| آمار |
ميهمانان آنلاين : 2
هيچ كاربري آنلاين نيست
تعداد اعضا : 2
جديدترين عضو : doctor
|
|
| سوره صافّات |
سوره صافّات :
بسمِ اللَّهِ الرّحْمن الرّحِيم
(وَالصَّافَّاتِ صَفّاً* فَالزَّاجِرَاتِ زَجْراً* فَالتَّالِيَاتِ ذِكْراً* إِنَّ إِلهَكُمْ لَوَاحِدٌ) «4».
منظور از صافّات، فرشتگان وحى مىباشند كه از پس و پيش امواج وحى صف مىبندند و از آن پس صفوف پيشين شياطين را از مسير امواج دور مىكنند و مىرانند تا در امواج وحى خللى وارد نشود و صفوف پسين مراقبت مىنمايند كه شياطين خود را به امواج وحى نرسانند. و از آن پس آيات قرآن مجيد را بر پيامبر تلاوت مىكنند.
سوگند آيه فقط به صافّات است و زاجرات و تاليات متعلّقات آن خواهند بود، و جواب قسم جمله آخر است كه جز يك خدا بر گيتى حكومت ندارد. البتّه منظور از فرشتگان وحى فرشتگانى هستند كه متن قرآن را به صورت امواج فرود مىآورند و گرنه وحى رؤيا صورت ديگرى دارد.
قرآن مجيد درباره نزول قرآن مىگويد: (عَالِمُ الْغَيْبِ فَلَايُظْهِرُ عَلَى غَيْبِهِ أَحَداً. إِلَّا مَنِ ارْتَضَى مِن رَسُولٍ فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِن بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَداً. لِيَعْلَمَ أَن قَدْ أَبْلَغُوا رِسَالَاتِ رَبِّهِمْ وَأَحَاطَ بِمَا لَدَيْهِمْ وَأَحْصَى كُلَّ شَيءٍ عَدَداً) (جن / 27 - 28).
قرآنمجيد درباره اين سبك نزول، در صدر سوره نازعات و صدر سوره و المرسلات و صدر سوره والذاريات آياتى نازل كرده است كه بايد مراجعه شود.
(رَبُّ السَّموَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا بَيْنَهُمَا وَرَبُّ الْمَشَارِقِ) «5».
منظور از مشارق مشارق شمس است در هفت آسمان و كره زمين كه خورشيد هماره نيمى از اين كرات غلطان را روشن مىكند.
(إِنَّا زَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِزِينَةٍ الْكَوَاكِبِ) «6».
در كتاب هفت آسمان شرح لازم را ملاحظه نمائيد. منظور از آسمان نزديكتر كره مريخ است كه اوّلين سياره خارج است. خود آن كره، يعنى سطح آن را آذين نكردهاند بلكه آسمان بالاى سر مرّيخيان را با سياركهاى كوچك و بزرگ مزيّن كردهاند. اگر روزى روزگارى پاى بشر به كره مريخ برسد شبهاى مريخ را مىبيند كه علاوه بر همين ستارهها كه از روى زمين در شبها مىتابند و گويا از مشرق به مغرب روانند سيّاركهاى آستروئيد با الوان مختلف در حجمهاى كوچك و ريز و درشت از مغرب به مشرق روانند.
و چه بسا حلقههاى زحل نيز مشهود باشند و سياره مشترى و زحل و ما بقى اقمار جلوه تابناك و عظمت بيشترى داشته باشند و هلال و بَدْر و مُحاق آنان بهترين جاذبه را داشته باشد، خصوصاً قمر كوچك مرّيخ به نام فوبوس كه هر شب سهبار طلوع و غروب دارد.
دليل اينكه منظور از زينت آسمان نزديكتر سياركهاى كره درهم ريخته آستروئيد است آيه بعدى است كه مىگويد:
(وَحِفْظاً مِن كُلِّ شَيْطَانٍ مَارِدٍ* لَايَسَّمَّعُونَ إِلَى الْمَلَإِ الْأَعْلَى...) «7».
كه همين سيّاركهاى آستروئيد، حصارى بلكه پاسبانانى از شهابها تشكيل دادهاند و چون بيش از صد مليون كيلومتر از فضا را اشغال كردهاند راه شياطين را به كره بالاتر كه كره مشترى است مسدود كردهاند.
در سوره ملك آيه 5 كه مىگويد: (ولقد زيَّنَّا السّماء الدُّنيا بِمَصابيحَ وجَعَلناها رُجُوماً للشياطين) صريحاً يادآور مىشود كه همين كواكب كه به صورت چراغها نمايانند گاهى به سوى شياطين پرتاب مىشوند و شياطين را از حريم قدس أعلى مىرانند. در اين زمينه آيات ديگرى نيز نازل شده است كه در جاى خود اشارت مىرود و مجموعه آن مباحث در كتاب هفت آسمان ثبت است.
