِلرَّحْمنِ مَثَلاً ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدّاً وَهُوَ كَظِيمٌ) «17».
عطف بر مقدّر است مشابه آيه 57 سوره نحل كه مىگويد: (ويَجْعلونَ للَّهِِ البنات -سبحانه- ولَهُم ما يَشْتَهون وإذا بُشِّرَ أحدهُم بالاُنْثى ظَلَّ وجهه مُسْوَداً وهو كَظِيم يَتَوارى مِنَ القَوْمِ مِن سوءِ ما بُشِّرَ بِه).
(وَقَالُوا لَوْ شَاءَالرَّحْمنُمَاعَبَدْنَاهُممَالَهُمبِذلِكَمِنْعِلْمٍإِنْهُمْإِلَّايَخْرُصُونَ) «20».
جمله دوم افاده مىكند كه مشركين در فهم مشيّت دچار اشتباهند. در اين زمينه ذيل آيه78 سوره نساء كهمىگويد: (قل كلٌّ من عند اللَّه فمالِ هَؤُلاء القَوْمِ لايَكادُون يَفْقَهُون حديثاً) شرح جزئى گذشت. شرح كامل را در كتاب رجعت و بدا ملاحظه نمائيد.
(إِنَّنِي بَراءٌ مِمَّا تَعْبُدُونَ* إِلَّا الَّذِي فَطَرَنِي فَإِنَّهُ سَيَهْدِينِ) «27».
منظور آيه كريمه براءت از مشركين و مهاجرت به سرزمين آزاد است و كلمه: «سيهدين» اشارت به اين دارد كه من به آنجائى هجرت مىكنم كه پروردگار من مرا هدايت مىكند. در اين زمينه ذيل آيه 26 سوره عنكبوت و آيه صافّات 99 شرحى گذشت.
(وَجَعَلَهَا كَلِمَةً بَاقِيَةً فِي عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ) «28».
آيه كريمه عطف بر مقدّر است به اين صورت: «فقد ابتلاه ربّه بكلمات فأتمّهنّ فاتّخذه خليلاً وجعله للناس إماماً وجعلها كلمةً باقية في عَقِبه». بنابراين وزان آيه كريمه وزان آيه 27 سوره عنكبوت است كه مىگويد: (ووهبنا له إسحاق ويعقوب وجعلنا في ذرِّيّته النبوّة والكتاب).
(بَلْ مَتَّعْتُ هؤُلَاءِ وَآبَاءَهُمْ حَتَّى جَاءَهُمُ الْحَقُّ وَرَسُولٌ مُبِينٌ* وَلَمَّا جَاءَهُمُ الْحَقُّ قَالُوا هذَا سِحْرٌ وَإِنَّا بِهِ كَافِرُونَ) «30».
«بل»اضراباز مقدّراست بهاينصورت: «أفَلَم يَدَّبَّروا القَوْلَأمْ طال عليهم الأمد فقالوا ما بالُ آبائِنا الأوّلين بل متّعت هؤلاء وآباءهم حتّى جاءهم الحقُّ ورسول مبين...».
در اين زمينه كه چرا در شبهجزيره عرب و خصوصاً براى قريش و امّت عرب، بعد از اسماعيلبنابراهيمپيامبرى مبعوث نشد، شرح مختصرى در ذيل آيات گذشته و از جمله آيه 92 سوره انعام گذشت مراجعه شود. گويا دعاى ابراهيم و اسماعيل بر همين اساس استوار بوده است كه شهر مكه در اختيار قريش قرار بگيرد كه از نسل اسماعيلبن ابراهيم باشند و به خاطر مدنيّت و استقرار در حَرم و پرهيز از قتل و غارت و چپاول - نه چون ساير عرب - آمادگى پذيرش و لا اقل تمام شدن حجّت كامل را داشته باشند.
(وَمَن يَعْشُ عَن ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطَاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ) «36».
در سوره فصّلت آيه 25 شرحى گذشت و در سوره ق آيه 33 نيز شرحى در متن قرآن وجود دارد و خبر از شيطان جن و انس مىدهد كه با آدمىزاده دوست مىشود و سخنان سفسطهآميز را به عنوان فلسفه جهانبينى به او تزريق مىكند.
(حَتَّى إِذَا جَاءَنَا قَالَيَالَيْتَبَيْنِيوَبَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِفَبِئْسَ الْقَرِينُ) «38».
آيه كريمه افاده مىكند كه اين شيطان قرين، در لباس بشريّت و حيات بشرى به اغواى قرين خود پرداخته است كه انسان روز قيامت آرزو مىكند كاش او را نمىديد و با او دوست و قرين نمىشد.