(إِنَّا خَلَقْنَاهُم مِن طِينٍ لَّازِبِ) «11».
شرح آن در ذيل آيه 26 سوره حجر گذشت.
(فَإِنَّمَا هِيَ زَجْرَةٌ وَاحِدَةٌ فَإِذَا هُمْ يَنظُرُونَ* وَقَالُوا يَا وَيْلَنَا هذَا يَومُ الدِّينِ) «20».
اشاره به شيپور بيدارباش دارد كه نفخه دوم صور است. از «صيحه» كه به معناى فرياد شهاب آسمانى است و از كنار زمين مىگذرد، به «زجرة» تعبير شده است، از آن رو كه عنوان بيرون راندن از خوابگاه دارد. به جزوه رستاخيز مراجعه شود.
(وَقِفُوهُمْ إِنَّهُم مَسْؤُولُونَ) «24».
ناظر به همان افراد قبلى است كه در آيه 22 با اين عبارت معرّفى شدهاند:
(احْشُرُوا الَّذِينَظَلَمُوا وَأَزْوَاجَهُمْوَمَا كَانُوا يَعْبُدُونَ* مِن دُونِ اللَّهِ فَاهْدُوهُمْ إِلَى صِرَاطِ الْجَحِيمِ) «23».
آنانسيهكارانافراد بشرند ومعبودانشاناز جنكهمجدّداً لباسبشريّت پوشيدهاند چنانكه فرمود: (بَل كانوا يَعْبُدُونَ الجِنَّ أكثرُهم بِهِم مُؤْمِنونَ) (سبأ/41) و منظور از صراط جحيم، قسمت آفتابى كره زمين است كه نطفه همه كافران و تبهكاران در آن قسمت كشت مىشود و همه را به پايگاههاى پرتاب هدايت مىكنند.
(فَإِنَّهُمْ يَومَئِذٍ فِي الْعَذَابِ مُشْتَرِكُونَ) «33».
فاى تفريع متفرّع بر جمله قبلى است كه گفت:
(بَلْ هُمُ الْيَومَ مُسْتَسْلِمُونَ) «26».
بنابراين چند آيه كوتاه در وسط اين دو آيه، استطراداً كنكاش كافران را عنوان كرد تا وسيله تنبيه و تنبُّه باشد.
(إِنَّا كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمِينَ) «34».
كلمه «مجرمين» بهصورت نصبى وجرّىآمدهاست وفقط ناظر به اتباع «مجرمون» است.
(بَلْ جَاءَ بِالْحَقِّ وَصَدَّقَ الْمُرْسَلِينَ) «37».
قرينه اضراب موجود است ولى لفظ آن مقدّر است به اين صورت: «وما عَلَّمْناه الشِّعْرَ وما ينبغي له بل جاء بالحقّ...». مقابله ميان شعر و حق گواه آن است كه هيچگونه شعرى مطلوب شريعت نيست.
(إِلَّا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ) «40».
اين جمله استثنائيه 5 نوبت دراين سورهتكرار شدهاست و در همه موارد استثناى از ورود به دوزخ و چشيدن عذاب است. در اين مورد كه آيه چهلم است به اين صورت وارد شده است:
(إِنَّكُمْ لَذَائِقُوا الْعَذَابِ الْأَلِيمِ* ومَا تُجْزَونَ إِلَّا مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ* إِلَّا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ* أُولئِكَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ* فَوَاكِهُ وَهُم مُكْرَمُونَ* فِي جَنَّاتِ النَّعِيمِ) «43».
(وَعِندَهُمْ قَاصِرَاتُ الطَّرْفِ عِينٌ) «48».
منظور از قاصرات الطرف نه آن است كه پلكهاى چشم درست بالا نمىرود و به اصطلاح چشم خمارى دارند كه اين خود عيب است و متناقض با كلمه بعدى «عِينٌ» كه جمع عيناء است، يعنى فراخ چشم كه چشمانى درشت مانند چشم آهو دارند. منظور از «طَرْف» ديد چشم است و (قاصِرات الطَّرْف) كه در موارد ديگرى از قرآن نيز آمده است به معناى نزديكبين است، كه فقط خيمه مخصوص به خود و خانه و سالن مخصوص به خود را تا امتداد مثلاً ده متر درست مىبيند و بعد از ده متر هرچه را ببيند تار مىبيند. و اين بدان خاطر است كه زنان بهشتى بايد شوهردوست باشند (عُرُباً أتراباً) (واقعه/37) و اگر بتوانند همسايگان را ديد بزنند و جمال و جلال و زندگى ديگران را ببينند، مشكلات روانى خواهند داشت.
(فَاطَّلَعَ فَرَآهُ فِي سَوَاءِ الْجَحِيمِ) «55».
آيه كريمه شاهد صدقىاست بر خروجآزاد بهشتيان و اسفار فضائى در مسيرهاى طبيعى آسمانها كه مىتوانند از كره مشترى به كره زهره بيايند و با دوزخيان هم صحبت شوند. شرح بيشتر در جزوه رستاخيز ثبت است.
قرآنمجيددربارهخروجودخولآزادمىگويد:(جنّاتُعَدْنٍمُفَتَّحَةلهمُالأبواب) (ص/50) و درباره مسير طبيعى آسمانها مىگويد: (ولقد خَلَقْنا فوقكم سَبْعَ طَرائِقَ وما كنّا عن الخلق غافلين) (مؤمنون/17) حتى براى زمينيان كه مىگويد: (ولو فَتَحْنَا عليهم باباً مِنَ السّماء فَظَلُّوا فيه يَعْرُجون لقالوا إنّما سُكِّرَتْ أبصارنا) (حجر/ 14). و درباره فاصله بهشت و دوزخ آيات فراوانى است و از جمله: (إنّ الّذين سَبَقَتْلهم مِنّا الحُسْنى اُولئك عنها مُبْعَدُون لايَسْمَعُونحَسِيسَها) (انبياء/102).
(أَفَمَا نَحْنُ بِمَيِّتِينَ* إِلَّا مَوتَتَنَا الْأُولَى وَمَا نَحْنُ بِمُعَذَّبِينَ) «58».
ملامتى است بر دوست قديمى كه تصوّر مىكرد، بشريّت فقط يكبار مىميرد و هرگز دوزخى و عذابى در كار نيست. اين آيه گواهى مىدهد كه افراد بشر دوباره و سهباره به دنيا باز مىگردند تا پرونده آنان تكميل شود و تنها اين نيست كه فقط يكبار مرگ به سراغ انسان بيايد. در اين باره به كتاب رجعت مراجعه نمائيد. در ذيل آيه 95 سوره انبياء كه فرمود: (وحَرامٌ على قَرْية أهْلَكْناها أنّهم لايرجعون) سخنى كوتاه گذشت و در سوره غافر آيه 11 شرحى از متن قرآن درج است كه بايد مراجعه نمود.
(طَلْعُهَا كَأَنَّهُ رُؤُوسُ الشَّيَاطِينِ) «65».
راجع به شجره زقوم به آيه 60 سوره اسرى مراجعه شود.
(إِلَّا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ) «74».
اين دومين نوبت است كه اين جمله استثنائيّه بكار مىرود، در ماقبل آن كه آيه 73 است مسئله عذاب دوزخ با اين عبارت مشهود است:
(فَانظُرْ كَيفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُنذَرِينَ* إِلَّا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ) «74».
(وَلَقَدْ نَادَانَا نُوحٌ فَلَنِعْمَ الْمُجِيبُونَ) «75».
داستان چند تن از انبياء مطرح مىشود نه براى آنكه شرحى بر داستانشان باشد، بلكه فقط يادبودى است از نجات محسنان و عرض سلامى بر ابرار رسولان.
(وَجَعَلْنَا ذُرِّيَّتَهُ هُمُ الْبَاقِينَ) «77».
شرح آن را در ذيل آيه 27 سوره اعراف ملاحظه نمائيد.
(وَتَرَكْنَا عَلَيْهِفِيالْآخِرِينَ* سَلَامٌ عَلَى نُوحٍ فِي الْعَالَمِينَ* إِنَّا كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ* إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُؤْمِنِينَ) «81».
اين عبارت درباره ابراهيم و موسى و هرون و الياس نيز تكرار و تذكار مىشود، در حالى كه چند تن ديگر از انبياء ياد مىشوند و چنين تشريفى ندارند و برخى تشريف منفى دارند. به هر حال جمله (سلامٌ على نُوح فِي العالَمين) ايجاب مىكند كه مؤمنين به مذاهب، هرگاه نام نوح را ببرند بر او سلام بفرستند.
فكر مىكنم عبارت سلام بايد به اين صورت باشد. «سلام اللَّه عليه». به همين صورت درباره آن چهار رسول ديگر صلوات اللَّه وسلامه عليهم وعلى جميع الأنبياء والمرسلين. فراموش نشود كه امتياز نوح، با زحمات نهصد ساله، تهذيب و پاكسازى نسل بشر بود، و اين منّتى عظيم است بر بشريّت.