برخى از قاريان كلمه «جاءنا» را «جاءانا» خواندهاند تا تصوير كنند كه بشر كافر با شيطان قرين خود در محشر حاضر مىشوند. ولى اين قراءت با جمله بعدى كه به صورت مفرد آمده است تناسب كافى ندارد، علّت اينكه قرين او همراه او است، آن است كه هر دو تن چسبيده به هم محشور مىشوند.
(وَاسْأَلْمَنْأَرْسَلْنَا مِنقَبْلِكَمِنرُسُلِنَاأَجَعَلْنَا مِندُونِالرَّحْمنِآلِهَةًيُعْبَدُونَ) «45».
در هر سؤالى يك «سائل» وجود دارد و آن سائل در اينجا رسول اللَّه است. و يك «مسؤول عنه» دارد كه در اينجا مسئله شرك چند خدائى است و يك «مسؤول» دارد كه بايد مورد سؤال قرار بگيرد كه در اينجا غير از مشركين نمىتواند كسى مورد سؤال و جواب باشد، زيرا غير از مشركين كسى ادّعاى شرك و نفى توحيد ندارد.
وزان آيه كريمه وزان آياتى است كه مىگويد: (ويعبدون من دون اللَّه ما لم ينزّل به سلطاناً) زيرا اگر از آسمان دليلى و سندى نازل شود، قهراً به وسيله انبياء نازل مىشود. آيه كريمه مىگويد از اين مشركين كه ادّعاى شرك دارند سؤال كن كداميك از انبياء پيشين براى خداوند رحمان شريك و همتا معرفى كردهاند؟
(أَمْ أَنَا خَيْرٌ مِنْ هذَا الَّذِي هُوَ مَهِينٌ وَلَا يَكَادُ يُبِينُ) «52».
معادل آن در تقدير است به اين صورت: «أفهذا العبدُ الّذي هو مَهين ولا يكاد يبين خير لكم أم أنا خَيرٌ وقد جئتكم بعزّة قاهرة وملك عظيم».
(وَلَمَّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ مَثَلاً إِذَا قَوْمُكَ مِنْهُ يَصِدُّونَ) «57».
كلمه «مَثَل» گاهى در مورد مَثَل نيك استعمال مىشود مانند: (ألم تر كيف ضرب اللَّه مثلاً كلمةً طيِّبة كشجرة طيِّبة) و گاهى در مورد مَثَل زشت و رسوا مانند: (مثَلُ كلمة خَبِيثةً كشَجَرة خبيثة) بنابراين لفظ «مَثَل» شاهد نيك و بد نيست، بلكه از مضروب مَثَل بايد نيك و بد آن استنباط شود. قرآن مجيد دو نوبت درباره مسيح مَثَل آورده است يك نوبت در مسئله آفرينش مسيح كه در سوره آلعمران آيه 59 گفت: (إنَّ مَثَل عيسى عند اللَّه كَمَثَل آدم خلقه من تراب ثمّ قال له كُن فيكون) كه شرح آن گذشت.
خلاصه مطلب آن است كه آدم هم نطفه بود، عيسى هم نطفه بود. يكى را در مرداب بهشت و لابراتوار آفرينش كشت دادند بدون پدر و بدون مادر، و ژنهاى لازم را به او تزريق كردند، و ديگرى را در رحم مريم كشت دادند و حيات را به وسيله روحالقدس در رحم او دميدند.
تفاوت بين آدم و عيسى آن است كه روح قدسى در پيكر عيسى به حدّى دميده شد كه حتى به ژنها و كرموزمها نيز حيات بخشيد و عيسى با دميدن نَفَس خود مرده را زنده مىكرد و يا كالبدى از گل مىساخت به صورت پرنده و در آن مىدميد و به خاطر همان روح قدسى كه وجود او را پر كرده بود، مرده براى چند لحظه زنده مىشد و مجسمه گل پرواز مىگرفت. منظور از اين تمثيل در همان سوره آلعمران تشريح شده است.
يك نوبت ديگر درباره مسيح گفته شد كه او را مَثَل و نمودارى از روحالقدس ساختيم براى بنىاسرائيل كه سخن او را سخن روحالقدس بشناسند و تعليمات او را تعليمات قدسى بدانند. شرح اين عبارت در آيه بعدى همين سوره زخرف آمده است كه مىگويد:
(وَقَالُوا ءَآلِهَتُنَا خَيْرٌ أَمْ هُوَ مَا ضَرَبُوهُ لَكَ إِلَّا جَدَلاً بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ* إِنْ هُوَ إِلَّا عَبْدٌ أَنْعَمْنَا عَلَيْهِ وَجَعَلْنَاهُ مَثَلاً لِبَنِي إِسْرَائِيلَ) «59».