(وَإِنَّ مِن شِيعَتِهِ لَإِبْرَاهِيمَ* إِذْ جَاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ) «84».
شرح الفاظ را در ترجمه معانى القرآن آوردهام ملاحظه شود.
(قَالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْيَاناً فَأَلْقُوهُ فِي الْجَحِيمِ) «97».
آتشزدن مجرم، يك سنّت عمومى بوده است در صورتى كه شورش عمومى صورتبگيرد وكنترل مردم ممكن نباشد. در اصطلاح عاميانه به آن «لِنْج» مىگويند.
(وَقَالَ إِنِّي ذَاهِبٌ إِلَى رَبِّي سَيَهْدِينِ) «99».
منظور آيه هجرت است، ولى چون جاى مشخّصى را منظور نظر نكرده بود، فقط گفت: من به سوى پروردگارم مىروم و او خود مرا رهبرى خواهد كرد كه كجا بايد رفت. شرح بيشتر را در سوره عنكبوت آيه 26 ملاحظه نمائيد.
(رَبِّ هَبْ لِي مِنَ الصَّالِحِينَ* فَبَشَّرْنَاهُ بِغُلَامٍ حَلِيمٍ) «101».
منظور از غلام حليم، اسماعيل است. در آن عهد و زمان كه ابراهيم به فلسطين آمد خودش و ساره در سنّ سى سالگى بودند - تقريباً - و لذا شخصاً تقاضاى فرزند مىكند، آنهم تقاضاى فرزندى از صالحان پيشين كه با قيد صلاح به اين جهان پا بگذارد. اينگونه صلاح كمترين شرط نبوّت است. اين فرزند از دامن ساره بر نمىخيزد بلكه از كنيز ساره هاجر متولد مىشود.
(فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ قَالَ يَا بُنَيَّ إِنِّي أَرَى فِي الْمَنَامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانظُرْ مَاذَا تَرَى قَالَ يَا أَبَتِافْعَلْ مَاتُؤْمَرُ سَتَجِدُنِيإِن شَاءَ اللَّهُ مِنَالصَّابِرِينَ) «102».
قيد «معه» صراحت دارد كه ابراهيم با فرزندش اسماعيل هر دو در حال سعى بودهاند. منظور از اين سعى، سعى صفا و مروه است و يا سعى در وادى مُحَسِّر كه به هر حال موقع قربانى فرا مىرسد. ابتداى داستان در اينجا مذكور نيست. در اينجا فقط نكتههاىمهم تذكار مىشود تا معلوم شود كه از چه رو شايسته سلامالهى است.
در سوره بقره آيه 127 مىگويد: (وإذ يرفَعُ إبراهيمُ القَواعِدَ من البيت وإسماعيلُ ربّنا تَقبَّل منّا... وأرِنا مَناسِكَنا وتُبْ عَلينا إنّك أنت التوّاب الرّحيم) يعنى خانه كعبه را براى اوّلين بار ابراهيم و اسماعيل بنا كردند و چون معبد الهى بود، تقاضا كردند كه آداب و رسوم زيارت را به آنان ارائه دهند.
لذا ابراهيم در رؤيا ديد كه از خارج حرم لباس احرام مىپوشد، اسماعيل هم پيروى مىكند. سپس وارد فضاى مسجد مىشوند و دور كعبه طواف مىكنند. بعد از سعى صفا و مروه در خواب مىبيند كه بعد از طواف خانه و بعد از سعى صفا و مروه دارد پسرش اسماعيل را قربانى مىكند. تا اينجاى داستان را بايد از آيات سوره بقره و سنّتى كه از ابراهيم خليل برجا مانده است بدست آورد از اين پس شرح ماجرا با آيات سوره صافات است.
(فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ...). فاء براى تفريع است و عطف با تراخى. يعنى بعد از آنكه ابراهيم و اسماعيل از طواف كعبه فارغ شدند و به سعى صفا و مروه رسيدند، ابراهيم ماجراى رؤيارا باپسرش اسماعيل در ميان نهاد تا چه نظر مىدهد. آيا تسليم مىشود، يا نه.
علّت اينكه در اين مورد بالخصوص بايد مسئله را با او در ميان بگذارد روشن است، زيرا بقيّه آداب و رسوم را اسماعيل از رفتار پدر مىآموخت و به او اقتدا مىكرد، ولى قربانى كردن اسماعيل از اين خطّ و نشان خارج بود، زيرا ديگر او تابع مناسك پدر نبود، بلكه وسيله اجراى مناسك بود و بايد با رضايت او باشد و گرنه قتل نفس خواهد بود، لذا ابراهيم رؤياى خود را با پسرش اسماعيل در ميان نهاد و پاسخ مثبت شنيد و بعد از سعى صفا و مروه دست به كار قربانى شد كه نداى الهى كار ذبح را متوقّف كرد، الفاظ آيه با توجه به ترجمه معانى القرآن روشن است.
(فَلَمَّا أَسْلَمَا وَتَلَّهُ لِلْجَبِينِ* وَنَادَيْنَاهُ أَن يَا إِبْرَاهِيمُ* قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيَا* إِنَّا كَذلِكَ نَجْزِي المُحْسِنِينَ) «105».
يعنى تو اين قسمت رؤيا را نيز صادقه انگاشتى و دست به كار ذبح اسماعيل گشتى در حالى كه صورت اين رؤيا صادقه نبود كه ظاهر آن را به مورد اجرا بگذارى بلكه صورت رؤيا كاذبه بود، يعنى با واقعيت خارجى مطابق نبود، بلكه بايد جزئيات رؤيا را ترجمه كنى و تعبير كلّى آن را دريافت كنى و به اجرا بنهى.
اين نوع رؤيا كه در لابلاى رؤياى صادقه مرئى شود، بالاترين آزمون الهى را به اجرا مىگذارد كه ابراهيم خليل و فرزندش اسماعيل ذبيح از اين آزمون سرافراز و سربلند برآمدند و در اجراى مراسم قربانى ترديد نكردند. نتيجه آن شد كه عوض اسماعيل، قربانى ديگرى كه يك گوسفند نر يكساله بود، به ابراهيم ارائه شد و آن گوسفند را قربانى كردند و هر دو از لباس احرام عمره خارج شدند.
(وَتَرَكْنَا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ* سَلَامٌ عَلَى إِبْرَاهِيمَ* كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ * إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُؤْمِنِينَ) «111».
مفاد اين آيات همان است كه درباره نوح گذشت «سلام اللَّه على إبراهيم».
(وَبَشَّرْنَاهُ بِإِسْحَاقَ نَبِيّاً مِنَ الصَّالِحِينَ* وَبَارَكْنَا عَلَيْهِ وَعَلَى إِسْحَاقَ وَمِن ذُرِّيَّتِهِمَا مُحْسِنٌ وَظَالِمٌ لِنَفْسِهِ مُبِينٌ) «113».
اين بشارت مربوط به زمانى است كه ابراهيم و ساره به سنّ پيرى و فرتوتى رسيدهاند و اميد فرزند را به كلّى قطع كردهاند. شرح آن را در داستانهاى ابراهيم و خصوصاً در صدر داستان لوط شنيدهايم. مسئله بركت بر ابراهيم و اسحاق، نمودار نسل صالح او است كه انبياء در تيره او قرار گرفتند امّا تيره اسماعيل بر اساس دعاى ابراهيم و اسماعيل كه درباره سرزمين حرم و بلد حرام، خواهان آبادى و جمعيت و ذرّيه سالم شدند و در آخر گفتند: (ربَّنا وابْعَثْ فيهم رسولاً منهم يَتْلُوا عليهم آياتك ...) داراى اين بركت نشد تا عهد رسول اللَّه كه ذرّيه اسماعيل فراوان شدند و مكه حرم امن الهى گشت و نسل دور از تمدّن او لايق خطاب رسالت شدند. رسول خدا در ميان آنان مبعوث شد و بركت از خاندان اسحاق به نسل اسماعيل منتقل گشت و در ذرّيه رسول خدا برقرار ماند.
امتياز ابراهيم كه موجب سلام و بركت شد، مسئله توحيد و بتشكنى و مهاجرت و خُلّت و امامت است كه نسل بشر بايد سپاسگزار اين خدمات آنان به بشريّت بوده باشد. سلام اللَّه على الأنبياء و المرسلين وسلام على نوح في العالمين وسلام على إبراهيم وآل إبراهيم.
(وَلَقَدْ مَنَنَّا عَلَى مُوسَى وَهَارُونَ* وَنَجَّيْنَاهُمَا وَقَومَهُمَا مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ* وَنَصَرْنَاهُمْ فَكَانُوا هُمُ الْغَالِبِينَ* وَآتَيْنَاهُمَا الْكِتَابَ الْمُسْتَبِينَ* وَهَدَيْنَاهُمَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ) «118».