از نظر دريافت معناى مَثَل بايد به آيات 45 تا 52 سوره آلعمران توجه كرد كه روحالقدس به مريم خطاب مىكند و به او بشارت مىدهد كه بعدها ذات ربوبى به او فرزندى عطا خواهد كرد با آنكه مريم راهبه و مُحَرَّر، و به اصطلاح يهوديان «نذر نذيره»استوشوهر ندارد، سپس بهاين عبارتمىفرمايد: (ويعلِّمهالكتاب والحكمة والتّوراة والإنجيل ورسولاً إلى بني إسرائيل أنِّي قد جئتكم بآيةٍ مِن رَبِّكم أنِّي أخلقُ لكم من الطِّينِ كهيئةِ الطّير فأنفخُ فيه فيكونُ طيراً بإذنِ اللَّه...).
در واقع كلمه (رسولاً إلى بني إسرائيل) با ويژگيهاى مسيح، تفسير همين جمله است كه مىگويد: (وجعلناهُ مثلاً لبني إسرائيل). اينك كه مفهوم مَثَل روشن شد به الفاظ آيه كريمه باز مىگرديم، كلمه «يَصُِدُّون» به معناى هوچيگرى و جار و جنجال كلامى است كه در مقام جدل بخواهند طرف مخالف را منكوب و سرافكنده سازند.
مشركين گفتند: قرآن مىگويد روح قدسى از آسمان آمد و در دامن مريم دميد وعيسى را آفريد، تا امّت بنىاسرائيل را رهبرى كند ولى ما مىگوئيم: ما همان روحالقدس و ساير ارواح عاليه را كه در آسمانها مأوا دارند به خدائى پذيرفتهايم و به آنان نياز مىبريم و آنان در زندگى زمينى ما را رهبرى و هدايت و يارى مىكنند. آنچه ما مىگوئيم بهتر است يا آنچه قرآن درباره عيسى مىگويد؟
عبارت (ءآلهتنا خَيْرٌ أمْ هُوَ) مقايسه را از حيث بهتر بودن مطرح كرده است نه آنكه مشركين گفته باشند، «چون قرآن مىگويد: همه معبودان شرك را با عابدانشان به دوزخ مىاندازند، بنابراين عيسى را كه مىگويند پيامبر خدا و روح قدسى و يا پسر خدا است بايد به دوزخ بيندازند». بلكه با توجه به همان عبارت (ءآلهتنا خَيْرٌ أمْ هُوَ) كه مقايسه را از اين حيث برقرار كرده است كه كداميك براى عبادت بهترند و با توجه به جمله بعدى كه مىگويد: (إن هُوَ إلّا عَبْدٌ أنْعَمْنا عليه...) در مىيابيم كه اعتراض مشركين بدان صورت نبوده است و مفسّرين در تصوير ماجرا خطا كردهاند.
به هر حال، پاسخ قرآن مجيد به اين جَدل خصمانه آن است كه مسيح مجسمه روحالقدس نيست كه از آسمان آمده باشد و آن چنانكه مسيحيّت ادّعا مىكند براى نجات دادن بشر از عذاب دوزخ آمده باشد تا گناهان امّت خود را بر دوش بگيرد و به پيشگاه پدرش حاضر شود و بالاخره خداوند پدرش مجبور شود كه او را با همه گناهكاران امّتش به بهشت ببرد.
قرآن مىگويد: اينچنين نيست و همه تصوّراتى كه درباره مسيح و حلول و اتّحاد او مىسرايند باطل است. مسيح فقط بنده خدا است مثل ساير بندگان خدا و وجود او كلمهاى است از «كلمات اللَّه» كه قابل آمار و شمارش نيستند.
تمام افراد بشر از روح قدسى الهى در وجودشان دميده مىشود تا آن كلمه و آن نطفه، حياتبشرىبگيرد ولى مسيح بيش از ديگران ازاين موهبت ونعمت برخوردار شده است تا بنىاسرائيل به استناد سخن او كه از روح قدسى او تراوش مىكند، او را رسول خدا بشناسند و انتظار آن را نداشته باشند كه مانند موسى به طور برود و الواحى سنگى بياورد و يا عصاى خود را بر سنگ بزند و دوازده چشمه جارى كند تا سخن او را بپذيرند. به همين تناسب است و دنباله همين پاسخ است كه مىگويد:
(وَلَوْ نَشَاءُ لَجَعَلْنَا مِنكُم مَلَائِكَةً فِي الْأَرْضِ يَخْلُفُونَ) «60».