داستان موسى و هرون بسيار خلاصه برگزار مىشود و امتيازى كه او را صاحب سلام جاويد مىكند، آوردن الواح ده فرمان و تشكيل حكومت و يا پايهگزارى تشكيل حكومت و در رأس آنها آوردن تورات و شريعت است كه موسى و هرون هر دو درباره آن خدمات ارزندهاى به قوم بنىاسرائيل و ساير افراد بشر ارائه كردند و لذا مىگويد:
(وَتَرَكْنَا عَلَيْهِمَا فِيالْآخِرِينَ* سَلَامٌ عَلَىمُوسَى وَهَارُونَ* إِنَّا كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ* إِنَّهُمَا مِنْ عِبَادِنَا الْمُؤْمِنِينَ) «122».
با وجود اينكه هرون مقام وزارت داشت به خاطر كثرت خدمات و مصيباتى كه در راه نجات بنىاسرائيل متحمّل شد، از نظر سلام جاويد، با موسى برابر گشته است. به همين ترتيب آن كسى كه منزلت هرون را دارد.
(وَإِنَإِلْيَاسَلَمِنَالْمُرْسَلِينَ* إِذْ قَالَلِقَومِهِ أَلَا تَتَّقُونَ* أَتَدْعُونَ بَعْلاً وَتَذَرُونَ أَحْسَنَ الْخَالِقِينَ* اللَّهَ رَبَّكُمْ وَرَبَّ آبَائِكُمُ الْأَوَّلِينَ* فَكَذَّبُوهُ فَإِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ* إِلَّا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ* وَتَرَكْنَا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ* سَلَامٌ عَلَى إِلْ يَاسِينَ* إِنَّا كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ* إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُؤْمِنِينَ) «132».
«بَعْل» نام يكى از اصنام است كه در عهد ايلياء مورد پرستش جمعى از اقوام بنىاسرائيل قرار گرفته بود مىگويند: به جز هفت هزار نفر كه زانوهاى ايشان نزد بَعل خم نشده بود. اين داستان در كتاب تورات كتاب اوّل پادشاهان باب 18 تا 19 ثبت است كه ايليا با عابدان بعل و كاهنان آن معبد بر اساس قانون تورات خدا را به داورى مىخوانند تا قربانى كدام را بپذيرد و قربانى ايلياء پذيرفته مىشود، و لذا چهارصد و پنجاه تن كاهنان قلّابى معبد بَعل را مىكشند. از آن پس ايليا اليشع را به پيامبرى معرفى مىكند و خود راه بيابان درپيش مىگيرد.
بنابراين بعيد نمىنمايد كه ايليا، همين الياس باشد كه لهجه آرامى دارد و چون الياس و يا ايليا همطراز نوح و ابراهيم و موسى و حتى همطراز هرون نيست، در آخر كلام، كلمه «الياسين» به صورت جمعى آمده است كه بگويد سلام خدا بر همه انبياء باد كه همطراز الياس و يا ايلياء بودهاند و خواهند بود چنانكه در آخر سوره بر همه رسولان سلام مىفرستد و مىگويد: (وَسَلَامٌ عَلَى المُرْسَلِينَ* وَالْحَمْدُ للَّهِِ رَبِّ الْعَالَمِينَ).
نظير اين صيغه جمع را در كلمه «طور سينين» مشاهده مىكنيم كه به اعتبار دشتهاى اطراف كوه طور كه همه آنها را به عنوان صحراى سين و صين و سيناء در تورات مشاهده مىكنيم، به خاطر اينكه نام ارض است. مانند خود ارض كه به صورت «أرضين» جمع بسته مىشود، سين را هم به صورت «سينين» جمع بستهاند.
جمله (إلّا عِباد اللَّه المُخْلَصِينَ) كهدرآيه128 همينداستان مذكور شد سوّمين جمله تكرارى و شعارى است كه بندگان خالص خدا را از حضور در دوزخ استثنا مىكند. تعبير آيه قبل آن كه مىگويد: (فَكَذّبوهُ فَإنّهم لَمُحْضَرُون) منظور آيه، احضار شدگان در دوزخند چنانكه در همين سوره آيه 57 گذشت كه (ولولا نعمة ربِّي لكنت من المُحْضَرِين). و در سورههاى ديگر و از جمله سوره قصص آيه 61 گفت: (أفَمَنْ وَعَدْنَاهُ وَعْداً حَسناً فهو لاقِيهِ كَمَنْ مَتَّعْناهُ مَتاع الحياة الدُّنيا ثمّ هو يومَ القيامة من المُحْضَرِين).
(وَإِنَّ لُوطاً لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ* إِذْ نَجَّيْنَاهُ وَأَهْلَهُ أَجْمَعِينَ* إِلَّا عَجُوزاً فِي الْغَابِرِينَ* ثُمَّ دَمَّرْنَا الْآخَرِينَ* وَإِنَّكُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَيْهِم مُصْبِحِينَ* وَبِاللَّيْلِ أَفَلَا تَعْقِلُونَ) «138».
داستان لوط به طور خلاصه حكايت شده است بىآنكه سلام و صلواتى بر او نثار شود زيرا در ذيل داستان الياس بر همه انبياء الهى سلام الهى نثار شد. به همين ترتيب در داستان يونسبن متّى كه اينك ملاحظه مىشود:
(وَإِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ* إِذْ أَبَقَ إِلَى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ* فَسَاهَمَ فَكَانَ مِنَ الْمُدْحَضِينَ* فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَهُوَ مُلِيمٌ) «142».
كلمه «إباق» به معناى فرار از وظيفه و متوارى شدن است، ولى در عهد نزول قرآن اختصاصاً در مورد بردگان فرارى بكار مىرفته است كه از طاعت خواجه خود سر باز مىزدهاند و فرار مىكردهاند. داستان يونس شمّهاى در سوره يونس آيه 98 و شمّهاى در سوره انبياء آيه 87 گذشت به اين صورت: (وذَاالنُّونِ إذْ ذَهَبَ مُغَاضِباً) كه با كدورت خاطر و به اصطلاح حالت قهر و عُقده، محلّ مأموريت خود را ترك كرد و به كشتى پربارى سوار شد تا خود را از منطقه رسالت خود دور كند و روى مردم را نبيند.
از اين تعبير و كلمه «أبَق» اين حكم شرعى بدست مىآيد كه اگر خواجه به برده خود وعده آزادى داده باشد و يا مالى به او بخشيده باشد و يا هر نوع لطف و كرامتى نسبت به او اعمال كرده باشد، تماماً در اثر اباق و فرار او كأنْ لَمْ يكُن خواهد شد چنانكه با اين اباق، يونس از درجه رسالت ساقط شد و حتى مستحق تنبيه شد و خدا او را تنبيه كرد و اگر لطف الهى مجدّداً شامل حال او نمىشد به رسالت مجدّد مأمور نمىشد. بنابراين رسالت دوم ادامه همان رسالت قبلى نبود بلكه تشريف مقام رسالت تجديد شده بود. الفاظ آيه در ترجمه معانى القرآن روشن است.
تنها توجه به اين نكته ضرور است كه برخى گفتهاند: چرا قرآن مجيد مىگويد:
(فَلَولَا أَنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ* لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلَى يَومِ يُبْعَثُونَ) «144».
مگر آن ماهى تا روز قيامت زنده مىماند؟ ولى از اين نكته غفلت شده است كه يونس در شكم ماهى كه جاى غذا و هضم است وارد نشده بود، بلكه چون انبياء همگان عُكازى بدست مىداشتهاند، يعنى چوبدستى كوچك با سرنيزه فلزى كه از خود دفاع كنند، موقعى كه او را به كام ماهى انداختند، كيسه هوائى اندرون ماهى دريده شد و يونس به درون كيسه افتاد كه هم هوا داشت و هم نسبتاً جاى فراخ. اگر يونس مطابق آيه 87 سوره انبياء به خطاى اباق خود اعتراف نمىكرد و با فرياد بلند ندا نمىكرد كه: (يا لا إله إلّا أنت سبحانك إنِّي كنت من الظالمين) خداوند او را نمىبخشيد و كيسه هوائى ماهى را ترميم نمىكرد، ماهى ناچار و طبعاً و ضرورة به قعر دريا فرو مىرفت و در قسمتهاى آب سرد پرژرفا به همان حالت مىماند و جسد يونس نيز در همان شكم ماهى مىماند تا قيامت قيام كند و درياها منفجر شوند و سطح كره زمين با هرچه هست به هوا پرتاب شود؛ بنابراين منظور از اين آيه كه گفت: (فلولا أنّه كان من المسبّحين) همان تسبيحى است كه در سوره انبياء آيه 87 مطرح است و حكايت كرديم كه يونس در آن حالت به خطاى خود اعتراف كرد و ذات ربوبى را از اين تنبيهكارى و سختگيرى، تسبيح و تنزيه كرد كه بىمورد باشد، بلكه در همان لحظهاى كه به كام ماهى انداخته شد خود را ملامت كرد.
و لذا قرآن مجيد مىگويد: (فالتقمه الحوت وهو مُليم) كه «مُليم» از باب افعال به معناى ملامت كردن است نه ملامت شده. به هر حال، مغفرت الهى شامل حال يونس گشت كه ماهى، با همان كيسه هوائى پربار و سنگين خود را روى آب نگه داشت، تا به ساحل رسيد و موج دريا او را به ساحل افكند و يونس با تقلّا كه ماهى دهان خود را باز مىكرد و مىبست قدرى جان گرفت و خود را به ساحل كشيد و يا چه بسا ماهى او را به خارج قى كرد و يونس از زندان و عذاب آزاد شد.