آيه كريمه عطف بر مقدّر است به اين صورت: «وجعلناه مثلاً لبني إسرائيل وجعلنا في قلوبِ الّذين اتّبعوهُ رأفةً ورحمةً، ورهبانيّةً ابتدعوها ما كتبناها عليهم ولو نشاء لجعلنا منكم ملائكة في الأرض يخلفون».
يعنى ما عيسى را براى امّت يهود، به عنوان مثل و رسولى كه معجزهاش در وجود خودش نهفته بود، گسيل نموديم و او مردم را به زهد در دنيا و رغبت به نعيم آخرت فرا خواند و جماعتى كه پيروى او را برگزيدند رأفت و رحمت الهى در دلهاى آنان تزريق شد و توجهى به رهبانيّت پيدا كردند كه خود مبتكر آداب و شرائط آن بودند.
ما درباره رهبانيّت به آنان نه توصيهاى كرده بوديم و نه دستور قاطعى صادر كرده بوديم، از آن رو كه خواسته ما فقط تقوا است و ورع از محارم، نه ترك دنيا. اگر ما مىخواستيم كه بشر تارك دنيا شود، به جاى آنان فرشتهها را در زمين به خلافت نسل بشر بر مىگزيديم.
(وَإِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسَّاعَةِ فَلَا تَمْتَرُنَّ بِهَا وَاتَّبِعُونِ هذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِيمٌ) «61».
يعنى شهود و نزول فرشتگان نشانه رستاخيز عمومى است. شما هرگز در فرا رسيدن رستاخيز تأمّل و ترديد نكنيد و در مسير زندگى تابع من باشيد كه با در دست داشتن رهنمود قرآن راه راست همين است.
برخى ضمير «إنّه» را به عيسى ارجاع دادهاند يعنى عيسى مجدّداً نازل مىشود و نزول او علامت رستاخيز است. ولى اين معنى با ذيل آيه كه مىگويد: (واتّبعونِ هذا صراطٌ مستقيم) كه قهراً سخن رسول خدا را حكايت مىكند تناسب ندارد. سخن عيسى از آيه بعدى حكايت مىشود كه مىگويد:
(وَلَمَّا جَاءَ عِيسَى بِالْبَيِّنَاتِ قَالَ قَدْ جِئْتُكُم بِالْحِكْمَةِ وَلِأُبَيِّنَ لَكُم بَعْضَ الَّذِي تَخْتَلِفُونَ فِيهِ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِيعُونِ* إِنَّ اللَّهَ هُوَ رَبِّي وَرَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ هذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِيمٌ) «64».
و لذا دردنبالهآيه كريمه مجدّداً بههمان وعده رستاخيز باز مىگردد كه مىفرمايد:
(هَلْ يَنظُرُونَ إِلَّا السَّاعَةَ أَن تَأْتِيَهُم بَغْتَةً وَهُمْ لَايَشْعُرُونَ) «66».
(قُلْ إِن كَانَ لِلرَّحْمنِ وَلَدٌ فَأَنَا أَوَّلُ الْعَابِدِينَ) «81».
«قُل» به ادّعاى مشركين پاسخ مىدهد. مشركين خدايان خود را كه بر اساس فلسفه، صادر اوّل مىدانستند و فرشتگان را كه دختران خدا مىشناختند، معبود خود مىشمردند. تقدير آيه بدين صورت است: «ألا إنّهم من إفكهم ليقولون ولد اللَّه وإنّهم لكاذبون. قل إن كان للرّحمن ولد فأنا أوّل العابدين».
(وَلَايَمْلِكُ الَّذِينَيَدْعُونَمِندُونِهِالشَّفَاعَةَإِلَّا مَنشَهِدَ بِالْحَقِوَهُمْ يَعْلَمُونَ) «86».
بحثشفاعترا در ذيل آيه255 سوره بقره و آيه87 سوره مريم ملاحظه نمائيد.
|
نوشته شده توسط admin
در تاريخ دوشنبه ۵ دي ۱۳۸۴ - ۰۴:۲۴
|
0 نظر -
تعداد بازديد : 85 -
|
|
|
| پيغامگير |
براي ارسال بايد وارد سيستم كاربري خود شويد.
|
|