بايد توجّه داشت كه اين آزادى به خاطر تسبيح و اعتراف او بود و تسبيح او اثرى بيش از اين نداشت و با اين اعتراف به مقام رسالت باز نگشت. بل چنانكه در سوره قلم آيه 49 خواهيم خواند (لولا أنْ تَدارَكَهُ نعْمَةٌ مِن ربّه لَنُبِذَ بِالْعَراءِ وهوَ مذْمُوم فاجتباه ربُّه فجعله من الصّالحين). بعد از آزادى، ذات ربوبى با رحمت خود او را بنواخت و از نعمت خود برخوردار كرد و مجدّداً به مقام رسالت منصوب كرد و او را به سوى همان قوم مراجعت داد كه در حدود صدو سىهزار تن بودند و به انتظار ورود يونس روزشمارى مىكردند كه از رهبرى او بهرهمند شوند.
كلمه «لولا» نص در اين معنى است كه اگر نعمت و انعام خدا نمىبود، به خاطر تسبيح او را نجات مىدادند ولى در همان ساحل به حال خود رها مىكردند تا شخصاً براى كار نابسامان خود سامانى بيابد، ولى بعد از آزادى، نعمت الهى هم او رإ؛خ6ظظو دريافت و مجدّداً منصب رسالت يافت.
(فَاسْتَفْتِهِمْ أَلِرَبِّكَ الْبَنَاتُ وَلَهُمُ الْبَنُونَ) «149».
از اين آيه كريمه به بعد نتيجهگيرى از مباحث شروع مىشود و توجيه خطاب به مشركين است. ترجمه آيات كريمه روشن است.
(وَجَعَلُوا بَيْنَهُوَبَيْنَالْجِنَّةِنَسَباً وَلَقَدْ عَلِمَتِ الْجِنَّةُ إِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ) «158».
در اين آيه كريمه دو مطلب عنوان شده است: مطلب اوّل آن است كه مشركين جنّيان را با اقتدارى كه دارند، از منسوبين ذات ربوبى محسوب مىكردند، بىآنكه در كيفيت نسبت اظهار نظر كنند، فقط نسبت به فرشتگان اظهار نظر مىكردند و فرشتگان را دختران خدا مىشمردند. قرآن كريم در آيه بعدى كه آيه 159 مىباشد جواب اين قسمت را مىدهد و مىفرمايد:
(سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ) «159».
سپس در آيه 160 همان استثنائى را كه در موارد قبلى بكار مىبرد و از جمع دوزخيان، بندگان خالص خود را استثنا مىكرد، در اينجا نيز بكار مىبرد و مىگويد:
(إِلَّا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ) «160».
يعنى جنّيان هم مىدانند كه اگر در كار بشر دخالت كنند و خدا را نافرمان شوند مانند بشريّت نافرمان، در دوزخ حاضر مىشوند جز بندگان خالص خداخواه از جن و خواه از بشر كه وارد دوزخ نخواهند شد بنابراين تقدير آيه چنين است: (ولقد علمت الجنّة إنّهم لمُحْضَرون إلّا عباد اللَّه المخلصين).
(فَإِنَّكُمْ وَمَا تَعْبُدُونَ* مَا أَنتُمْ عَلَيْهِ بِفَاتِنِينَ* إِلَّا مَنْ هُوَ صَالِ الْجَحِيمِ) «163».
فاى «فإنّكم» تفريع بر مسائل پيشين است، يعنى بنابراين شما با آن جنّيانى كه در عوض خداى رحمان عبادتشان مىكنيد با اين مقال ناموزون كسى را به گمراهى نمىكشيد مگر آنان را كه دوزخى باشند و خرد خود را گم كرده باشند.
(وَمَا مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَعْلُومٌ) «164».
اين قسمت مقال فرشتگان است و خطاب آيات كريمه با وضوحى كه در ترجمه معانى القرآن مشهود است، با مشركين است و تنبيه آنان و تهديد به عذاب، باشد كه اثر بخشد و اتمام حجّت گردد.
|
نوشته شده توسط admin
در تاريخ دوشنبه ۵ دي ۱۳۸۴ - ۰۴:۱۸
|
0 نظر -
تعداد بازديد : 78 -
|
|
|
| پيغامگير |
براي ارسال بايد وارد سيستم كاربري خود شويد.
|
|